آخرین اخبار

آخرین مطالب

ماكاریو / خوان رولفو

ماكاریو / خوان رولفو

سر لوله فاضلاب نشسته‌ام و منتظرم قورباغه‌ها بیرون بیایند. دیشب داشتیم شام می‌خوردیم كه شروع كردند به قیل و قال و تا صبح دست از خواندن برنداشتند. مادرخ... ادامه متن

هنری میلر

هنری میلر

«نیاز دارم که تنها باشم. باید در انزوا در مورد سرافکندگی و ناامیدی ام فکر کنم؛ نور خورشید و سنگ‌فرش خیابان‌ها را در تنهایی می‌خواهم، بدون هیچ مکالمه ا... ادامه متن

ساحل . الن رب گریه

ساحل . الن رب گریه

سه بچه دارند کنار دریا راه می‌روند. دست همدیگر را گرفته‌اند و در کنار هم پیش می‌روند. تقریباً هم قداند، شاید هم سن باشند: حدود دوازده. ولی بچه وسطی کم... ادامه متن

خمیرِ بازی. نوشین هوشیار

خمیرِ بازی. نوشین هوشیار

‎کمی بهش فشار می‌آورم که فرو رفتگی روش ایجاد شود. نگاهم به ناخون های کثیف انگشتانم می‌افتد… زمانی که کار ناخون می‌کردم، دستی ظریف با انگشت‌های ب... ادامه متن

داش اکل . صادق هدایت

داش اکل . صادق هدایت

یعد از چند دقیقه كه شلیك خنده فروكش كرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چی كه با رنگ تاسیده پیرهن یخه حسنی، شبكلاه و شلوار دبیت دستش را روی دلش گذاشته بو... ادامه متن

عدل .صادق چوبک

عدل .صادق چوبک

اسب درشکه‌ای توی جوی پهنی افتاده بود و قلم دست و کاسه زانویش خرد شده بود. آشکارا دیده می‌شد که استخوان قلم یک دستش از زیر پوست حنایی‌اش جابجا شده و از... ادامه متن

ارنستو ساباتو

ارنستو ساباتو

همیشه نقابی بر چهره داریم، نقابی که هیچ‌گاه یکسان نیست، بلکه به ازای هر یک از نقش‌هایی که زندگی به عهدهٔ ما می‌گذارد تغییر می‌کند:نقاب استاد، عاشق، رو... ادامه متن

واهه_آرمن

واهه_آرمن

دلم می‌خواست… شبی که می‌رفتی… اتفاقِ ساده‌ای می‌افتاد…. راه را گم می‌کردی فاخته‌ای کوکو می‌کرد و کلیدی زنگار‌گرفته از آشیانهٔ خالی د... ادامه متن

البرت کامو

البرت کامو

آنگاه پی بردم که، دست کم، من در سراسر این سال های دراز، طاعون زده بوده ام و با وجود این با همه صمیمیتم گمان کرده ام که بر ضد طاعون می جنگم. دانستم که... ادامه متن

آلیاژ مرگ/ سهیلا سجادی

آلیاژ مرگ/ سهیلا سجادی

انبوه جماعتِ پُر سروصدا مقابل داروخانه هلال احمر صف ایستاده بودند و  مردمِ نگران به‌سرعت از مقابل  ماشین‌ها و جمعیت کنار داروخانه رد می‌شدند و سعی می‌... ادامه متن

چکاب . رویا تفتی

چکاب . رویا تفتی

نوشتن خاطره‌هایم را هر روز موکول می‌کنم… زندگی عبارت نبود از یکی دوتا سه تا چاهار تا… باید رسیده باشی ببینی چه می‌گویم… کار از بازی... ادامه متن

شیوا کریمی

شیوا کریمی

این روزها بعد از صبحانه ی دیروقت پشت پنجره می نشینم و زل می زنم به کوچه خلوت . انگار پرنده ها هم قرنطینه شده اند. خبری از آنها هم نیست.جلوی در هر خانه... ادامه متن