ناهید عرجونی … شاخ می کشیدم… رد می شدم از شانه های شهر… خودم را می رساندم به ارتفاع هایی که دست هیچ کس نمی رسد… رد می شدم از کناره های پرتگاه… از... ادامه متن
ازشون خواستم یه شعر رو … جلوی نور نگه دارن… مث یه اسلاید رنگی… یا گوش شون رو جلوی کندوی شعر نگه دارن … گفتم یه موش رو تو شعر بندازن …. و تماشا کنن که چه جوری را... ادامه متن
دست و دل از مار میلرزد… بالای سینهام کمی… شانهها همهاش… این سیاهی چه دارد مگر؟ که سخت میکند شبهای زیادی را… این چشمها که برق از درون سیاهی میزند… نگاهی... ادامه متن
به ریشه ها… رودها رو رد میکنم… از جنگلها میگذرم… هنوزم که هنوزه… دیوونۀ خورشیدم… کارم شده که هر روز،… خاری که توی قلبم،… رفته رو در بیارم کارم شده ک... ادامه متن
برف چو آرام بارد… روز پایانی پاییز… که زمستان است باز… و مرا یاد تو آید بر سر… رنگ چشمان سیاهت… و چو آن موی بلندت… شب آغاز زمستانم را… بس کند آینه وار زیباتر… ادامه متن
ناشيانه خود را باز به رؤياهايم بستهام… آيا ميتوان يادداشتي به هيچ كس نوشت، تا چه رسد به خورشيد؟ با موسيقي و ميخك نيز ميتوان بد بود، و با عصرگاهي سرد… كه همه جا سرك كشيد، دل چز... ادامه متن
لذتی بیاندازه بردن از هیچ کاری نکردن… جز تحریک (با حضور محض خویش… پرشده از نوعی کشش… برای هستی اشیا، این هستی محض… به نحوی شایان: از فرط… آرامشاش (خندان، سهل... ادامه متن
براي من تاسف نخوريد… چون لياقت زندگي کردن را دارم و راضي ام… ناراحت آدم هايي باشيد که به خودشان مي پيچند و… از همه چيز شاکي اند… آن ها که روش زندگي شان را مثل مبلمان... ادامه متن
يک جايي مي رسد… که آدم دست به خودکشي مي زند … نه اينکه يک تيغ بردارد رگش را بزند … نه … قيد احساسش را مي زند …. ادامه متن
بعضی ها ناخن هایشان را مانیکور می کنند…. بعضی خوب کوتاهش می کنند… بعضی ها سوهان می زنند… اما من همه شان را کاملا می جوم…. درسته عادت خیلی بدیه …. اما قبل... ادامه متن
تن مرا… به بندر آهنبران می برند… این سرنوشت هر کشتی کهنه ای ست…. ملاحان گریستند… ملاحان با چشم های گریان…. جغرافیای دنیا را بهم ریختند…. تا پایان این جهان... ادامه متن
چون گوسفندی گمشده در شب… در انبوه برگها پناه جستم… روز، با پیراهن امیدوارش راهی شد و…. ساعات و افق باکره را با خود برد…. به آنجا که همهی جوانهها سر بلند میکنند... ادامه متن
همیشه به خود میگویم حیات و…. تنها دسیسهی کشتار است…. با قدری تب و عرضحال و حزن و… دیگر هیچ…. همیشه به خود میگویم رویا…. و تنها اخگریست رو به خموشی…..... ادامه متن
همانطور که یک عشق تمام میشود… این عشق هم تمام شد…. مانند یک بیماری طولانی…. همانند ترانهای که بیوقفه به آن گوش میسپارم… همانند فراموشی خیرهشدن به آسمان….... ادامه متن
دلم میخواست از زهداِن تو زاده میشدم… چندی دروِن تو زندگی میکردم…. ازوقتی تو را میشناسم،… یتیمترم…. آه، ای غارِ لطیف،… ای بهشتِ سرخِ پرحرارت:… در آن ن... ادامه متن
پس از آشویتس…. خشم،.. به سیاهی یک قلاب… بر من چیره می شود…. هر روز… هر نازی… در ساعت ۸ صبح کودکی را برمی دارد…. و در تابه اش سرخ می کند برای صبحانه…... ادامه متن
هر سه مقابل پنجره نشستند خيره بر دريا. يكي از دريا گفت.ديگري گوش كرد… سومي نه گفت و نه گوش كرد. او در ميانه دريا بود غوطه در آب… از پشت پنجره حركات او آرام، واضح در آبي ِ رنگ پري... ادامه متن
جهان بزرگ است و جا میشود… در این پنجرهی رو به دریا…. دریا بزرگ است و جا میشود… در بستر و بر تختِ عاشقی… عشق بزرگ است و جا میشود… در فضای موجز بوسهای…... ادامه متن
حالا شعرها / یکی پس از دیگری/ میرسند انگار./ و این فقط یعنی: پاییز آمدهاست. ادامه متن
انبوه سالمندان … در تبعید آسایشگاههاشان…. چرت میزنند… بر میلهای راحتی چرمی…. در سکوت اتاقهای تاریک و….. راهروهای باریک آهاندود….. شاید فرشتهی مرگ... ادامه متن
عشق شبیه مرگ است…. اما همیشه شبیه بهار از راه می رسد…. ابتدا…. از فرق سر تا نوک پا شکوفه می زنی….. بعد…. همچون برگهای پاییزی فرو می ریزی…. و به یک درخت عر... ادامه متن
در پسِ چیزهای ساده پنهان می شوم …. تا تـو مرا بیابی…. اگر مرا نیافتی …. چیزهای ساده را می یابی…. و هر آن چه را که مَـن لمـس کرده ام…. لمس خواهی کرد… این گ... ادامه متن
كنار سينهی او عاشق تو شدم… از سنگ بود و شير نداشت سينهی زمين… پس دوباره عاشق تو شدم… نداشت… واقعا نداشت… ولی آرام میبخشد… هر بار… تا كنارش كه رفت... ادامه متن
تویی که نمی توانم نجاتت دهم- اثری از : چسلاو میلوش ترجمه : کامیار محسنین ادامه متن


