وقتي از من كه فرد با اعتماد به نفسي محسوب مي شوم، شغلم را مي پرسند،دستپاچه و سرخ مي شوم و زبانم مي گيرد. من به كساني كه به آساني مي گويند:«من بنّا هستم.» حسرت مي خورم. به كتابدارها، آرايشگره... ادامه متن
تنبل و بي تفاوت، به آساني فضا را از بال هاي خود مي تكاند، به راهش آشناست، مرغ غمخوار از بالاي كليسا گذر مي كند در زير طاق آسمان. دور دست و سپيد، غرقِ در خود، آسمان بي كران مُدام پنهان مي كند... ادامه متن
مجموعه داستان «ارواح اتاق زیرشیروانی» نوشته انریکه اندرسون ایمبرت منتشر شد. این مجموعه داستان با ترجمه جواد عاطفه در انتشارات کولهپشتی عرضه شده است. در معرفی ناشر از این کتاب عنوان شده است:... ادامه متن
Faghr – bookhapdf ادامه متن
و این را هم ناگفنه نگذارم که ژ… عقیده داشت که عاقبت کوتاه ترین داستان دنیا را او خواهد نوشت. اگرچه اکنون درست به یاد نمی آورم که واقعاً مقصود خودش را چگونه بیان کرده بود و چه واژه هائی به کا... ادامه متن
Police v Sorude Kelisa – bookhapdf ادامه متن
درباره ی نویسنده : ژورژه لیال آمادو دِ فاریا، رماننویس برزیلی است که بیشتر به خاطر نوشتن آثاری در شرح زندگی مردم زادگاهش، استان باهیای برزیل، مشهور است. آمادو در شهر باهیا در شمالشرق برزیل... ادامه متن
مردی که شبانه سر رﺍه خونسار سوﺍر ﺍتومبیل ما شد خودش رﺍ با دقت در پالتو بارﺍنی سورمهای پیچیده و کلاه لبه بلند خود رﺍ تا روی پیشانی پائین کشیده بود. مثل ﺍینکه میخوﺍست ﺍز جریان دنیای خارجی و... ادامه متن
Madar – bookhapdf ادامه متن
مه دود ادامه متن
پرسیدم : چند کیلو وزن را طاقت می آورد ؟ گفت : هفت هشت کیلو . هر دو مان به تصویر خیره شده بودیم . گفت : آن یکی دسته اش کو ؟ گفتم : شاید پاره شده. دست های کوچک که از چمدان بیرون زده بود... ادامه متن
فرانسواز ساگان (۲۰۰۴-۱۹۳۵) یکی از معدود نویسندههای جهان است که در سن ۱۸سالگی با انتشار اولین کتابش توانست نام خود را در ادبیات جهان جاودانه کند. «سلام بر غم» وقتی در ۱۹۵۴ منتشر شد، فرانسوا... ادامه متن
Charzeliye Naghes ادامه متن
Roozhaye Hendevaneh – bookhapdf ادامه متن
آب حوضی که میآمد، خاله می چرخید دور حوض. آب حوضی دامن ِقرمز ِشلیته اش را نگاه می کرد و می خندید. مادر از پشت پنجره داد می کشید: برو به اش بگو بیاد تو! میگفتم: خاله! مامان میگه بیا تو! میگفت:... ادامه متن
شناسنامهی اول : آقاي « كمبوجيه » دارای نام خانوادگی… فرزند … در تاريخ هيجدهم ماه دی سال ۱۲۹۰ شمسی در شهر … متولد شده است . ( در جاهائی كه نام خانواده و پدر و مسقط الرأس ايشان را نوشته اند... ادامه متن
فرصتي به من داده بودند. برايم پرونده تشکيل داده بودند و بايد به اداره ميرفتم. وقتي به آنجا رسيدم، ديدم که برخوردشان خيلي خوب است. کارت شناساييام را نگاهيانداختند و گفتند: «هوم». من هم گفت... ادامه متن
اريش مرا زير نظر دارد. من هم چشم از او برنمي دارم. هر دوي ما اسلحه به دست داريم و مسلم است كه ماشه را خواهيم چکاند و يكديگر را زخمي خواهيم كرد. اسلحه هاي ما پُرند. ما هفت تيرهايي را به طرف ه... ادامه متن
فليثيانو روئلاس(۱) از کساني که جلوتراز او بودند، پرسيد : «چرا اينقدر يواش ميرويد؟ اينطوري خوابمان ميگيرد. مگر نبايد زود آنجا برسيد؟» گفتند: «فردا کلة سحر ميرسيم آنجا.» اين آخرين حرف... ادامه متن
یك دلار و هشتاد و هفت سنت. همـهاش همين بود و شصت سنت آن هم سكـه هـاي يك سنتي بود. سكه هاي كه طي مدت درازي ، يك سنت و دو سنت در نتيجه چانـه زدن با بقال و سب... ادامه متن
همیشه سوار خط شبرو میشوم. همهی شش روز هفته را. تا ماربل آرچ پیاده میروم و سوار خط ۲۹۴ میشوم که مرا میبرد خیابان فلیت. هیچ با مردهای تو اتوبوس حرف نمیزنم. بعد هم میروم تو {بار} سیاه و... ادامه متن
صبح روز بيست و هفتم ژوئن هوا صاف و آفتابي بود و گرماي نشاطآور يک روز وسط تابستان را داشت؛ گلها غرق شکوفه و علفها سبز و خرم بودند. نزديکيهاي ساعت ده، مردم روستا رفتهرفته در ميدان ميان... ادامه متن
مار جان اشتاین بک هوا تاريك شده بود كه دكتر فيليپز جوان كولهپشتي خود را به شانه انداخت و بركه ماهيگيري را ترك گفت. از تختهسنگها بالا رفت و با گالوشهايش كه تاپتاپ صدا ميكرد طول كوچه را... ادامه متن
Safar ba Garabani Bozorg – bookhapdfسفر ادامه متن
امروز هم هواشناسی پیش بینی کرده است که طوفان خواهد شد. چند روزاست که طوفانی است. اول صبح افتاب کمرنگی می تابد وساعتی بعد اسمان ابری میشود، بعد تیره و تار. باد شدیدی هم شروع به وزیدن م... ادامه متن
انقدر نشسته ام و برق انداخته ام که دیگر مغزم خواب رفته است . سبزی را در آب و آبکش ریخته ام . گوشت ها و دمبه ها را در چرخ گوشت ، همه شا ن را چنگ زده ام و آن ها را با بافت گوشت خودم سنجیده ام... ادامه متن
اسی، دسته ی موتور را کمی به جلو هُل داد. جک را آزاد کرد و آرام آرام موتور را از حیاط خاکی بیرون بُرد. کلاهش را سر کرد و تلق کلاه را پائین کشید. از کوچه باریک به آرامی خارج می شد که تلفن همرا... ادامه متن


