بر سر نهری برگشتم که نخستین بار زمستان پارسال دیده بودم. اکنون هوا داغ بود و ، بالطبع ، به فکر افتادم لباسهایم را در آورم و برهنه شوم. جز درختان و پرندگان هیچ چیز نمی توانست مرا ببیند. نهر ا... ادامه متن
پنج روز را بیوقفه جلوی تلویزیون گذراند. خیره به بانکها و بیمارستانهای متلاشی شده، مغازههای آتش گرفته، ریلهای شکسته و بزرگراههای مسدود. حتی یک کلمه هم نمیگفت. در کوسن کاناپه فرو... ادامه متن
آنجا که او بود ادامه متن
Andre kedros_bookhapdf ادامه متن
نفس ادامه متن
Fernando Sorrentino – bookhapdf ادامه متن
۲ dastan az sorrentino ادامه متن
Alef_Borges ادامه متن
eshgh o sheypoor ادامه متن
Galuye Noghrehee-1 ادامه متن
فارسی شکر است ادامه متن
داستانهای خارجی ادامه متن
« واقعا کی ماند که بهش سلام بکنم؟ خانم مدیر مرده، حاج اسماعیل گم شده، یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ بیابان شده… گربه مرد، انبر افتاد روی عنکبوت و عنکبوت هم مرد… و حالا چه برفی گرفته! هر وقت برف... ادامه متن
حاج باركالله میهن بهرامی آوای شیپور طنینی سرد و شكافنده داشت مثل ضربهی شمشیر، كه فضا و فاصله و دیوار را میشكافت و مثل دَمی سرد، دلواپسی میآورد. نوای شیپورزن حزین بود و انگار مرده... ادامه متن
ساعت حدود هشت، پنجم فروردین ماه در خیابانی بودم پراز سکوت روزهای تعطیل عید، دریک گرگ و میش غروب ، کرکره مغازه ها پایین و بندرت عابران پیاده بودند و من به سرنشینان خودروهایی نگاه می کردم که چ... ادامه متن
این قدر محکم ماس ماسک حشره کش را فشار داد که فنرش در رفت. اتاق پر از سم شد . تلفن زنگ زد. همین طور که سرفه می کرد گوشی را گرفت. مرد گفت: چرا صدات این جوری شده؟ زن خیس عرق ؛ نفس نفس می زد. مر... ادامه متن
فکر می کنم کجا گذاشتمش. توی کشوها را می گردم. توی جعبه ی نخ و سوزن را هم نگاه می کنم. جز دکمه های لباس مردانه و دکمه های سیاه مانتوی زنانه دکمه ی دیگری نمی بینم. اسی توی اتاقش دارد روزنامه م... ادامه متن
دل ام گرفته بود ودر زمستانِ بی برگی توباغ قدم می زدم و رفتم سراغ درخت انار . خشک ومنجمد ، شاخه هایش را که از برف پوشیده بود لمس می کردم که یکهو اناری سرخ ، در شاخه ای که داشتم برفهایش را می... ادامه متن
..در تمام جمادات زمزمهها هست، هر کدام احساساتی دارند و هر کدام حالی دارند…. سنگِ نما تو شهرِسنگ، در غربِ تهران برای خودم قدم میزدم. از این غرفهِسنگ به آن غرفهِسنگ. از غرفه سنگهای... ادامه متن
شلوار دارچینی ادامه متن
شبِ ابرقُدقُدبه پشتی صندلی تکیه میدهم و گردنم را به چپ و راست می چرخانم. از دیروز ده بار زنگ زده که : دکتر منتظریم. هنوز از دانشگاه فارغ التحصیل نشده با عده¬ای از دوستان تصمیم گرفتیم یک انجم... ادامه متن
باوجودی که قمر خانم، تازه خانه را برق انداخته بود ولی از جاکنده شد و یک خانه تکانی حسابی راه انداخت . شیشه ها را پاک کرد . پرده ها را پایین کشید و توی لباسشویی ریخت . سرامیکها را جیر انداخت... ادامه متن
نور لرزان چراغهای بندر در هوای مه گرفته آرام روی زمین میریخت و شُره میکرد و از لب اسکله که پایین میرفت، میان آب راکدی که لابلای زبالهها گند گرفتهبود محو میشد. صدای افتادن چیزی... ادامه متن
آخرین سخنان خقئزلاس(پاسدار گذر زمان) پیش از مرگ چنین بود: «اگر می دانستم روزهای بی دندانی اینقدر زود از راه می رسند بیشتر می خوردم و بیشتر می خندیدم و بیشتر مسواک می زدم. جانم از درد کرخت اس... ادامه متن
بندهای بی تاب ادامه متن
جان، آجودان ستاد ارتش بود. از صبح که بیرون آمده بود ریگی توی کفشش حس میکرد. با جمع کردن پا سعی کرد آن را به گوشهای براند و ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب، کفش خود را دربیاورد و از... ادامه متن
Belataklif Dar Miyane Ghatarha ادامه متن
اتاق کوچک الفی نیمه تاریک بود و در و دیوار و اشیاء و لباسهای آویزان از رختآویز چوبی، و آباژور، یا زرد بود یا قهوهای رنگ یا قرمز و شعلهی شمعی که میسوخت، تکان نمیخورد چون باد به اتاق نمی... ادامه متن
اینجا محل فروش روسری است، زنهای زیادی برای خرید میآیند اینجا. حرفهی اصلی من همین است، فروش روسری، حرفهام را دوست دارم، حتا روزهایی که فروش ندارم. گاه زنها سردرگماند میان انبوه روسریها... ادامه متن
در محله ي ما هميشه حكايت هاي عجيب و غريبي بر سر زبانها بود و اما از روزي كه الاغي از خدا بي خبر چشم چپ به زن جعفر جني انداخت و الاغه در دم چاقو خورد ، واقعا باورم شد كه به هرچيزي هم كه خود ش... ادامه متن


