▫️بازخوانیِ ملکوت، نوشتهی بهرام صادقی
▫️بهقلمِ شیرین عزیزیمقدم
کمالِ سِرِّ محبت ببین، نه نقصِ گناه،
که هر که بیهنر اُفتَد، نظر به عیب کُنَد!
(حافظ)
بهرام صادقی “ملکوت” را در سال ۱۳۴۰، در مجلهی کتاب هفته منتشرکرد. او در سال ۱۳۶۳ و در ۴۸ سالگی درگذشت. ملکوت، بهرغم عمر کوتاه نویسندهاش، بر بسیاری از شاعران و نویسندگان معاصر تأثیر گذاشتهاست.
دنیای تاریک و خودبسندهی ملکوت، با وجودِ مکانهای باز داستان، در جهانی بسته به تصویر کشیدهمیشود.
صادقی خود، حدود و ثغور مرزهایش را رقم میزند. از دغدغههایش که عموماً فلسفی و انسانی هستند میگوید، و نیز اوضاع زمانه، مردم، و مجموعهای از موضوعها و اسطورههایی که مشغلهی ذهنیِ اویند را در آن میگنجانَد.
داستان ترکیبی از روایت، تخیل، اسطوره و باورهاست.
امروز میتوانم گفت که احتمالاً چند ترکیب و تشبیه که پایهی تصویرسازیهای بسیار زیبا در شعر ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، سرودهی فروغ فرخزاد شد؛ گرتهبرداری شده از “ملکوت” است.
“ماه و ستارههای کاغذی” از جملهی آنهاست:
●ستارههای عزیز !
ستارههای مقوایی عزیز !
وقتی در آسمان
دروغ وزیدن میگیرد،
دیگر چگونه میشود
به سورههای رسولان سرشکسته پناه آورد؟
همین ترکیب چندبار تکرار شده است:
●چه مهربان بودی ای یار! ای یگانهترین یار!
چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی،
چه مهربان بودی وقتی که پلکهای آینهها را میبستی
و چلچراغها را
از ساقههای سیمی میچیدی
و در سیاهیِ ظالم
مرا بهسوی چراگاه عشق میبردی
تا آن بخار گیج که دنبالهی حریق عطش بود ،
بر چمن خواب مینشست!
و آن ستارههای مقوایی
به گِردِ لایتناهی میچرخیدند
و نیز در شعر “مرداب” از مجموعهی “تولدی دیگر”:
●آن بیابان دید و تنهاییم را
ماه و خورشیدِ مقواییم را
در جهانی که هیچچیز آن واقعینیست؛ بهگونهای که، تمام باورهای شاعر متزلزل شدهاست، فروغ، تقلب را در ذاتِ تمام اشیاء پیرامون خود میبیند.
“ماه و ستارههای مقوایی و کاغذی” از تعبیرهای مورد علاقهی فروغ است؛ و در درونِ خود حاوی تناقضی درخورِ تأمل است.
در مثال دوم، شاعر به سقف و “ستارههای مقوایی” آویزان از آن خیره شدهاست تا زمانیکه، بهخواب رَوَد. آنها مدام «به گِردِ لایتناهی میگردند!»
در ملکوت اما، جنس این ماه و ستارههای تقلبی، از شیشه است، که عنصری سرد و بیجان است، خالی از نور، زندگی، و حیات.
ماه و ستاره کاغذی و مقوایی هم حاوی معنای دروغین است:
«اتاق عجیب؟ پیش از این گفتم، و شاید… گاهی تعجب میکنم که چهگونه هنوز چیزهای شگفتانگیزی وجود دارد؛ اما برای من هر اتاقی که سقفش را با “آینه” پر از ماه و ستاره کرده باشند، و دیوارهایش از تداخل و ترکیب هزاران رنگ گوناگون که گویی هر یک از بطن دیگری سر بیرون میآورد، متموج باشد؛ و دریچههای بیضیشکلش با شیشههای ضخیم ملون به جهان خارج بازشود، هنوز هم عجیب است؛ گرچه برای دکتر حاتم شاید یک نوع سرگرمی باشد!» (صص۲۷ _۲۶)
«در آینهی روبرو و در ماه و ستارههای دق و اندوهگین در سراسر سقف و در کمرکش دیوارها، تصویرهای فراوان آن دو در زوایای گوناگون فروشکست و منعکسشد و درهمآمیخته و آنگاه از هم جدایی گرفت.» (ص.۷۴)
«چرا دکتر حاتم چنین اتاقی ساختهاست؟ شاید هم ابتکار او فقط در رنگآمیزی دیوارها باشد؛ زیرا من از این اتاقهای قدیمی که ماه و ستاره و پنجرههای بیضوی دارند، فراوان دیدهام؛ اما هرچه باشد، وجود من در این میان لازم بوده است تا همهچیز را کامل کند و آن شیشههای بزرگ و کوچکی که به ردیف در طاقچه روبرویی چیدهام…» (ص.۳۳)
«لحظهای سکوت در آینهی قدی، و ماه و ستارههای سقف برق زد.» (ص.۶۹)
■سلام ای غرابت تنهایی !
اتاق را به تو تسلیم میکنم…
در ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد نیز یادآورِ این تصویر ملکوت است:
«ناگهان تازگی و “غرابت اتاقی” که ناچار باید مدتی در آن زندگی کنم بر روحم ضربهای زد. روزها و هفتهها در قصر دور افتادهی متروکم، در همان پنجدری بزرگی که سرتا پا سفید بود… آه آیا باور کردنی است که من ۲۰ سال، ۳۰ سال، ۴۰ سال فقط در یک اتاق زندگی کرده باشم؟ اتاقی با رنگ کفنها و مریضخانهها؟»(ص.۲۷)
با تسامح، مشابهتهای فراوان دیگری هم میتوان یافت:
_فروغ:
“کسی میآید!”
_ملکوت:«… و من گفتم: “چه کس میآید؟” و او جواب داد: “همان که باید بیاید!”» (ص.۴۵)
گمان میکنم قسمتهایی که مربوط به حدیث نفسِ آقای م.ل و دکتر حاتم است از نکات اصلیِ قوت این داستان هستند.
قوت تأثیرگذاری این بخشها بر بسیاری از خوانندگان فارسیزبان به اصل همذاتپنداری با این دو شخصیت برمیگردد.
در اشعار سهراب سپهری هم نمونههایی از این تأثیرپذیری وجود دارد که در جایی دیگر به آنخواهمپرداخت.
این پرسش پیوسته مطرح است که، کتابی اینچنین تأثیرگذار، خود از چه منابعی الهام گرفتهاست. در این یادداشت با ذکر مقدماتی به این مهم میپردازم که «شالودهی “ملکوت” بر چه بنیانهایی استوار است؟»
■داستان زیبای خلقت “آدم” در ۷ سوره از قرآن آمده است. سورهی “الحجر” یکی از آنهاست که این داستان در آیات ۳۲ بهبعد آن ذکر شدهاست.
استاد بهاءالدین خرمشاهی در ترجمهی این آیات مینویسند:
«فرمود: اى ابليس! تو را چه مىشود كه از سجدهكنندگان نيستى؟
گفت: من كسى نيستم كه به انسانى كه از گِل خشکِ بازمانده از لجنى بويناكش آفريدهاى، سجده برم.
فرمود: پس از آن [بهشت] بيرون شو كه تو مطرودى،
و تا روز جزا بر تو لعنت باد!
گفت: پروردگارا پس مرا تا روزى كه [همگان] برانگيخته شوند، مهلت ده!
فرمود: تو از مهلت يافتگانى!
تا روز و هنگام معيّن.
گفت: پروردگارا از آنجا كه مرا فريفتى، در روى زمين در نظر آنان [بدى را نيك] خواهم آراست، و همگى آنان را به گمراهى خواهمكشاند؛
مگر آن بندگان اِخلاص يافتهات را.
فرمود: اين راهى است كه تا به پيشگاه من مستقيم است.»
■در عرفان ایرانی اما، همین داستان با نیروی جذبه و عشق، رنگی دیگر یافتهاست. بسیاری از عارفان حتی از شیطان بهعنوان نخستین عاشق، و نخستین مُوحِد نام بردهاند که، «به حکم خدا، به غیرِ خدا سجدهنکرد!»
عینالقضات همدانی در “نامهها” آوردهاست:
«از خواجه احمد غزالی شنیدم که،
هرگز شیخ ابوالقاسم گَرَکانی نگفتی که ابلیس؛
بَل چون نام او بردی، گفتی:
آن خواجهی خواجگان!
آن سرورِ مهجوران!»
در “کشف الاسرار” میبدی ، و “مرصاد العباد” نجمالدین رازی؛ و “قصص قرآن مجید” بوبکر عتیق نیشابوری، این حکایات زیبا را بهدرس خواندهایم.
و این ابیات زیبا که هم در دیوان خاقانی با عنوان غزل شمارهی ۸۶ درج شدهاست؛ و هم در دیوان سنایی زیر عنوان غزل شمارهی ۱۳۵، منسوب است به شیطان که:
میخواست او [تا] نشانهی لعنت [تهمت] کند مرا
کرد آنچه خواست [کرد]، آدم خاکی بهانه بود!
■در ادب کلاسیک اروپایی
تاریخچهی تراژدیگونهی زندگی و مرگ دکتر فاستوس، نوشتهی کریستوفر مارلوی انگلیسی را خواندهایم که بر پایهی داستانهای آلمانی استوار است.
دانشمندی روح خود را در برابر قدرت جادویی به شیطان میفروشد. نمایشی که حدود سال ۱۵۹۴ بر صحنه رفت، سرگذشت فاوست را بازمیگوید که پس از بستن پیمانی با لوسیفر– از طریق دیوی به نام مفیستوفلس– به جادوگر بزرگی تبدیل، و سرانجام بهسبب ناتوانی در توبه، به نفرین و هلاکت ابدی دچار میشود.
همیننسخه ظاهراً بعدها الهامبخش “فاوستِ” گوته نیز شد.
دقیقاً روشن نیست که فاوست چهگونه به عنوان چالشگر خدا به شهرت رسید. با غرور برای دستیابی به دانش و قدرت نامحدود، از حدود انسانی فراتر رفت. با شیطان پیمان بست و عملاً خدا را به مبارزه طلبید.
گویا ناپدیدشدن مرموز او باعث شد شایعاتی دربارهی زندگی گناهآلود و مرگ سزاوارش رواج یابد، بهویژه به سبب لذتجویی و بیدینیاش.
پیامدهای الهیاتیِ نمایشنامهی دکتر فاوست از موضوعات بسیار بحثبرانگیز در نقد ادبی و دینی در باب تقدیر و جبر و اختیار بودهاست؛ و در سنت مسیحی، موجِد تفکر “کالوینی” شد.
■در داستان ملکوت، دکتر حاتم، مصداق تفکر “کالوینی” است؛ شخصیت ثابتی ندارد. در میانهی کارپردازِ شیطان، و دستیار، همکار، و خودِ شیطان، مدام در حال نوسان است.
بیثباتی و عدم قطعیت، ویژگی اصلی دو قهرمان اصلی داستان است.
م.ل که میگوید میخواهد: «عادت کثیف نوشتن از سرم برود.» و هرچندگاه یکبار، یکی از اعضایش را قطع میکند، ناگهان تصمیممیگیرد دستش را نگاه دارد و بنویسد:
ن وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَ
مَا أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ
(سوره: القلم)
■دغدغهی صادقی در “ملکوت”، زمینیکردن آسمانیان است.
یکی از قهرمانان یعنی دکترحاتم، چهرهای قدوسی ندارد. او از آسمان راندهشده و کاملاً زمینی است و ارتباطش با آسمان قطع شده است. او “همنشین خامُش فرشتگان” نیست. به نظرم، قهرمان اصلی در این کتاب عرصهی”ملکوت” است که دعوای شیطان با آدمیان بر سرِ آن است: جایگاهی مقدس که شیطان از آن راندهشد و دلتنگِ آنجاست. او کینهی آدم و فرزندانش را به دل گرفت و درصدد انتقام به زمین بازگشتهاست.
«با آنکه روبرویم خوابیدهای، فرسنگها با من فاصله داری و درست به اندازهی همان آرزوها و همان بهشتِ خدا، دوردست و دیریابی و من فقط بویت را میشنوم… و صدای شیرینت را…» (ص.۵۰)
ملکوت از دست رفته، گاه در چهرهی معشوق انسانی به شکل همسر [دکتر حاتم و منشی] جلوهگر میشود و به قتل میرسد.
لحن زبان کتاب که در بسیاریجاها گزارشی است؛ پایِ عشق که وسط میآید، نثری ادبی میشود:
« _اوقات بیکاریتان را چگونه میگذرانید؟…
_ من زن دارم… الان او را میبینم: موهای بلوطیرنگش مثل آبشار تا روی شانههایش فرو ریخته است. در لباس چیت گلدارش میخرامد…آیا بازوهای لطیفش را به شاخههای یاس تشبیه کنم؟
_عشق شما را شاعر کرده است. اسمش چیست؟
_ ملکوت…»
(صص.۱۸_۱۷)
■بهرام صادقی در ملکوت کوشیده است که با آفرینش دکتر و بیان جهانبینی و تفکرات او، به شیطان شخصیتی فلسفی، متفکر و حتی گاه شاعرانه ببخشد. این کوشش بهسبب مقایسهی شخصیت ابلیس در اساطیر عرفانی و آثار ادبیِ باشکوهی نظیر “کشفالاسرار” و “مرصاد العباد”، بسیار موفق جلوه نمیکند.
درگیریهای درونی شخصیتهای اصلی عمدتاً در گفتوگو با خویشتن، در رویاها و کابوسها، و در جریان سیال ذهن بازنُمایی میشوند. خاطرات، یادآوریها و تداعیهای ذهنی روی لحن شخصیتها اثر میگذارد.
زشتی فراگیر شده است، پس کسی میبایست به این خیمهشببازیِ انسانی پایاندهد.
■ابلیسِ ملکوت نیز آفریدهی خداست.
ژول میشله میگوید:
«ابلیس نیز یکی از جلوههای خداوند است.»
دکتر حاتم در ملکوت از دل اسطوره آمده و به وصف زمینی درمیآید و کالبد انسانی مییابد. او به شاهدی تاریخی درخصوصِ اَعمال آدمیان بَدَلمیشود.
در روایت ژول میشله، زن جادوگر نیز صاحبِِ تن میشود و کالبد زمینی مییابد و اینچنین است که به وصف درمیآید.
سرنوشت این چهرهی اسطورهای، به زندگینامهای انسانی تبدیل میشود:
نضج زنده، جانشین تحول اسطورهای میشود.
دکتر هم نمونهای از تقدیر الهی و آفرینش است؛ و هم بهنوعی خود آفریدهاست. قرار است پزشکی شفابخش باشد؛ اما، عامل و نمایندهی نیروی تباهی است و با “آمپولهای مرگزایش” دست به کشتار بنیآدم میزند، و «قرار است طی ۷ روز، شهر را به قبرستانی بزرگ تبدیلکند» همان گونه که در بارگاه الهی مهلت گرفتهبود.
طبقِ باورهای دینی، بخشی از مقدرات انسانی در لوح محفوظ رقم خوردهاست، و بخشی در زمین؛ شیطان سعی در برگرداندن سرنوشت آدمیان دارد. او یک شورشی است. در کتاب، تنهایی شیطان و انسان در تقابل با یکدیگر قرار میگیرد. آدمیان در عینِ بیشماری، تنهایند؛ همچنان که شیطان.
■با این مقدمات، کتاب را مرور کنیم:
گفتهاند که، ” میتوان روایتگری را، ابزار تبدیل تجربه به فهم و معنا دانست”.
نام کتاب با محتوای آن در تضاد است.
محتوایِ کتاب دربارهی شیطان، و کِرد و کار اوست. طرح داستان ساده است: شیطان برای گرفتن انتقام از بنیآدم، به زمین آمدهاست. این طرح ساده با شاخوبرگهای فراوان از بینامتنیت و شخصیتهای فراوان فرعی آراستهشدهاست. از اساطیر قرآنی و عرفانی گرفته تا داستانهای کلاسیک غربی و شرقی، و خصوصاً ایرانی.
■کتاب ۶ فصل دارد. در فرهنگ غربی، عدد ۶ با آنکه بهتنهایی و بهطور مشخص با شیطان در ارتباط نیست، اما توالی تکراری آن در عدد ۶۶۶ به عنوان “عدد جانور” یا نُماد شیطان در کتاب «مکاشفهی یوحنا» در انجیل معرفی شدهاست. این عدد نُمادی از شرارت و شیطانپرستی در برخی از فرهنگهاست.
■فصل اول، “حلول جن” نام دارد و با این آیه آغازمیشود: «فَبَشِرهُم بِعذاب الیم». گزارهای پارادوکسی: آنها را “بشارت بده” به “عذابی” دردناک.
در شبی که،
«ماه، بدر تمام بود و آنچنان به همهچیز رنگورویِ شاعرانه میداد؛ و سایههای وهمانگیز بهوجود میآورد و در آبِ جوی برق میانداخت که گویی “ابدیت” در حال تکوین بود.» (ص.۶)
داستان “ملکوت” در فضایی سیال که زمان قطعی و مشخصی ندارد، آغاز میشود. گزارهی “ابدیت در حال تکوین بود.” دروازهای است به فرا زمانِ اینجهانی.
یک جن در بدن آقای مودت حلول میکند. حلول جن در زمانهای که داستان در آن روایت میشود، ظاهراً واقعهای بسیار معمولی است:
«در ساعت یازده شب چهارشنبهی آن هفته، جن در آقای مودت حلول کرد.»
دوستان تصمیم میگیرند که «تا دیر نشده است از رمال، یا جنگیر، یا کسی که در این امور تخصصی داشته باشد؛ یا لااقل از پزشک شهر کمک بگیرند.»
ظهور ناسازهها از همین صفحهی اول به ما میگوید که با چهگونه متنی سروکار داریم. صادقی رمال و جنگیر را در یک کفهی ترازو مینهد؛ و متخصص و پزشک را در کفهی دیگر.
در شهر دکتر حاتم را مییابند. پزشکی بهظاهر متعهد و ماهر، با صورتی جوان و بدنی پیر.
«چهره او به طور طبیعی همیشه متعجب و خوشحال است.» (ص.۵)
قسمتهای دیگر بدن او نیز، نیمی پیر است و نیمی جوان. عقیم است و فرزندی ندارد. او شبها همیشه بیدار است. سنش خیلی زیاد است و نمیداند چند سال دارد.
جنی که از بدن مودت خارج میکند، دستیار و همکارِ خودِ اوست. از زبان ساقی یکی از همسران او میشنویم:
«شما همیشه از عقوبت و سرنوشت حرف میزنید… مگر شما کیستید و چه کردهاید؟» (ص.۴۹)
پاسخِ این پرسش که “حاتم کیست؟” را از گفتوگوهای درون متن و در طول روایت درمییابیم. درصفحهی ۲۳، در سطر پایانی دکتر حاتم زیردستِ شیطان است:
«دکتر حاتم با صدای رعبانگیزی جواب داد:
نوشته است شما بیجهت با من مبارزه کردید و مرا از مأموریتم بازداشتید.
همین امشب خودِ شیطان، رئیس مستقیم من به سراغتان خواهدآمد. اگر حرفی دارید با او بزنید؛ و اگر هم توانستید به جنگش بروید.» (ص.۲۳)
در شرح ماجرای خروج جن از بدن مودت، در صفحات ۲۳_۲۱، جن یادشده، در پایان یادداشتی که به دکتر حاتم مینویسد ذکر میکند: “ارادتمند مأمور شمارهی ۹۹۹”.
او دستنشاندهی حاتم است.
جایی دیگر در متن آمدهاست:
«حالا یکبار دیگر باید تو را خفهکنم؛ و اینبار دیگر خودم هستم. میشنوی! این خودِ دکتر حاتم است که تو را خفه میکند؛ و نه شیطان. میخواهد روح تو را در نارنجستان به خاک بسپارد؛ و نه آنکه به “ملکوت” برساند.» (ص.۶۳)
در مکالمهای که بین منشی جوان و دکتر حاتم از صفحهی ۱۷ به بعد شکل میگیرد؛ حاتم از خود و عقایدش بیشتر برای ما میگوید:
«تازه آخرین زن جوان و زیبایم را که بیشتر از دیگران دوستش میداشتم، به خاک سپرده بودم. اسمش…
این تصادف است…
“ملکوت” بود…
او مسموم شدهبود… در درون من بود؛ زیرا او همسفر نامرئی و وفادار من است. همه وقت در درون من...» (ص.۱۹)
او به صراحت میگوید:
«به هر حال مسئله برای من “باور کردن یا باورنکردن” است، “نه بودن یا نبودن”؛ زیرا من “همیشه” بودهام.»(ص.۱۹)
او با نگاهی فلسفی به همهی امور مینگرد:
« _شما معالجهی بیماران را وظیفهی پزشک میدانید یا حق او؟
_من جواب خودتان را میدهم: هر کس به نحوی مطالب را تعبیرمیکند.» (ص.۷)
او هرسال همسران و شاگردان جدیدش را میکشد و با آنها صابون درست میکند!
دکتر حاتم مردم را احمقهایی میداند که هیچ لذت و امید دیگری نمیتوانند از این زندگی سراسر پوچ بیرونبکشند و آگاه از این پوچی نیستند.
او میگوید انسانهایی که احمق و نادان نیستند برای این آمپولها به سراغ من نمیآیند، و من نیز کاری به آنها ندارم؛ اما سزای مردمی که پیش من میآیند، همین مرگ است.
«احساس میکنم که همیشه میتوانم باشم؛ ولی درد من این است که نمیدانم آسمان را قبول کنم یا زمین را، ملکوت، کدامیک را؟ اینجا دیگر کاملاً تصادف است. آنها هر کدام برایم جاذبه بهخصوصی دارند.
من مثل خردهآهنی میان این دو قطب نیرومند و متضاد چرخ میخورم؛ و گاهی فکر میکنم که خدا دیگر شورَش را درآورده است. بازیچهای بیش نیستم و او هم بیش از حد مرا بازی میدهد.» (ص.۱۹)
میدانیم که تزوتان تودوروف (۲۰۱۷-۱۹۳۹ م.) فیلسوف، مورخ ،نشانهشناس و نظریهپرداز نقد ادبیِ بلغاری- فرانسوی، آثار میخائیل باختین (۱۹۷۵- ۱۸۹۵م.) فیلسوف، ادیب، زبانشناس، نظریهپرداز و منتقد روسی را بهچهار دورهی متمایز تقسیم کردهاست:
پدیدار شناسیک، جامعه شناسیک، زبانشناسیک، و تاریخ ادبی.
اساس نظریهی “منطق مکالمهی باختینی”، بر “سودای کشف حقیقت به یاری دیگری”، استوار است.
تمام چهار دورهی کار فکری باختین را یک اندیشهی مرکزی به یکدیگر پیوند میزَنَد و آن این است:
«معنا را فقط در مناسبتِ میان افراد میتوان ساخت، و معنا در مکالمه ایجاد میشود.»
باختین “منطق مکالمه” را “بنیانِ سخن” میدانست.
■شخصیت پیچیدهی دیگر داستان آقای م.ل است. او انسان است پس نمیتواند عمری به درازنایِ شیطان داشتهباشد. او شاهد و روایتگر است. قصد دارد خاطراتش را بنویسد. در تقابل با دکتر حاتم، او هم ناگزیر است سرنوشت خود را از ابتدا تاکنون مرورکند.
در فصل دوم، از سومین روزحضور م.ل در طبقهی بالای منزل دکترحاتم، “سفر” [ذهنی] او آغازمیشود. به گذشتههای دور میرود و برمیگردد. “سفر” بهانهای است برای مرور سرنوشت آدم، از گذشته تا کنون.
گسست زمانی آغاز میشود. او از دنیای واقعی فاصله میگیرد و فراواقعی میشود:
«بعد به مغرب سفر کردیم...»
در روز چهارم دگردیسی م.ل آغاز میشود.
زندگی او حولِ محور ” کوشش برای فراموشی” شکلمیگیرد:
«فراموشیدر جهان وجود ندارد؛ همچنان که هیچچیز وجود ندارد... حتی گریستن…
در این سالهای دراز یکییکی انگشتها، و مفصلهای دست و پا، غضروفهای گوش و بینیاش را هر دو سهسال یکبار بریده است. اکنون او است و دست راستش…
مرد باذوقی است. سواد دارد.خاطرات مینویسد.کتاب میخواند و گاهی هم مرا مجابمیکند.» (ص.۱۴)
او پیشکاری به نام شکو دارد که دانایِ اسرارِ اوست؛ بههمین سبب زبان او را بریده است:
“آن را که خبر شد، خبری باز نیامد!”
■ژولیا کریستوا، نویسنده، منتقد و فیلسوف فرانسوی_بلغاری معتقد بود که، هر متن درواقع حکم مکالمه با متون قبل از خود را دارد.
“بینامتنیت” درمعنایِ گذر از یک نظام نشانهای به نظام نشانهای دیگر است.
بینامتنی فقط محدود به مطالعهی “تأثیر متن بر متن” نمیشود؛ بلکه دربرگیرندهی جابهجاسازیهای گستردهای است که از نظامهای نشانهای گوناگون صورتمیگیرد.
هرچند ملکوت به لحاظ ادبی یک اثر بسیار تأثیرگذار و مهم است؛ اما بینامتنیت بهکار گرفتهشده در این رمان، آن را به یک اثر فلسفی که نگاه به سرنوشت بشر دارد، تبدیل میکند.
ساختار ملکوت بر اساس تداعی و تلمیح شکل گرفتهاست. یک وضعیت یا یک نشانه یا یک عنصر، وضعیت یا نشانه یا عنصری مشابه یا متضاد را در ذهن نویسنده تداعی میکند.
از فصل چهارم به بعد، نمونههای آشکار فراوانی از اشارات و تلمیحات به آثار ادبی و وقایع تاریخی و اشارات اسطورهای در متن وجوددارد.
تزاحم بیان اشارات، ذکر تلمیحات از متون و آثار، تداعیهای بجا و بیجا، در ملکوت فراوان است و حتی گاهی آزاردهنده مینُماید.
نویسنده بستری از ضدروایت در محیطی فراطبیعی فراهم میسازد و “بدون هیچ رابطهی علت و معلولی”، خواننده را در فضایی غیر عادی و پر از آشوب و ابهام و حتی گاه تصنعی قرارمیدهد. این ضعف تألیف، فضای داستان را تیره و غمبار، و پر از هوای مرگ میکند.
به نظر میرسد قصد صادقی از آوردن این همه بینامتنیت در یک رمان کمحجم حدوداً ۱۰۰ صفحهای، شاید به این دلیل باشد که فضای داستان سورئال، متناسب با موضوع اسطورهای_ دینی، موجهتر و طبیعیتر به نظر آید. اشاراتی از ابتدای خلقت تا کنون را میتوان در کتاب یافت که به ذکرِ چندنمونه اکتفا میکنم:
●دکتر فاستوس و شنل او بهمنزلهی نشانه
«دکتر حاتم شنل بلند سیاهرنگی پوشیدهبود و دستش بیاحساس و یخزده بود.»(ص.۸۲)
«دکتر حاتم زیر درختی، در تاریکی خاکستریرنگ ایستادهبود و به آنها نگاه میکرد. دستهایش را در زیر شنل سیاه به کمر زده بود.» (ص.۸۷)
دکتر حاتم با کمک تداعی، هم میتواند یادآور دکتر فاوستوس باشد، و هم یادآور شیطان، و هم کارگزار شیطان. او هم مانند دکتر فاوست، روحش را فروختهاست:
«_من بازیچهی دست تقدیرم!
_ و من بازیچهی دست شما
_من خود بندهی زرخرید شغلم هستم و سرنوشتم .
بندهی شغلم و ماموریتم.»(ص.۵۲)
●عاشقی گر زین سر و گر زان سر است
عاقبت ما را به آن “شه” رهبر است
(مولانا)
در تحلیل نام ملکوت و در یک چرخه
معشوق مجازی/ زمینی(زن)، وحقیقی/ معنوی (خدا)
ملکوت: بارگاه ملکوت الهی که شیطان از آن جا راندهشد؛ زن دکتر حاتم که مردهاست؛ همسر منشی که میمیرد؛ و ملکوت ذهنیِ مودت.
ملکوت مرده است.
●اشاره به سر در باغ/آکادمی افلاطون:
«لوحهی بالای در پانسیون دکتر حاتم:
هرکه میخواهد داخل شود، باید که هیچچیز نداند!… تقلید مبتذلی است و کمی هم بیمعنی از یونان قدیم.
من گفتم: ولی آنها بر سر مدرسهشان چیز دیگری نوشته بودند گویا شبیه اینکه:
هر کس هندسه نمیداند، داخل نشود…»
(ص.۲۷)
●حضرت آدم:
_دکتر حاتم «شما خیلی شبیه آدمهای نخستین هستید که در همهچیز، به طبیعتِ همانچیز نزدیک بودند؛ حتی اگر غلط نکنم شباهت دوری به حضرت آدم دارید!» (ص.۱۶)
● نظریهی “کون و فساد در عالم”
ارتباط میان شیطان و نقص، در ادبیات و متون دینی؛ نقص در آدمیان؛ نقص مادرزادی م.ل و نقص ظاهریِ او.
جهان بر مدار نقص میگردد و همهچیز در ذات خود حامل فساد و تباهی است و از درون میپوسد.
●هملت: “بودن یا نبودن”
_«به هر حال مسئله برای من “باور کردن یا باورنکردن” است، “نه بودن یا نبودن”؛ زیرا من “همیشه” بودهام.»(ص.۱۹)
_صدای اوفلیا را هم در ملکوت میتوانیم بشنویم:
«_خستهام! فقط خستهام و دیگر هیچ!
آیا این خستگی از تابستان است؟
_آه من برای شما همسفری بیش نیستم. من این را میدانستم و شما خیلی وقت است فراموش کردهاید که من باید همسرتان باشم. منتها دلم میخواست از زبان خودتان بشنوم.» (ص.۴۸)
●منِ دیگری، دگردیسی تولد دوباره. (ص. ۳۰)
●عقدهی ادیپ، عشق به مادر، گلها، تیغ و عشق. (ص.۳۱)
در یادداشتهای “روز پنجم” م.ل میخوانیم:
«اما مادرم: وقتی او را از دست دادم، ۱۵ سال داشتم. دانستم در واقع خودم را برای همیشه از دست دادهام… زیرا تاکنون هیچکس را بیشتر و واقعیتر از او دوست نداشتهام، و اکنون که روی تختخواب اتاق دکتر حاتم نشستهام و خودم را در آینه روبرویم میبینم، میخواهم فریاد بکشم و مادرم را صدا بزنم و بگویم که هنوز هم بوی دستهای تو را میشنوم و گرمیِ آنها را حس میکنم.»
●فرزندکشی و خلقت بشر. (ص.۳۲)
●پسر کشی: ذکر عیسی در هنگام مرگ:
« آخ پدر جان! چرا مرا واگذاشتی!» (ص.۳۸)
کشتن پسر توسط پدر، مصلوب شدن عیسی توسط خدا
●یهودا اسخریوطی
«_خیلی خوب. پس فقط من زندهمیمانم، من و این یهودی اسخریوطی که دوستانش را به شیطان فروحت، هر دو زنده میمانیم و گاهی شبهای جمعه سرِ قبر دوستانمان میرویم و فاتحه میخوانیم…
_ولی مسیح چهکسی است؟ او کجاست؟»
(ص.۸۶)
●بخشی از انجیل مکاشفات، باب هشتم، ۱۳:
«و عقابی را دیدم و شنیدم که در وسط آسمان میپرد و به آواز بلند میگوید: وای وای بر ساکنان زمین!»
●«آن روز خواهد آمد آن روز مقدس وعدهی الهی.» (ص.۴۲)
●«… بر گور معصوم فرزندم؛ زیرا من بندهی گناه بودم، گناه نخستین.»
●دلبستگی امن/ جفت عاطفی/ یافتن یک چیز جدید.
●هر زمان نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا
●نظری خواست که بیند به جهان صورت خویش
خیمه در آب و گل مزرعهی آدم زد
(حافظ)
● اسطورهی مادر:
«مادرم را زیادتر از ستارهها و آبها دوست میداشتم. او مایهی همهی خوبیهای من بود و با رفتنش “دیو” من آزاد میشد و “اژدهای” گناه در ظلمت جانم از خواب برمیخاست.» (ص.۴۳)
●کمبود محبت میان رابطهی پدر و پسر
(ص.۴۳)
●دفن پدر:
«باید بسوزانی، بسوزانی، رنج بدهی و بکشی.» (ص.۴۴)
●صورت مثله شده، سر بیگوش، دماغ بریده . (ص.۳۲)
●بیزمانی/ بیمکانی:
«صدای زنگولهها در فضای بیابان میرقصید و من فکر میکردم و فکر میکردم که:
آیا همیشه، تا ابد، تا مغرب، در همهی مکانها و زمانها، آه… آیا همیشه باید این نعشِ ساکت و مرموز را تعقیب کنم؟»
(ص.۳۴)
●آشفتگی زمانی: بیست سال، سی سال، چهل سال (ص.۳۷)
●خروج داستان از حالت توالیِ خط زمانی با آوردن عناصر کهن مانند: سفر به مغرب، قصر، کاروان، نامها، خاطرهها، قافلهی تاجران ابریشم. (ص.۲۸)
●شباهت م.ل و فرانکشتاین با این تفاوت که م.ل با کم کردن اعضا عجیبالخلقه میشود و فرانکشتاین با پیوند عضو:
یک شباهت مهم طول زیاد قد
«سرم را خم کنم تا قدم کوتاه شود.» (ص.۲۷)
«اما اگر او مرا با این صورت پفکرده، و چشمان ملتهب، و سرِ بیگوش، و دماغ بریده ببیند، چه خواهد گفت؟
من خود را در آینه جز هیولا چیز دیگری نمیبینم. هیولایی که دور تا دورش را با بالشها و پتوها پوشاندهاند و تنها دستی از او بیرون آمده در کنارش مانده است.» (صص۳۳_۳۲)
●آشناییزدایی با نثر کهن:
«مثل اینکه قافلهی تاجران ابریشم راه درازش را به سوی چین آغاز کرده باشد.» (ص.۲۸)
■عنوانها
نام فصلها در کتاب بسیار مهم است. در بیشتر عنوانها واژهی “روز” ذکر شدهاست: روز اول، روز دوم…
نویسنده در صفحهی ۴۰، به عدد۱۳ که میرسد، مینویسد: “شب روز سیزدهم”
شب را در تقابل با روز ذکرمیکند و احتمالاً به باور عامه درخصوصِ نحسی عدد ۱۳ نظر داشتهاست. ذکر “شب”، آمدن آقای مودت به مطب دکتر حاتم در شب؛ و رفتن جن در بدنش.
در فصل سوم، صفحهی ۴۲ نیز که فصل با عدد ۱۳ آغاز میشود، روز جزای الهی است و وعدهی موعود.
■منشی صدای نویسنده است و دیدگاههای فلسفیِ او را درخصوص مرگ و زندگی بیانمیکند. در صفحههای آخر میگوید:
«چرا تاکنون نفهمیدهبودم که مرگ خواهدآمد؟ سالها بهخوبی کار کردم و حرف زدم و راه رفتم. زندگی متعادل و پاکی داشتم. مال کسی را نخوردم و به همه کمک رساندم؛ اما احمق بودم: در تمام آن سالها که من مثل معصومان و مقدسان زندگی میکردم، و بهخیالِ خود نمونهی کاملِ یک فرد انسانی بودم، درحقیقت خودم را فریبمیدادم و گول میزدم و احمق بیچارهای بیش نبودم؛ زیرا برای هیچوپوچ زحمت میکشیدم و یخه میدراندم. اگر جز این است، چرا میبایست به این سرنوشت کثیف دچاربشوم؟ چرا میبایست محکوم به مرگی باشم که مایهی خنده و شوخی است؟ درست مثل مرگ حیوانی بیزبانو ابله.
_این سزای حماقت من است! سزای همهی آن سالها و روزهایی است که مصرانه به زندگی چسبیدم و خودم را نکشتم، خودم را پیشاپیش آسوده نکردم و حالا هیچکس مقصر نیست؛ و من شایستهی این تحقیر و توهين هستم. شایستهام زیرا میتوانستم به میل خود و به فکر خود بمیرم و نمردم.»
■داستان از زاویهی نگاه شیطان، با طنزی درخصوصِ غرور و جهل و تمنای محال بنیآدم پایان مییابد:
جن در ابتدای داستان، وجود یک بیماری مزمن را در جسم مودت تشخیصداد و بههمین سبب، دکتر حاتم به او آمپول تزریق نکرد؛ زیرا دریافت که او خود مردنیاست؛ اما مودت این را نمیداند. از زبان مودت میخوانیم:
«اگر همهی اینها دروغ و بازی باشد، اگر شوخی باشد و دکتر حاتم دستمان انداخته باشد… و اگر من بتوانم بار دیگر… مالک زندگی و ملکوت و خانه و ادارهی خود باشم، نه یکهفته بلکه یکعمر، و از این کابوس نجات یابم، همینفردا خودم را خواهم کشت؛… که مبادا روزی لشِ سنگینم از ترسِ مرگ زودتر از موعد به زمین بیفتد، و روی دست آشنایانم بماند. بله اگر عمر دوبارهای به من ببخشند، احمق نخواهم بود!» (ص.۹۰)
«_من که آمپول نزدهام و قرار نیست بمیرم. من زندهمیمانم.
_من خودکشی نمیکنم، سالم و آسودهام و سالها پس از تو زندهمیمانم!
ناشناس تبسم کرد.
سپیده زد.» (ص.۹۱)
ناشناسی که از ابتدایِ داستان، بهدرستی نمیدانیم که کیست؟
«دوست دیگر، دوست “ناشناس” که ما هیچ یک از مشخصات او را نمیدانیم و از این پس نخواهیم دانست.»(ص.۷)
روایت با ابهام آغاز میشود و با بسیاری پرسشهای بیپاسخ پایانمییابد؛ اما چیزی از جذابیتِ این کتاب ساختارشکن _ در همهی زمینهها_ کم نمیکند.ص.۸۸
در پاسخ به پرسش مقدّری که پیش از این طرح شد: “چرا داستان “ملکوت” اینهمه تأثیرگذار بوده است؟” میتوان اینگونه هم گفت که، داستان “ملکوت” دربارهی “تنهایی” است: تنهایی خدا، شیطان و انسان. اگر بخواهید پیام اصلی داستان را دریابید، باید آن را از آخر به اول بخوانید: در صفحهی ۸۸ از زبان “منشی”، که صدای “نوع انسان” در مواجهه با مرگ است، میخوانیم:
«من خواهم مرد، بدبخت آواره! اما مثل رفیقم سکته نخواهم کرد! نمیگذارم که تو و خدایت و اعوان و انصارت خوشحال بشوید و در دل تحقیرم بکنید! نه به پای تو میافتم و نه به پای همکار دست و پا بریدهات. حالا که محکوم شدهام، خودم به تنهایی از عهدهاش برمیآیم…
میبینم که داستان دعوای شما ساختگیاست و با هم رابطه ی نزدیک داريد. لابد مینشینید و از سستی و پستی و ترسهای قربانیان خودتان، از ما آدمهای معمولی حرفمیزنید و کیف میکنید. اینطور باشد؛ اما من همهی عذابها و شکنجهها و بیعدالتیهایتان را تحمل میکنم؛ بهراحتی… و از هیچکدامتان هم انتظار کمک نخواهم داشت. خودم از عهدهاش برمیآیم.»
شاید مهمترین پیامملکوت، آن است که نشان دهد: انسان مانند پاندول ساعتی سرگردان و گیج، در جهان در حال رفتوآمد است؛ و این نتیجهای جز ویرانی برای نوع بشر نخواهد داشت.
شیرین عزیزیمقدم
تابستان ۱۴۰۵






