مندنی پور در .. ادامه متن
آز اینجا مِمِد تا کلیدر. با نظریه ی بینامتنیت ادامه متن
چشمها او را درنمى يابند… و اوست كه ديدگان را درمى يابد… و او لطيف آگاه است… ادامه متن
فرانسواز ساگان (۲۰۰۴-۱۹۳۵) یکی از معدود نویسندههای جهان است که در سن ۱۸سالگی با انتشار اولین کتابش توانست نام خود را در ادبیات جهان جاودانه کند. «سلام بر غم» وقتی در ۱۹۵۴ منتشر شد، فرانسوا... ادامه متن
خوانش جامعه شناختی کلیدر ادامه متن
مرزبان نامه یادگاری از ایران عهد ساسانی ادامه متن
و گفت: وقتی در بادیه راه گم کردم، شخصی دیدم فراز آمد و سلام کرد و گفت: تو راه گم کرده ای؟ گفتم: بلی. گفت: راه به تو نمایم. و گامی چند برفت از بیش و از چشم ناپدید شد. بنگریستم، بر شاهراه بودم... ادامه متن
اعترافات مردی چنان دیوانه که با حیوانات میزیست نوشتهی چارلز بوکوفسکی است. بوکوفسکی ( ۱۹۲۰- ۱۹۹۴) بیش از چهل و پنج عنوان کتاب شعر، رمان و مجموعه داستان به چاپ رساند. او از معروفترین نویسند... ادامه متن
نوشته پشت جلد کتاب: نوک درختان سپیدار هم به آن ایوانی که در آن خوابیده بودیم، نمیرسید. آسمان سیاه و گرم بود. مرغابیهایی که از خزر میآمدند، با صدایی شبیه پارو زدن از آنجا میگذشتند. از م... ادامه متن
آندری کورکوف (۱۹۶۱) نویسنده اوکراینی مرا به کنگاراکس نبر! در رمانهایش به واقعیتهای بلوک شرق پس از فروپاشی شوروی میپردازد. او در رمان مرا به کنگاراکس نبر! (۲۰۰۸) تصویری تکاندهنده از این د... ادامه متن
Charzeliye Naghes ادامه متن
محمد صادقی: آلبرت شوایتزر (۱۹۶۵-۱۸۷۵) فیلسوف، پزشک، موسیقیدان و نویسنده نامداری است که در کایزرسبرگ (منطقهای که مدتی در خاک آلمان و سپس در خاک فرانسه تعریف میشد) به دنیا آمد و با وفاداری... ادامه متن
گر کار فلک به عدل سنجیده بدی احوال فلک جمله پسندیده بدی ور عدل بدی بکارها در گردون کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی ادامه متن
خوانش فمنیستی کلیدر ادامه متن
Dasht Lalehay Vahshi ادامه متن
Roozhaye Hendevaneh – bookhapdf ادامه متن
mdrsjrns-v8n29p7-fa ادامه متن
هیچ دریا نبرد زورق پندار ترا… تا دو چشمت ز جگر مایهٔ طوفان نشود…. ادامه متن
تنم چون رشتهی مریم دوتایی است؛ دلم چون سوزنِ عیسی است یکتا من اینجا پایْبستِ رشته مانده، چو عیسی پایْبستِ سوزن آنجا. چرا سوزن چنین دجّالچشم است، که اندر جیب عیسی یافت مأوا؟! ادامه متن
آب حوضی که میآمد، خاله می چرخید دور حوض. آب حوضی دامن ِقرمز ِشلیته اش را نگاه می کرد و می خندید. مادر از پشت پنجره داد می کشید: برو به اش بگو بیاد تو! میگفتم: خاله! مامان میگه بیا تو! میگفت:... ادامه متن


