مردی در شهر ما هم سگ است، هم صاحبش. صاحب سگ، سگ را خیلی اذیت میکند و زندگی را به کام او تلخ کرده. یک لحظه با او بازی میکند و به جستوخیز وا میداردش، یک لحظه بعد میزند توی سرش که چرا ای... ادامه متن
اکنون دیگر کلماتِ نوشته شده را نمی بینم. دیگر هیچ چیز نمی بینم مگر دستِ بی حرکتم که از نوشتن برای تان بازمانده است. اما زیر شیشه ی پنجره هنوز آسمان آبی است. رنگ آبی چشمان اورلیا پاریس باید ت... ادامه متن
«خاک آدمپوش» نوشته ضحی کاظمی در ۲۷۸ صفحه، با شمارگان ۹۹۰ نسخه و قیمت ۱۷ هزار تومان منتشر شده است. در نوشته پشت جلد کتاب میخوانیم: ضحی کاظمی در رمان فانتزی «خاک آدمپوش» شما را همراه با قهر... ادامه متن
رمان «مرداد دیوانه» نوشته محمدحسن شهسواری در ژانر تریلر جنایی، در ۳۰۳ صفحه با شمارگان ۹۹۰ نسخه و قیمت ۱۸هزار تومان عرضه شده است. در معرفی مجموعه «رمان ژانر» عنوان شده است: هیچ نویسندهای ب... ادامه متن
هر انسانی که نمیتوانم دوستش بدارم … سرچشمهی اندوهیست ژرف… برای من… هرانسانی که روزی دوستش داشتهام… و دیگر نمیتوانمش دوست بدارم… برای من…. آن روز که د... ادامه متن
بخشی از داستان یک شاخه گل زرد ما آدمها نامیرا هستیم، میدانم این حرف بیشتر به یک شوخی شبیه است. این را میدانم چون استثنای این قانون را به چشم خودم دیدهام. تنها انسان میرای روی زمین... ادامه متن
فشرده و تحلیل رمان ادامه متن
من یک زمانی خیلی به اکسولوتیها فکر میکردم. برای دیدنشان به آکواریوم ژاردَن دِ پلانت میرفتم و ساعتها میایستادم به تماشایشان، سکونشان را مشاهده میکردم، حرکات خفیفشان را. حالا خودم اک... ادامه متن
گنگم، پاهايم جمع شدند در سينهام، حس ندارند. تنها بوي گِل تازه را حس ميكنم. بوي گِل و كاهگِل و خاطرات خانه ی مادربزگ. بازيهاي كودكانه و آرامش پاهايم زير كرسي. چه خوب است با اين خاطرات بخ... ادامه متن
جوان بلند قدی بود با نگاهی خیره از پشت عینک . بعد از پایان خدمت سربازی ویزیتور محصولات آرایش زنانه شد. این شغل ارتباطی با رشته دانشگاهی اش “تاریخ ” نداشت اما مطمئن بود مدت مدید... ادامه متن
مرا میانهی شیرین یک سیب گذاشتی ول کردی… به صورت کلی ادامه داری، به صورت جزئی ادامه داری… حتی میان فلسفه پیدا نمیشوی،… میان شرح غمانگیز یک نظر…. بارها احساس بینیاز... ادامه متن
شكل نا تمامي ها شمس آقاجاني يكي از وجوه مشخصة فروغ درتمام شعرهايش سادگي است، و با اين حال, آنچه كه موجب ميشود بين شعرهاي مختلفش تفكيك قائل شويم همين سادگي است. شعرهاي آغازين و پاياني فروغ «... ادامه متن
فرزندم که متولدشد ، انتخابش کردم . با مشاغل دیگر تفاوتهائی دارد . کارت ورودی ام ، دستگاهی ایست به نام کتری برقی که با روشن شدنش ساعت ورودم ثبت می شود با هجده ساعت کارمداوم و بدون وقفه . بدون... ادامه متن
نشر نون رمانی تازه از هاروکی موراکامی نویسنده نامدار ژاپنی را با عنوان «شهر گربهها» روانه بازار کتاب کرد. این کتاب که مجموعهای از ۵ داستان موراکامی است با ترجمه فرزین فرزام و در قالب «منظو... ادامه متن
آخرين روزنامه.. آخرين كرواسان… يك صبح معمولي… رهگذران… و اين پايان مسئله است… آخرين آفتاب… آخرين برگ برنده… آخرين قهوه… آخرين پشيز… خداحافظ، ا... ادامه متن
كنار سينهی او عاشق تو شدم… از سنگ بود و شير نداشت سينهی زمين… پس دوباره عاشق تو شدم… نداشت… واقعا نداشت… ولی آرام میبخشد… هر بار… تا كنارش كه رفت... ادامه متن
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید… معشوق همین جاست بیایید بیایید… معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار… در بادیه سرگشته شما در چه هوایید… گر صورت بیصورت معشوق ببینید... ادامه متن
پشت مانيتور نشسته بود. با صداي بلند و اعتراض آميزي گفت : مامان ! تو جوري عكس هاي منو گرفتي كه جوشام معلوم شه . به شلوار بافتني تيره اي كه گوشه ي اتاق افتاده بود اشاره كرد و گفت: بعدش هم ببين... ادامه متن
آقاي ميم با صداي بسته شدن درب خانه توسط همسرش از خواب پريد. روي يک مبل راحتي در ساحل نشسته بود کنار ميزي که روي آن يک قوطي نوشيدني تلخ به همراه يک بسته سيگار بود. به دريا خيره شده بو... ادامه متن
انحنای فنجان قهوه ایی رنگ روی میز را با قوس چنان در آغوش گرفتی که گویی سرد است یا نیاز به لمس چیزی داری . مثل دستان ظریف کوزه گری که بخواهد از گل خام کوزه ایی بسازد. انگشتان درشت من اما آن س... ادامه متن
ساک ورزشیاش را کنار خودش جمع کرد، بلیت زد و رد شد. با جریان آرام و متراکم مردم، به پله برقی رسید. عدهای با شتاب دیگران را کنار میزدند و پایین میرفتند که باعث غرولند و اعتراض چند نفری شده... ادامه متن
ـ دخترای گُمب گلم خوش اومدین ، امروز فقط غذاهای محلی داریم ، هرچی که بخواین. ما کلی ذوق کردیم . میزها تقریبا پر بود ، یک میز دم در خالی بود، آنجا نشستیم. تو كافه شط هميشه آهنگ هاي جنوبي پخش... ادامه متن
میزِ دفترِ کارِ او کنار پنجره است. صبحها انعکاس نور روی صفحه ی مانیتور اذیتش میکند. به همین دلیل او گاهگاهی با لیوان چایی کنار پنجره می ایستد و هم به باغچه ی خانه ی روبرو نگاهی می اند... ادامه متن
مسیح می میرد….آن سکستون … از این بالا… از این آشیانه کلاغ… می بینم… تجمع گروهی اندک را… همشهریان من… جمع نشوید… اینجا خبری نیست…. نمایشی... ادامه متن
اگر آدمی میتوانست… | لوییس سرنودا … ترجمه محسن عمادی … اگر آدمی را یارای آن بود که بگوید چه مایه دوست میدارد اگر آدمی میتوانست عشقاش را برکشد به آسمان چونان ابری در نور چنان... ادامه متن
وقتی افراد پی میبرند که من متخصص نشانهشناسی هستم و حتی در اين زمينه در دانشگاه تدريس میکنم، مدام از من میپرسند: «بگو ببينم، نشانهشناسی يعنی چه؟» در طول زمان برای من محرز گرديده است که ا... ادامه متن
من، كارمند دونپايهي شهرداري هستم؛ پيك موتوري دفتر رياست. حقوقام با خرج و مخارج زندگي جور در نميآمد، به همين دلیل پيشنهاد مديرم را مبني بر قبول شغل “مردهشوري” پذيرفتم. كمت... ادامه متن


