Arze Bateleh – bookhapdf ادامه متن
زندگی کوچک من… در مشت فشردهی روزگار…. نرم گشته است…. ببین چهگونه با این تن… بر کف دست پینهبستهاش میکوبم…. دوباره و دوباره…. دوست دارم با پیشانی از گو... ادامه متن
تا نامهات برسد… از اینجا رفتهایم…. شاید نامهات درست لحظهای برسد…. که از اینجا میرویم… نمیتوانیم صبر کنیم…. از هرجا که بیرون میزنم… نامهات میرس... ادامه متن
یکجا برایش کلاه از سر بر میدارند…. جایی دیگر…. تمامی تو را با بوق ممتد ماشینهایشان…. جا میگذارند… نازنینترین محترم معاصر….. ذر ه ای من را ببخش…. به محض ما... ادامه متن
خواب دیدم که باید وداع کنم… با تمام چیزهایی که مرا احاطه کرده اند… و بر من سایه می اندازند؛ با خیل مدعیان مالکیت… ضمیرها. وداع با فهرست موجودی ها،… با فهرست اشیاء پید... ادامه متن
روزگاری داستانی بود… که پایاناش… پیش از آغازش میآمد… و آغازش… پس از پایاناش… قهرماناناش پس از مرگشان میآمدند و پیش از تولدشان میرفتند قهرماناناش از زمین... ادامه متن
تا زمانیکه خواب میبینم زندهام زیرا مردگان، خواب نمیبینند! #محمود_درويش ?برگردان: #صالح_بوعذار ادامه متن
محبوب من…. عشق شعر زیبایی ست نگاشته بر ماه … نگاره ای بر برگ درختان به تمامی … و نقش بسته… بر پر گنجشکان و دانه های باران… در سرزمین من اما، … آن گاه که ز... ادامه متن
اگر کوهی بودم… در تن خود می آسودم… و اگر رودی بودم… در زمزمه ی خود… خود را فراموش می کردم… اگر خاکی بودم… با سکوت و فراموشی … یکی می شدم… و اگ... ادامه متن
-تاريک پوش بي ساعت… که هيچ… مني… به شما نمي آِيد! اتاقتان در يکي از اين بي کلمه هاي تلخ نشان! ميان حسرت داغي که نبوسيده ام خيال آهني ام در مه اي که نمي دانم اگرتماشايي نيست... ادامه متن
قصه ها را درخودم میریزم… اماشعرپابرجاست… همانجاست… همه جاست… کنارمفهوم کلانی بنام خداست… قصه هارا درخودم میریزم اماغصه هایم حول محوری مقدس دورچشمان تومیچرخند تن... ادامه متن
نشسته نمیشود… ایستاده هم… در حال دو میزند به سرت… یا خیست میکند… یا لعنتی… و رابطهی تنگاتنگی با فاصله دارد… اوایل او خرابش کرد آخر من با میانه روی دیدم میانه نداشت رُس بودم کاش آب میمک... ادامه متن
در کافه های ساحلی… کارگران خشمگین… نعره می زدند… : لیرا !… ای آخرین نجات دهنده ! بازگرد… جهان تو را از یاد نبرده است…. در میان دریاها کشتی های بزرگ با شیپ... ادامه متن
مایا… دختر جان… دستهایت بوی بهار گرفتەاند؟…. پرندەی کوچک، رویِ شانەی گرگ… بیا حرف بزنیم… دربارەی زمانی که قبایل سکوت من را در زمین های غصبی شان به زمین زدند وَ... ادامه متن
چه بسیارند گل هایی که می شناسم… اما… نامشان را نمی دانم… چه بسیارند گل هایی که نمی شناسم…. اما… نامشان را می دانم نه می شناسمت نه نامت را می دانم ای که از همه گ... ادامه متن
در بخار این فنجان چشمهایت را گم کردهام… در این بخار که یکسر، جهان را مهآلود کرده است… چیزی بر پیشانیام مینشیند… -چکهای خون… یا بوسهای گرم- هر چه باشد ب... ادامه متن
از تنت بيرون بكش حواسم را… بوي بدنم را … اثر انگشتانم را از بدنت… بيرون بكش …. حادثه نبود ،… آن شب ها ، قصه نبود… پيچشمان در آن دوزخ ها. نفسم را از تنت بي... ادامه متن
(یک مکالمهی درونی) خستهام برای همین میروم، دیگر حوصله ندارم، چقدر کلید در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه تاریک، من غلام خانههای روشنم. از وصیت نامه زنده یاد غزاله علیزاده برق چشمهایش... ادامه متن
دنیا را – دست کم برای یک روز – به کودکان بدهیم بدهیم مثلِ یک بادکنکِ پر زرقوبرق که بازی کنند بازی کنند و در میانِ ستارهها آواز بخوانند دنیا را به کودکان بدهیم بدهیم مثلِ یک سیب... ادامه متن
اگر قرار است گیاهی باشم… کاش دشت و دمن شوم… امان ! شوکران نه…. اگر قرار است راه عبوری باشم،.. ماشینهای عروس از رویم بگذرند.. تانکهای پولادین نه. کودکان بدوند روی من ، نه... ادامه متن
می ترسم از سرنگ ها … خسته ام از ملافه ها و لوله های پلاستیکی… از چهره هایی که نمی شناسمشان… و حالا انگار مرگ آغاز می شود… مرگ آغاز می شود… همچون خواب…. سر... ادامه متن
پري زنگنه… شاهرخم، اي شاهپريِ يواشكيام… كورم گردان، پاورچين، پاس واپسين شب… تا سكوت را با آهو و حوض خوش درآميزيم…. *** بر سكوي دراز و خاكستري شب… ديهيم حصيري... ادامه متن
زیباترین دریا… دریایی است… که تاکنون پیموده نشده… و زیباترین کودک… کودکی است که… هنوز بزرگ نشده…. روزهای زیبایمان… روزهایی است که تاکنون نزیسته ایم... ادامه متن
عشقی که بر دهانش…. دسته گلی از مه است… شکوفا و محو می شود… صیادی به دنبالش خواهد رفت،…. دیده بانی از آن آگاه خواهد شد و هر دو از یکدیگر متنفر خواهند شد، بعد هرسه یکدی... ادامه متن
می دانی من چه بودم؟… چطور زندگی کردم؟… می دانی ناامیدی چیست؟…. حالا زمستان باید برایت معنی داشته باشد…. انتظار نداشتم زنده بمانم،زمین مرا متوقف کرد…. انتظار ندا... ادامه متن
بادبادکها … ما همه بادبادکیم،… بادبادکهایی که به سیمهای برق گیر کردهاند،… با ریسمانهای بریده، کاغذهای پاره،… با رهاشدگیمان به دست باد،.. رهاشدگیمان به دست است... ادامه متن
راجع به مردی مُرده تلفن میزنیم … کجا میتوانیم پیدایش کنیم؟… ـ نامش؟… تکرار میکنند… ـ او نامی ندارد… او مُرده است… داریم میگردیم… نقاشان او را م... ادامه متن
kalagh -bookhapdf ادامه متن
مترجم : محسن عمادی …. میخواهم وقتی که میروی ای دخترک سفیدِ برفی مرا هم با خود ببری. به هر دلیلی اگر نتوانستی یک دست یا هر دو دستم را بگیری دخترکِ سفیدِ برف مرا در دلت با خود ببر. باز... ادامه متن
محسن عمادی … همیشه به خود میگویم حیات و … تنها دسیسهی کشتار است… با قدری تب و عرضحال و حزن و… دیگر هیچ…. همیشه به خود میگویم رویا… و تنها اخگریست رو... ادامه متن


