گربه سیاه مخملی ادامه متن
از وقفهای که در چرخش کلید پیش آمد فهمیدیم خودش است. این را بعد جاکلیدی و در بارها برایمان گفتهاند. همیشه اول کلید را توی جاکلیدی میکند و مدتی معطل میماند، انگار که یادش رفته باشد... ادامه متن
ghatar dar hale harkat ادامه متن
این متن “ترجمه” ابتدای تک گویی مالی بلوم در رمان اولیس از جیمزجویس است؛ هیچ شکی ندارم که حتی به سایه متن اصلی هم نزدیک نشده ام. اصلاٌ اگر چنین قصدی داشتم طرفش هم نمی رفتم. مسلماً... ادامه متن
autumn tableau. ادامه متن
آکواریوم شماره ۴ میترا داور ادامه متن
نامش محبت آقا بود. نه محبت . نه آقا محبت .فقط محبت آقا .بزرگ و کوچک آبادی محبت آقا صدایش می کردند. یاقوب می گوید :رفته بودیم تهران اداره کل آب روستایی، پی لوله کشی هرانک .کارشناس ادار... ادامه متن
باران هنگامه کرده بود. باد چنگ مىانداخت و مىخواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صداى شیون زنى که زجر مىکشید، مىآمد. غرش باد آوازهاى خاموشى را افسار... ادامه متن
پرنده ی وسواسی ادامه متن
سرباز دشمن ادامه متن
بازار محلی ادامه متن
پای درخت سیب، زغال خوبی شده بود، تنه ی قدیمی و بزرگش فقط با یک پوست کلفت نیمدایره به زمین وصل بود، دم دم های غروب بود، آتش سرخ زغال با باد ملایمی آرام گر می گرفت. ابرهای آسمان هم تا خود گلو... ادامه متن
علیرضا ذیحق- آس و پاس ادامه متن
نامه_به_پدر_فرانتس_کافکا_فرامرز_ ادامه متن
صدای قلقل رب گوجه تو دیگ تمام خانه را پر کرده است . دخترک نشسته با دامن قرمز و چیندارش کنار حوض و دستش را کرده توی آب ؛ ماهی های قرمز را نگاه می کند که از مابین انگشت هایش می چرخند . صدای... ادامه متن
کوچه صفا بن بست بود و درانتهای آن یک خانه ویلایی قدیمی با زمینی چهارگوش قرار داشت. کوچه همیشه خلوت بود جز جمعههایی که همه اهل و عیال خانواده از دور و نزدیک دور هم جمع میشدند. مادر تنها ساک... ادامه متن
محسن سرش را بر میگرداند و نگاهم میکند. من در انتظار نشستهام و او در انتظار ایستاده است. دستش مثل رهبر ارکستر تاب میخورد و با لبخند به سوی صندلی چرمی پایه دار دعوتم میکند. از روی نیمکت ا... ادامه متن
روز خوبی را در روستا گذرانده بودیم. کوهسار مملو از رنگهای پاییزی بود. گردش کنار رودخانه و گذراندن ساعاتی در کنار هم، یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگیم را رقم زده بود. در دهمین سالگرد ازد... ادامه متن
روزی دو دانشمند، از آن کشور دوردست، از راه رسیدند. میگفتند در پی راه چارهای برای یک بیماری مسریاند که در آنجا شایع شده است. بلافاصله پس از رسیدن، به دیدن مقامات پزشکی بیمارستانها و مراک... ادامه متن
جانت۱ پایِ سینک ظرفشویی میچرخد و، یکهو، چشمش میافتد به شوهرش که حدود سی سال است با هم زندگی میکنند. با تیشرت سفید و شلوارک بیگ داگ۲ نشسته پشت میز آشپزخانه او را تماشا میکند. تازگیه... ادامه متن
پرندگان میروند در پرو میمیرند رومن گاری / ترجمه ابوالحسن نجفی بیرون آمد، روی ایوان ایستاد و دوباره مالک تنهایی خود شد: تپههای شنی، اقیانوس، هزاران پرندهٔ مرده در ماسه، یک زورق، یک تور ماه... ادامه متن
در بهار سال ۱۹۴۴ همراه تعدادی از دوستانم که آنها نیز در تبعید به سر میبردند در ناپل بودیم. پولی نداشتیم، کم غذا میخوردیم و فقیرانه لباس میپوشیدیم. تنها دلخوشی ما اجازهٔ خروج در عص... ادامه متن
یک روز خوش برای موزماهی ادامه متن
اقدام خواهد شد ادامه متن
بسیاری از دعواها و پروندههای طلاق در دادگاه پدرم حل و فصل میشد. دادگاه، همان اتاق نشیمن خانهٔ ما بود که پدرم، نسخههایی از تورات و کتابهای مذهبیاش را در صندوقی قدیمی نگه میداشت.... ادامه متن
Mordegan – bookhapdf ادامه متن
خيابان ريچموند شمالي چون كور بود هميشه خلوت بود، جز ساعتي كه « مدرسة برادران مسيحي» پسرها را آزاد ميكرد. يك خانة دو طبقة خالي در انتهاي كور خيابان بود كه زمين چارگوش دُورش آن را از همسايهه... ادامه متن
سر لوله فاضلاب نشستهام و منتظرم قورباغهها بیرون بیایند. دیشب داشتیم شام میخوردیم كه شروع كردند به قیل و قال و تا صبح دست از خواندن برنداشتند. مادرخوانده هم همین را میگوید. جیغ قورباغهها... ادامه متن


