در عمقِ لحظهٔ پاییزِ خیس غوطهورم… زمان شکسته و صد تکه است توی سرم… مدام میرسم، اما مدام در سفرم… صدای خشخشِ ساعت درونِ گوشِ جهان…. در ایستگاهِ خیالم نشستهام مایوس... ادامه متن
از تنگه ی زمان که عبور کردیم… تو را یافتیم؛ صخره ای بلند در میان مه… سرانجام ما، چیزی شبیه آغازمان بود ¹ حقیقتی…. چون پاره آهنی معلق بر دریا کشتی کهنه ای که اگر چه... ادامه متن
……………….. دستم از آنچه تو میخواستی خالی بود… من اما پُر بودم… از خالیِ کلامِ تو پُر بودم… دلم پُر از هوای تو کردن بود… پس هوای تو... ادامه متن
۱ کنارخودم… شده ام خاص روی یک نام…. هربار… بیرونترخودبخودتر…. شانه به شانه رودررو تاسفرشوم ازحیرت این مه تا بشکنم تلخ ترازگلوی تاریکم تیرمی کشد نامم دردمی گیردکلمه می... ادامه متن
۱ نگاه کرد… ببینم نگاه سرسری اش را بنا گذاشت همینگونه رسم دلبری اش را به بوی صبح گل انداخته ست گونه ام، انگار سر نسیم تکانده ست عطر روسری اش را غم هزار پرستوست در حریر صدایش اگر به گو... ادامه متن
ایکور امروز بر کف دست راستم کپکی بود…. 흂 ایکاروس! ایکاروس! چرا آنگاه که از میان ابرهای باران خیز به درون سایه های آن دریای سبز سقوط کردی… رساتر فریاد برنیاوردی؟… چرا بر جای... ادامه متن
مرد آتش گرفته را دیدهای؟… در خبرهای تصویری مرد آتش گرفته را دیدهای؟… مرد ویتنامی آتش گرفته را دیدهای؟…. مردی که با اسلحه ی آتش زا نشانه رفته را دیدهای؟… دیدهای؟... ادامه متن
آفتاب دیماه… تا روی تختخواب من… میافتد… و من جایی را که روشن کردهاست… نوازش میکنم.. ادامه متن
سنگی را بر سنگی دگر نهاد… نه اینکه بخواهد خانهای بسازد… نه اینکه بخواهد شعری بسُراید.. نه! داشت تنهاییاش را اندازه میگرفت… ادامه متن
خواب دیدم که باید وداع کنم…. با تمام چیزهایی که مرا احاطه کردهاند…. و بر من سایه میاندازند؛ وداع با خیل مدعیان مالکیت ضمیرها…… وداع با فهرست اشیاء پیدا شده… و... ادامه متن
مری سلست زیبا مرده است… همه می دانند… وقتی او را یافتند… هنوز فنجان های قهوه گرم بودند… و بشقاب های غذا.. آماده ی مهمانان… میزبانی اما در کار نبود… مری زی... ادامه متن
و تو چه میدانی چهقدر شب است! وقتی روزنهای نداشته باشی رو به بیرونها… در درونِ تو هرچه که هست همان است… قضاوتی ندارم اما ماه… اما ستارگان را هم که فرض بگیری... ادامه متن
باید یک ماهی.. حتی سیاه … حتی کوچک… به حوض اضافه شود… باید کسی حتی من حتی تو حتی بابا که دیروز مُرد به ماهی ها غذا بدهد باید حوض موج کوچکی بردارد تا سایه ی درخت حیاط بر آب... ادامه متن
روی پیراهنم… درهای آبی بسیاری دارم… در سه فصل پنهانی… امسال سال سه زن است…. آن زن که دوستم داشت و رفت آن زن که دوستش داشتم و رفت سه دیگر به غفلت ِ تلخ پیدایش... ادامه متن
توی رنگ ماندهام…. کدام رنگ بُرش خواهد داد… سایهی پلهها را؟ میترسم لب یکی از پلهها بریزد…. آن گاه آندره برتون را نخواهم دید… نیمهشب با عینک آبی… و س... ادامه متن
موظفم شعری بنویسم /که خون بجوشد از حدقه / و در خانه های اجاره ای / به دیواری پایبند بماند… که حدّ ِ ماندن را /فراتر از رنگ می داند… [ گذر کردن از قرمزی ممنوع / تنی ممنوع / ملتهب... ادامه متن
نام گلها را… ندانستم ــ حالا… باغچهام از دست رفته است…. مترجم : حسین مکی زاده ادامه متن
چای نوشیدیم و… سیگار کشیدیم و… شب را به خنده صبح کردیم… امّا سرپناهی نداشتیم… ــ تختمان زمین بود و… ملافهمان آسمان…. چه میگفتیم وقتی زمستان در قلبمان... ادامه متن
عاشقان گیاهاناند… که ریشههایشان فرو رفته است… در کف دست من… در استخوان کتف تو… در جمجمهی شکستهی من… و این خاطرات من و توست… که توت میشود یک رو... ادامه متن
نامه ای که نوشته ای .. هرگز نگرانم نمی کند… گفته ای بعد از این دوستم نخواهی داشت… اما ، نامه ات چرا اینقدر طولانی است ؟ تمیز نوشته ای ، پشت و رو و دوازده برگ… این خودش یک ک... ادامه متن
افتاب را دوست دارم…. به خاطر پیراهنات روی طناب رخت… باران را…. اگر که میبارد… بر چتر آبی تـــو…. و چون تو نماز میخوانی… من خداپرست شدهام… ادامه متن
هر قدر درد آور باشد…. هر قدر در جستجوی هوای بیشتری غرش کنی…. بیشتر به پایین فرو برده میشوی… هر قدر خشن در برابر من به دفاع از خود برخیزی…. بر من تف کنی، لگد بکوبی... ادامه متن
زن… نشسته است… با اشکها روی گونه ها… گونه ها روی دستها… کودک بر زانوها…. مرد، با بینی فشرده بر شیشه ها. ادامه متن
هر روز من پر از صدای پاهاست… از پلهها میگذرد…… به خیابان میریزد… در انبوه ماشینها مچاله میشود…. شهر ما پر از ماشینهای کوچک و تو با کیسه ی زباله بیرون میر... ادامه متن
….چشم را خیره میکند تیغ آفتاب … پژواک پریان پرده آسمان را میدرد…. بوق تاکسیها در خیابان منعکس میشود…. بوق خراب ماشینها صدای بزغاله میدهد… آسمان با کلمهها... ادامه متن
هزار درب … هزار قلعه … برای دشمنانی در ذهن … ذهنی هزار پیشه … ذهنی هزار بیشه… برج ها… شاه نشین ها… حالا نگهبانی نیست … هزار درب و هز... ادامه متن
وقتی خدا عشق را آفرید، هیچ کمکی به کسی نکرد…. وقتی خدا سگها را آفرید، هیچ کمکی به سگها نکرد…. وقتی خدا گیاهان را آفرید، کارش خیلی معمولی بود…. وقتی خدا نفرت را آفرید، به... ادامه متن
نه… نه… تو زن به دنیا آمده بودی…. برای دوست داشتن و تسلیم شدن،… برای آتش شدن در اجاقی ساده،… و در همان اجاق خاکستر شدن… اما تو آتش پاک خود را پراکندی... ادامه متن
(بچه ها با هم حرف می زنند) – حالا از چشمه گذشتند – حالا از باغ هم گذشتند – حالا در قبرستانند – حالا خاکش کردند – حالا برایش می خوانند. می شنود؟ – حالا دیگ... ادامه متن


