یلدا نه جشن است، نه وعده. فقط لحظهایست که شب به مرزِ خودش میرسد. ادامه متن
یلدا زمانی نامِ یک اطمینان بود؛نشانهای از اینکه تاریکی، هرچقدر هم طولانی، حدّی دارد و از جایی به بعد عقب مینشیند.این اطمینان، بخشی از نظمی بزرگتر بود؛ نظمی که جهان را قابلِ پیشبینیتر م... ادامه متن
یلدا … بیشتر شبیه یک وقفه است؛ لحظهای که تاریکی به حدّ نهاییِ خود میرسد و دیگر نمیتواند ادامه پیدا کند. ما معمولاً یلدا را با آیینها میپوشانیم: خوراک، شعر، جمع، حافظهی جمعی. اما... ادامه متن
در ادبیات، آستانه معمولاً با یک حادثهی بزرگ ساخته نمیشود، بلکه با لحظهای شکل میگیرد که هنوز نمیدانیم چه چیزی تغییر کرده، اما میدانیم بازگشت دیگر ممکن نیست. در مسخ، آستانه همان لحظهای... ادامه متن
من فیلمها را ترجیح میدهم. گربهها را ترجیح میدهم. درختان بلوط کنار رودخانه را بهجای رودخانه کنار بلوطها. دیکنز را ترجیح میدهم به داستایفسکی. خودم را دوست دارم که مردم را دوست دارم بیشت... ادامه متن
بالاخره رسیدی به خارج زدن مهرههای گردن میان تیغ و دریغ به واشرهای یک در میانِ کتف و کمر گوش بسپری تا کشک زانو به همنوازی اعضات در جستجوی خواص و مضرات این یکی دمنوش و آن یکی معجون و راههای... ادامه متن
دست بر شاخسار تو بردن از میوهی تو چیدن و زیر سایهات آرمیدن ای درخت طوبی! گر شفای آدمی در مکیدن شیرهی تن توست با سِرّ هوشربای گوهری که جاودانه میکنی به خوابِ خوابهای من بیا ۲ شراب به خو... ادامه متن
آدامس در دهان میچرخد به سقف میخورد برمیگردد به دندان اینگونه میشود چیزی را تراز کرد که هیچ قانونی نتوانست هرچه بیشتر میجوی بیشتر خودت را فرو میدهی نفست را تخته میکنی آدامس همچنان سرگر... ادامه متن
آستانه، پیش از آنکه نام بگیرد در ادبیات جهان، آستانه همیشه جاییست که شخصیت نه وارد میشود نه بازمیگردد. فرانتس کافکا در محاکمه، قانون پشتِ در میماند و مرد، تمام عمر در آستانهی ورود میپ... ادامه متن
* من در این تاریکی با پریشانی و سرگردانی در پی روشنی و ناز دلی ناامیدانه برفتم راهی خنده هایی شیرین نغمه خوانانی شاد بس چنان گوش نواز بشنیدم از دور در دلم گشت امیدی روشن شاید این دخترک خوش آ... ادامه متن
اوشن وونگ (متولد ۱۹۸۸) شاعر و نویسندهی ویتنامی–آمریکایی است. شعرهای او بر مرز بدن، جنگ، مهاجرت، خانواده و زبان حرکت میکنند؛ جایی که حافظهی فردی با تاریخِ خشونتبار گره میخورد. وونگ با زب... ادامه متن
۱. اولین لحظهای که فهمیدی این متنها ممکن است «کتاب» شوند، چه حسی داشتی؟ به نوعی یگانگی رسیدم؛ یعنی اشتراک یک احساس فردی با دیگری. این اشتراک باعث شد «دیگری» برایم معنایی بیرون از من نداشته... ادامه متن
تو زیبایی — یعنی هر روز زیبایی ات در خیابان قدم میزند. چرا که از سطحِ یک بشقاب یا گلِ مینا گذشتهای و به آگاهیِ یک آینه ایمان پیدا کردهای. از امروز، خانهات — که تزیینِ تماشایی دارد — خیاب... ادامه متن
وقتی زنان مردان را دوست می دارند ادامه متن
خورشید، از خانهی ما طلوع میکرد مادامی که مادرم، غروب نکرده بود. ادامه متن
بر تخته سنگ سالیان و سنگ بعدازظهر و خاکستر موهایم را تکه تکه بریدم مابقی را زیر پوسته ی برنزم چسباندم سایه ای زیتونی پوستم را پُر کرد زنگوله ای به سر کشیدم که رنگ آن را بلد نبودم با ب... ادامه متن
برای اینکه عاشق باشم به تو احتیاج بیشتری دارم برای اینکه عاشق تر بمانم نیاز دارم به چند خاطره جتی اگر کمی ریز باشند خاطره ای از رنگ ناخن هایت خاطره ای از شرابی موهایت و رنگ آخرین چمدان شاید... ادامه متن
برای رژیمم، محصولات ارگانیک را جستجو میکردم؛ اشتباهی نوشتم «موجودات». صفحهای باز شد: ارگانیک و غیر ارگانیک. انسانها ارزانتر، خسته و مصرفشده. جنها بیتاریخ انقضا، پریها نایاب… سب... ادامه متن
«هیچکس دنیا را نجات نمیدهد، جز عشقِ بیپایان که در چشمهایت پناه گرفته است.» ادامه متن
عینک سه بعدی ادامه متن
«زن گفت: این همه سال گذشته و هنوز منتظرش هستم.مرد گفت: مگر قولی داده بود؟زن لبخند زد: نه. اما رفتنش، خودش یک وعده بود.» ادامه متن
ای رمیده به مرغزارهای سبز خدایان بنگر الهگان چگونه به زیبایی تو رشک میبرند آنگاه که از پونههای وحشی جاودانگی جان تازه مییابی و از چشمههای سپید حقیقت سیراب میشوی ای رمیده از قربانگاه آدم... ادامه متن
«هر اثر ادبی، سندی از فرهنگ است و همزمان سندی از بربریت. چراکه هیچ صفحهی باشکوهی نیست که بر استخوانهای فراموششدگان بنا نشده باشد.» ادامه متن
علیرضا ذیحق يا ابوالفضل داستان کوتاه * مادرم رخت سبزي تنم كرد و گفت : ” تا چهل روز بايد اين پيراهن تنت باشه كه نذرابوالفضل كرده ام .” اماخودش سياه پوشيده بود. مثل خيلي از آدم گ... ادامه متن
مرد به شکار میرود و میستیزد. زن دسیسه میچند و خیال میبافد، او مادر وهم است، مادر خدایان، چشمی نهانبین دارد، پروبالـی که توان پرواز به بیکران تخیل میبخشدش. خدایان همچون مردمان بر سینهٔ... ادامه متن
شعرِی از گوته که از قطعۀ مشهورِ شوبرت برداشته شده است برگردان به پارسی: ماهان مسعودی لینک دانلود: Schubert ادامه متن


