آنجا که عادت شب سیاهی ست یک سوت یک مزه یک آهنگ یک پرنده ی بیدار می تواند شهری را بهم بریزد یک زن با کفش هایی به رنگ ِ هر چه تو بخواهی یک مرد با کلاه لبه دار به رنگ ِهر چه تو بخواهی و من در ا... ادامه متن
دیوانه ها نشسته اند روی دیوار با اندام جیگری دیوانه یک دسته کبوتر چاهی بق بقو هست در گنبد وایت هاوس که چادری خاکستری تا پشت بام پنهانش میکند کبوتری که جای لانهاش را گرفتهاند میآید دلش را... ادامه متن
۱ با يقهي باز وارد مه گرفتگیهای تنهایی شدي اصلاً ذات دیوانهای در جغرافیای زبانداری كه اینهمه در ارتفاع مرا غرق میکند در خوابهای الكلي و میایستد تا برايم نامههای اخلاقي بنويسد و حشره... ادامه متن
سنجاق که نگرفته ای از گیسو! بادافشامی کند تار تا تار و در باد می روی با سبدی از نان ارمنی و سنجاقی که به دست من افتاده ست به راه و دوان از پی تو می آیم! تا باغ سوکیاس که آرام ، آرام باغ سوکی... ادامه متن
و آدمی، خسته و تنها و اندیشناک بر سرِ سنگی نشسته بود پشیمان از کردوکار خویش و زمینِ به سخن درآمده با او چنین میگفت: ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوانِ تو، و برگهای نازکِ ت... ادامه متن
نوشتن خاطرههایم را هر روز موکول میکنم… زندگی عبارت نبود از یکی دوتا سه تا چاهار تا… باید رسیده باشی ببینی چه میگویم… کار از بازی با کلمهها گذشته… کم آورده پتو بخش... ادامه متن
صبور نبودم… تن به رودخانهی آخرون سپردم.. آینده گذشته بود… گذشته از راه میرسید… ملاح کشتی نجات نبودم نه قلبی پیشگو نه نیزهای و ساعتی نه چشمی مفرغی به هر بندری که رسیدم حس... ادامه متن
امیر اور( -۱۹۵۶) از مهم ترین شاعران امروز جهان است که آثارش پر از مضامین عرفانی، مذهبی و اشراق گونه است. آثار او به بیشتر از چهل زبان ترجمه شده اند و در سال ۲۰۱۹ موفق به دریافت نشان هومر در... ادامه متن
خوابیدهام روی تخت و در ارتفاعات قلبم گاهی برف میبارد گاهی آفتاب میزند عاشق سردی این کوههام که بیتفاوت به بادی که در صفحه میوزد کوچک و بزرگ میشوند کوچک و بزرگ پیامبران با دیدار تو در ا... ادامه متن
روبن داريو نوبهاريترج ادامه متن
دهانام ماهیِ آوارهایست… کف کرده ساحل… از دم و بازدمها.. بعد از غلت زدنهای تو بر غارهای تودرتو بینشانیات سکه میخورَد صد بار از ردِ مارماهیها بر غارها که پرسیدم روشن مثل ک... ادامه متن
با پاهای استخوانام در دهان سگ دویده.. با چشمهام جویده زیر دندان کرم.. – دو خیزران و دو نرگس… یکی رقصان و یکی مست – کو بلندم کنی از ریگ ریگ جان بر رگ رگ بیابان بریده ؟ ا... ادامه متن
شادی من با پیرهنی از تور در لیوانی آب سرد حل میشود و آب همچنان شفاف است. مینوشمش؛ و شفا مییابم. تکهای کوچک از بلور بخار میشود. بر شمیم شکوفه پردهای از نور میآویزد. میبویمش؛ و مین... ادامه متن
:white_small_square: شعر اول…. در آن ظلمات… هیچچیز عادلانه نبود… زیرسیگاریهای پر خاکستر ریخته روی ملافهها تنهایی که با صدای بستهشدن در بیرون ریخت از عمق دیوار از دلِ چن... ادامه متن
کتابی که تا نیمههای آن خوانده باشی و باد اگر که بیاید واژههای آن بگو نقطهها نیز جابهجا میکند من از تو اما تو را تا کجا ندیدهام هنوز؟ کتابی که انگشت لای آن گذاشتهام از پنجرهها یکی باز... ادامه متن
اگر پرسیدند بگو رفته شالیزار به چیدن ِ باد یا اینکه رفته رو به موجها بایستد با تخته سنگی در سینه بگو مناجات تلخی دارد با میوهی مچالهای بر شاخه نمیدانم بگو گفته سرم گرم این خورشید ِ خونین... ادامه متن
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد.. فریبنـده زاد و فـریبــا بمیــرد… شب مرگ، تنها نشیند به موجی… رود گوشـه ای دور و تنها بمیرد… در آن گوشه،چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غـ... ادامه متن
هرگز صد عکس، پُر نخواهد کرد…. جایِ یک زمزمهٔ ساکتِ پا را بر فرش… ادامه متن
نام مرا بنویسید… پای تمام بیانیههایی… که لبخند و بوسه را… آزاد میخواهند پای بیانیههایی که نمیخواهند درختی قطع شود پرندهای بهراسد چهارپایهای بلغزد زیر پای کسی پای بیان... ادامه متن
درون توست اگر خلوتی و انجمنیست… برون ز خویش کجا میروی؟ … جهان، خالیست! … #بیدل_دهلوی ادامه متن
به حرمتِ نان و نمکى که با هم خوردیم… نان را تو ببر… که راهت بلند است … و طاقتت کوتاه! نمک را بگذار برای من… میخواهم… این زخم… تا همیشه تازه بماند…... ادامه متن
با من جشن نمیگیری؟ به افتخارِ آن چه شبیه زندگی ساختهام؟ هیچ الگویی نداشتم زادۀ امارتِ پوشالی زن بودم سفید نبودم، چه دیدم که شبیهاش باشم، غیر از خود؟ پس ساختمش بر این پُل میانِ برقِ... ادامه متن
بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت….. بگذار کسی نداند… که چگونه من از روزی که تختههای کفِ این کلبهی چوبینِ ساحلی رفت و آمدِ کفشهای سنگینم را بر خود احساس ک... ادامه متن
-دستكاري- زند ارژناح ادامه متن
زنان… سه خواهرِ من نشسته اند بر گدازه ها و سنگ برای بار اول است که در نور به وضوح می بینم آن ها را … خواهرِ اولِ من انگار دارد لباسش را برای به جلو رفتن می دوزد انگار که بانویی م... ادامه متن


