. برادر عزیزم، نامه شما رسید. خیلی خوشحال شدم. اگر از احوالات ما خواسته باشید سلامتی برقرار است و ملالی نیست جز دوری شما که آنهم امیدوارم بهزودی دیدارها تازه شود. باری، همه خوب و خوشاند و... ادامه متن
آنکه از همه کوچکتر است به دوربین زل زده است… حمله ی موشک را نمی فهمد … شاید هم نمی بیند صدایش ر ا هم دوست ندارد بشنود … شاید هم نمی شنود …. او در ذهنش دارد با دور... ادامه متن
خرید یک صندلی، یک میز، یک چراغ روی سقف سفید نقش برجسته یک تاج گل با دایره ای صاف در وسط آن دیده می شود که به چشمی از کاسه در آمده می ماند. حتما زمانی یک چلچراغ آنجا آویزان بوده است. هر چیزی... ادامه متن
در گوشه ی دورتر زمین چمن، کنار برکه ی آب یا دریاچه ی کوچک مردابی، در باغچه ی سوسن «خود» مشغول کار است – وجین کردن، کوددادن، کندن گیاهان پژمرده برای پیداکردن جا برای کشت گیاهان تازه که... ادامه متن
خوب، همهی بچهها را برای درخت کاری بیرون آورده بودیم… میدانید؟ چون متوجه بودیم که… این کار بخشی از آموزش بچه هاست، برای آن که، میدانید، اجزای ریشه را بشناسند. احساس مسئ... ادامه متن
یادم باشه پام که رسید به شهری که بشه توش زندگی کرد برم برا خودم روغن براق سر بخرم. لباس شخصی که تنم باشه دیگه نمیشه موهای بلند و کثیف مو با کلاه بپوشونم اون پشت و پسلا من سه تا آدم بی... ادامه متن
در مونترِی مکزیک اتفاق افتاد، یک میدان، یک فواره، یک کافه. من کنار فواره ایستاده بودم تا در دفترچه ام چیزی بنویسم: «فواره بی آب، میدان خالی، کاغذ نقرهای رنگ در باد، صداهای آشفته شهر... ادامه متن
gozaresh_bookhapdf ادامه متن
jehesh-haye nagahani – bookhapdf ادامه متن
چند قدمی از درخت فاصله گرفت و گفت: سرطان گرفته یی درخت! برگاش رو هوا میسوزه، خودشم راحت میشه اگه قطع شه. مامور شهرداری دست کشید به تنهی درخت. چند تا از برگهای خشکش را جدا کرد و گفت: ای بو... ادامه متن
Selah’haye Serri – bookhapdf ادامه متن
داستان فلاش . مترجم علی شاه علی ادامه متن
Javdaneh – bookhapdf ادامه متن
مرگ ادوارد لیر صبح گاه یکشنبه ای در ماه مه اتفاق افتاد. مدت ها پیش از مردن او دعوت نامه هایی به شرح زیر برای آشنایان او فرستاده شد: آقای ادوارد لیر چرندنویس و نقاش منظره پرداز شما را برای... ادامه متن
Ba’azi az ma doosteman kolbi ra tahdid mikardi ادامه متن
پاسخ نیوت به نامه ی من چنین بود: از دیر شدن پاسخ نامه ی شما عذر می خواهم. با توجه به آنچه گفته اید به نظر می رسد کتابی که در دست نوشتن دارید کتاب بسیار جالبی از کار در خواهد آمد. روزی که بمب... ادامه متن
مراسم اعدام ادامه متن
Khaneye Ajdadi – bookhapdf ادامه متن
Gole Zard – bookhapdf ادامه متن
Divarnegareh – bookhapdf ادامه متن
Borideh Rooznameh – bookhapdf ادامه متن
Tahavvo1979 – bookhapdf ادامه متن
گفت : -رييس من سفيد پوسته. گفتم : -بيشتر رييسا سفيد پوستن. -سفيد پوست و پرچونه. يه ريزم میپرسه که سيا ديگه چی میخواد. ديروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرفهای صدتا يه غازش درباره... ادامه متن
پدر اندوهگین و عزادار گفت: زندگی کوتاه است. خدا رو شکر! ادامه متن
Ham Palakiha – bookhapdf ادامه متن
نامه نوشتم به… برای رئیسجمهور ماه نامهیی نوشتم و از او پرسیدم که آیا آن بالا محوطههای توقف ممنوع دارند یا نه. پلیس ماشین هوندای مرا جرثقیلکش کرده بود و من از این موضوع ناراحت بودم... ادامه متن
مردی که لباس سرهمی پوشیده، همین طور که جمعیت را به عقب ميراند با صدای بلند میگوید: خواهش میکنم فاصله بگیرید. پنکهي بزرگی به طول یک ساختمان دو طبقه و عرض یک کامیون سرچارراه نصبشده است. د... ادامه متن
دوازده نفر بودیم ، قهرمان هایی ناشناخته ، آماده می شدیم برای روز مسابقه . دور دايره ای حلزونی شکل مي چرخيديم . بوي عرق پا ، با بوي عرقي كه ازسروصورتمان ميريخت، درهم ميشد... ادامه متن


