گفت ” با چشمهای بسته برو تو.” چشمهایم را بستم . مرد گفت: ” اگه مشکلی پیش اومد دسته رو فشار بده.” قرار بود به چیزهای خوب فکر کنم. خوب و بدش مهم نبود، نمی شد که... ادامه متن
درد آن بخش از زندگی من است که درباره اش کم تجربه ام. درد آپاندیس، درد زایمان، درد کمر، درد قلب، درد روح، درد بی درمان و این آخری درد دندان. شاهدانه می خوردم. شاه همه دانه ها، شه دردها... ادامه متن
چهره اثر آليس مونرو. ادامه متن
روز عروسی ادامه متن
گفت : -رييس من سفيد پوسته. گفتم : -بيشتر رييسا سفيد پوستن. -سفيد پوست و پرچونه. يه ريزم میپرسه که سيا ديگه چی میخواد. ديروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرفهای صدتا يه غازش درباره سيا پوس... ادامه متن
peygham_bookhapdf ادامه متن
داستان کوتاه مزاحم-۱ ادامه متن
دیوار _ @Best_Stories ادامه متن
saate man_bookhapdf ادامه متن
پاییز بیستوچهار سالگیام دختری را در مهمان خانهای ساحلی دیدم. در این دیدار بود که به او علاقمند شدم. دختر ناگهان سرش را بلند کرد و با آستینهای کیمونویش صورتش را پوشاند. وقتی متوجه حرکتش ش... ادامه متن
شيوه حرف زدنات، که زير کلمه ها خط ميکشيدی يا برخی از جمله هايت را با حرکت مچ دست و رقص ملايم بازوانت سبک ميکردی. شيوه مصيبت بار غذا پختنات و يا واگذاری اين کار به شوهرت و يا وقتی که چاره ای... ادامه متن
ابن رشد ادامه متن
لذت اسارت ادامه متن
همه چیز برای خوشبخت بودن ادامه متن
دهانم زیباو چشمانم سبز ادامه متن
او و من ادامه متن
ساختمون سابق دانشکدهی جنگ تو خیابون در تن شهر برلین قرار داره. دورتادور این ساختمون درست به بلندی قد یه آدم گرانیتکاری شده، سنگای گرانیت رو بغل به بغل کنار هم کار گذاشتن. این سنگا عجیب و غ... ادامه متن
دیگری ، دیگری که نامش بورخس است ، همان است که اتفاقها برایش میافتند. من در خیابانهای بوئنس آیرس راه میروم و لحظهای میایستم ، شاید بیاراده ، تا به طاق سردر ورودی سرسرا و طرح مشبک درواز... ادامه متن
یه تکه از دیوار برلین ادامه متن
بمبافکن ترجمه: اسدالله امرایی توی آن شرایط تنها کاری که میشد بکنم، همین بود. اگر خبر داشتم به چه روزی میافتم شاید تمرد میکردم. اما این جور چیزها در اختیار امثال من نبود؛ بنابراین غلط است... ادامه متن
یکی تشکر می کرد یکی می گفت :از شماره یک شروع کنید یکی هم می گفت : من قبول ندارم شما خودتان چند نفربهترین را انتخاب کردید ؛ ساعت تند تند جلو می رفت ، صدای اذان می آمد ،حالا که اینجوری هست قرع... ادامه متن
بازپرس پرسید: – چرا این آقا را زدید؟ چترباز جواب داد: – برای این که او روشنفکر دست چپی است. من اینجور آدمها را خوش ندارم. بازپرس گفت: – نه بابا، آزارشان به مگس هم نمیرس... ادامه متن
برگردان: حسن افشار نخستين بار شايد در نيمههاي ژانويه سال جاري بود كه تا سرم را بلند كردم چشمم به نقش روي ديوار افتاد . براي پيدا كردن تاريخ دقيق لازم است انسان به خاطر بياورد چه ديده است. م... ادامه متن
hamame shoabiha-bookhapdf ادامه متن


