سنگین ترین مجازاتی که خدایان یونان باستان می توانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهوده ای انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدت ها... ادامه متن
kogelmas-bookhapdf ادامه متن
مرد به ماهيها نگاه ميكرد. ماهيها پشت شيشه آرام و آويزان بودند. پشت شيشه برايشان از تخته سنگها آبگيري ساخته بودند كه بزرگ بود و ديوارهاش دور ميشد و دوريش درنيمه تاريكي ميرفت. ديوارهي... ادامه متن
سه بچه دارند کنار دریا راه میروند. دست همدیگر را گرفتهاند و در کنار هم پیش میروند. تقریباً هم قداند، شاید هم سن باشند: حدود دوازده. ولی بچه وسطی کمیاز آن دوتای دیگر کوچکتر است. غیر از ا... ادامه متن
خانواده اساوز ادامه متن
در دامنه کوهها ، تودههای عظیم برف و یخ را می دیدم . گفتم : یک افسانه سرخپوستی هست که میگه ، آدمها وقتی میمیرن روحشان به جایی پرواز میکنه که بیشتر از جاهای دیگر اونو دوست داره ،... ادامه متن
کمی بهش فشار میآورم که فرو رفتگی روش ایجاد شود. نگاهم به ناخون های کثیف انگشتانم میافتد… زمانی که کار ناخون میکردم، دستی ظریف با انگشتهای باریک و ناخون های مرتب داشتم. وسواسم باع... ادامه متن
همه اهل شیراز میدانستند که داش آکل و کاکارستم سایه یکدیگر را با تیر میزدند. یک روز داش آکل روی سکوی قهوهخانه دو میلی چندک زده بود، همانجا که پاتوق قدیمیش بود. قفس کرکی که رویش شله سرخ... ادامه متن
یک گل سرخ برای ایمیلی ادامه متن
راست است که میگویند خواب دم صبح چرسی سنگین است. مخصوصا خواب لوطی جهان که دم دمهای سحر با انترش مخمل از «پل آبگینه» راه افتاده بود و تمام روز «کتل دختر» راپیاده آمده بود و سرشب رسیده بود به... ادامه متن
تیتراژِ پایانیِ «مسخرهباز» روی صفحهنمایش ظاهر میشود. موس را حرکت میدهد و با یک کلیک نمایش را متوقف میکند. ساعت دیواری، پشتِ سرش روی دیوار تِک تِک میکند. برمیگردد و به ساعت نگاه میکند... ادامه متن
sangi-bar-goori س ادامه متن
otaq_pdfs-1 ادامه متن
بادهای هندوکش ادامه متن
انبوه جماعتِ پُر سروصدا مقابل داروخانه هلال احمر صف ایستاده بودند و مردمِ نگران بهسرعت از مقابل ماشینها و جمعیت کنار داروخانه رد میشدند و سعی میکردند فاصلهی ایمن را رعایت کنند و باعجل... ادامه متن
بوده که دیگر با هیچکس حتی با تن و اندام هات راحت نباشی! چند وقتی است سه، و به عبارتی چهار، اندام من به زبان دشمن حرف میزنند. در این روزها که آسمان گاهی پر است از ابرهای پنبه ای و صلح جو... ادامه متن
این روزها بعد از صبحانه ی دیروقت پشت پنجره می نشینم و زل می زنم به کوچه خلوت . انگار پرنده ها هم قرنطینه شده اند. خبری از آنها هم نیست.جلوی در هر خانه ای دو ماشین پارک شده. ماشین هایی که روز... ادامه متن
همسرم که دو سههفتهای هست برای کاری به گرگان رفته، میخواهد از گرگان برگردد اما میترسد، راهها را بستهاند و از آن بدتر، سرماخورده و بلفی هم همراهش است. اگر بگیرندش ۱۴ روز قرنطینه! تازه بل... ادامه متن
دیروز درجه حرارت را پیدا کردم، ته جعبه کمک های اولیه بود . با الکل ضدعفونی اش کردم و گذاشتم زیر زبانم. چند دقیقه بعد درجه را درآوردم ، سعی کردم ببینم خط روی کدام عدد میایستد. نتوا... ادامه متن
گوسفند درحالیکه میدوید به پشت سرش نگاهی انداخت. گرگها دستبردار نبودند. نفسنفسزنان ادامه داد. از پهنۀ وسیعِ دشت به باریکه راهی سنگی رسیده بود که رو به افق میرفت. خورشید بسیار پایین آمد... ادامه متن
gharne_man ادامه متن
Taaon_Kamo(www.IraniData.com) ادامه متن
حوری گفت: خدا کنه بتونن برش گردونند…خدا کنه بتونه مقاومت کنه… حس و حال عجیبی داشتم این روزا…ترس نبود حس من، ولی پراز نگرانی بودم …همیشه همینطوره، بخودم که میرسم لال... ادامه متن
Auora ادامه متن
مردی از گوشه خیابان-۱==== ادامه متن
kilimanjaro.[www.yasbooks.com] ادامه متن
سه قطره خونخون ادامه متن
پدرم مردی وظیفهشناس، منظم و رک و راست بود. و بنا بهگفته اشخاص معتمد بسیاری که از آنان تحقیق کردم، از نوجوانی یا حتی از کودکی، این صفات را دارا بوده است. تا آنجا که خود بهیاد میآوردم، ا... ادامه متن
ناتاليا خود را به آغوش مادرش انداخت و زماني دراز با هقهقي آرام زار زد. روزهاي فراوان جلو اين اشکها را گرفته بود، ذخيرهشان کرده بود براي امروز که از سنسونتلا برگشتيم و او همين که چشمش به م... ادامه متن


