آخرین مطالب
ویژهنامه یلدا … در آستانه
یلدا نه جشن است، نه وعده. فقط لحظهایست که شب به مرزِ خودش میرسد. ادامه متن
وقتی شب از آیین جلوتر میافتد
یلدا زمانی نامِ یک اطمینان بود؛نشانهای از اینکه تاریکی، هرچقدر هم طولانی، حدّی دارد و از جایی به بعد عقب مینشیند.این اطمینان، بخشی از نظمی بزرگتر... ادامه متن
یلدا: شب، پیش از آنکه ادامه پیدا کند
یلدا … بیشتر شبیه یک وقفه است؛ لحظهای که تاریکی به حدّ نهاییِ خود میرسد و دیگر نمیتواند ادامه پیدا کند. ما معمولاً یلدا را با آیینها میپوشا... ادامه متن
آستانه بهمثابه وضعیت مسخِ ناگهانی در کافکا، انتظارِ ایستا در بکت، و مکثِ ادراک در سهراب سپهری میترا داور
در ادبیات، آستانه معمولاً با یک حادثهی بزرگ ساخته نمیشود، بلکه با لحظهای شکل میگیرد که هنوز نمیدانیم چه چیزی تغییر کرده، اما میدانیم بازگشت دیگر... ادامه متن
ویسواوا شیمبورسکا،
من فیلمها را ترجیح میدهم. گربهها را ترجیح میدهم. درختان بلوط کنار رودخانه را بهجای رودخانه کنار بلوطها. دیکنز را ترجیح میدهم به داستایفسکی. خود... ادامه متن
رویا تفتی/ سن باشکوه
بالاخره رسیدی به خارج زدن مهرههای گردن میان تیغ و دریغ به واشرهای یک در میانِ کتف و کمر گوش بسپری تا کشک زانو به همنوازی اعضات در جستجوی خواص و مضرا... ادامه متن
امیر حسین تیکنی
دست بر شاخسار تو بردن از میوهی تو چیدن و زیر سایهات آرمیدن ای درخت طوبی! گر شفای آدمی در مکیدن شیرهی تن توست با سِرّ هوشربای گوهری که جاودانه میک... ادامه متن
آدامس. میترا داور
آدامس در دهان میچرخد به سقف میخورد برمیگردد به دندان اینگونه میشود چیزی را تراز کرد که هیچ قانونی نتوانست هرچه بیشتر میجوی بیشتر خودت را فرو مید... ادامه متن
آستانه؛ تجربهای مشترک در ادبیات جهان
آستانه، پیش از آنکه نام بگیرد در ادبیات جهان، آستانه همیشه جاییست که شخصیت نه وارد میشود نه بازمیگردد. فرانتس کافکا در محاکمه، قانون پشتِ در میما... ادامه متن
*چله، این شب بلند . پویان میرچی
* من در این تاریکی با پریشانی و سرگردانی در پی روشنی و ناز دلی ناامیدانه برفتم راهی خنده هایی شیرین نغمه خوانانی شاد بس چنان گوش نواز بشنیدم از دور در... ادامه متن
اوشن وونگ، «تلهماخوس»
اوشن وونگ (متولد ۱۹۸۸) شاعر و نویسندهی ویتنامی–آمریکایی است. شعرهای او بر مرز بدن، جنگ، مهاجرت، خانواده و زبان حرکت میکنند؛ جایی که حافظهی فردی با... ادامه متن
گفتگو با الهام حدادی نویسنده مجموعه داستان زبان مادری / سایت مرور
۱. اولین لحظهای که فهمیدی این متنها ممکن است «کتاب» شوند، چه حسی داشتی؟ به نوعی یگانگی رسیدم؛ یعنی اشتراک یک احساس فردی با دیگری. این اشتراک باعث شد... ادامه متن
تو زیبایی / شعبان امیری لولاکی
تو زیبایی — یعنی هر روز زیبایی ات در خیابان قدم میزند. چرا که از سطحِ یک بشقاب یا گلِ مینا گذشتهای و به آگاهیِ یک آینه ایمان پیدا کردهای. از امروز،... ادامه متن
وقتی زنان مردان را دوست می دارند روسایو رفره . داستان کوتاه . آمریکای لاتین
وقتی زنان مردان را دوست می دارند ادامه متن
زانا کوردستانی
خورشید، از خانهی ما طلوع میکرد مادامی که مادرم، غروب نکرده بود. ادامه متن
وقتی دریچه را ببندم /شاپور احمدی
بر تخته سنگ سالیان و سنگ بعدازظهر و خاکستر موهایم را تکه تکه بریدم مابقی را زیر پوسته ی برنزم چسباندم سایه ای زیتونی پوستم را پُر کرد زنگوله ای... ادامه متن
نعمت مرادی
برای اینکه عاشق باشم به تو احتیاج بیشتری دارم برای اینکه عاشق تر بمانم نیاز دارم به چند خاطره جتی اگر کمی ریز باشند خاطره ای از رنگ ناخن هایت خاطره ای... ادامه متن
ارگانیک /الهام عطیف
برای رژیمم، محصولات ارگانیک را جستجو میکردم؛ اشتباهی نوشتم «موجودات». صفحهای باز شد: ارگانیک و غیر ارگانیک. انسانها ارزانتر، خسته و مصرفشده. جنه... ادامه متن
پل الوار (Paul Éluard) – شاعر سوررئالیست فرانسوی
«هیچکس دنیا را نجات نمیدهد، جز عشقِ بیپایان که در چشمهایت پناه گرفته است.» ادامه متن
عینک سه بعدی . میترا داور
عینک سه بعدی ادامه متن
ریموند کارور (Raymond Carver) – نویسنده آمریکایی
«زن گفت: این همه سال گذشته و هنوز منتظرش هستم.مرد گفت: مگر قولی داده بود؟زن لبخند زد: نه. اما رفتنش، خودش یک وعده بود.» ادامه متن
شعری از امیرحسین تیکنی
ای رمیده به مرغزارهای سبز خدایان بنگر الهگان چگونه به زیبایی تو رشک میبرند آنگاه که از پونههای وحشی جاودانگی جان تازه مییابی و از چشمههای سپید حقی... ادامه متن
والتر بنیامین (Walter Benjamin) – فیلسوف و منتقد آلمانی
«هر اثر ادبی، سندی از فرهنگ است و همزمان سندی از بربریت. چراکه هیچ صفحهی باشکوهی نیست که بر استخوانهای فراموششدگان بنا نشده باشد.» ادامه متن
داستان کوتاهی از علیرضا ذیحق
علیرضا ذیحق يا ابوالفضل داستان کوتاه * مادرم رخت سبزي تنم كرد و گفت : ” تا چهل روز بايد اين پيراهن تنت باشه كه نذرابوالفضل كرده ام .” ام... ادامه متن
شعری از ژول میشلـه – برگردان به پارسی: سیروس شاملو و مجید راسخی
مرد به شکار میرود و میستیزد. زن دسیسه میچند و خیال میبافد، او مادر وهم است، مادر خدایان، چشمی نهانبین دارد، پروبالـی که توان پرواز به بیکران تخی... ادامه متن
شعری از گوته برگردان به پارسی ماهان مسعودی
شعرِی از گوته که از قطعۀ مشهورِ شوبرت برداشته شده است برگردان به پارسی: ماهان مسعودی لینک دانلود: Schubert ادامه متن
آلبوم قدیمی – شعری از مانا آقایی
«آلبوم قدیمی» اهل کوچهای بلند و خاکیام که به دریا میرسد زنی با خاطراتی غبار گرفته … نسبتم با این خانهی سنگی که بالای سرش سایهی نخلی میبینی... ادامه متن
گلاندام – داستانی از فریبا حاجدایی
گلاندام فریبا حاجدایی سنگلج، یک شب سرد. صدای سگهای ولگرد با بادی که از درز پنجره میزند، قاطی میشود. گلاندام نشسته کنار کرسی. شوهرش، مردی... ادامه متن
دو شعر از امیلی دیکنسون – برگردان به پارسی: فرناز فرازمند
برگرفته از کتاب گزینه اشعار امیلی دیکنسون به گزینش جویس کارول اوتز the Essential Emily Dickinson by Joyce Carol Outes ۱ There came a Wind like... ادامه متن
دریای آبرنگ – شعری از مهآ محقق
راز سرخ دارد و لبی اصرار به نگفتن. باید نزدیک شوم. چشم بسپار به چشمم تا راه گم نکنم. دو مشعل، شعلهور علفزار انبوه را میچرد و راه باز میکند. آیا آن... ادامه متن
جملههای نگاشته بر جامِ جمجمه شعری از جورج گوردون بایرون ترجمۀ شهریار یعقوبیان
جملههای نگاشته بر جامِ جمجمه مشتاب و میندیش که جانم گریخته است؛ مرا بنگر که جز جمجمهای نیستم، که هر چه از من میتراود، به رغمِ سرهای زنده، پو... ادامه متن
آتشپاره ها – شعری از نگار خیاوی – برگردان به پارسی: علیرضا ذیحق
نگار خیاوی ( شاعر آذربایجانی) مترجم : علیرضا ذیحق آتشپاره ها بمب ها ، خوشه – خوشه که می ریزند : پنجره به نجوا می گوید تازه می فهمم... ادامه متن
سهروردی در عصر ما نوشته میترا داور . نشر مهر سبحان
«کتاب سهروردی در عصر ما، تلاشیست برای بازخوانی اندیشههای شیخ اشراق در زبان و زمان امروز. نوشتهای تازه برای کسانی که میخواهند سهروردی را نه در تاری... ادامه متن
غول سرخ داستان کوتاهی ناهید شمس
غول سرخ نویسنده : ناهید شمسی (شمس) وسط هاگیر واگیر بستری کردن یک زائو، نسرین زنگ زد. جیغهای بنفش و رگبار فحشهای زن، داشت مانع میشد که جواب بدهم، ولی... ادامه متن
درد. مارگریت دوراس
«روزها میگذشتند و هیچ خبری نمیآمد. خانهام پر بود از سکوتی که گویی از جنگ برگشته بود. به پنجره تکیه میدادم و به کوچه خیره میشدم، به هر رهگذری که م... ادامه متن
گزیدهای از رمان «دلقک» (The Clown): هانریش بل
«وقتی به بن رسیدم، هوا تاریک بود، و خودم را مجبور کردم تا تسلیم آن رشته اعمال مکانیکی نشوم که پنج سال قاعدهوار در رفتوآمد برایم شکل گرفته بود: از پل... ادامه متن










































