آخرین اخبار

درباره نویسنده

.

مطالب مشابه

8 Comments

  1. 2

    معصومه

    چه داستان با احساس زیبایی، لذت بردم

    پاسخ
  2. 3

    حمید

    خیلی جالب بود ، ادامه هم داره ؟

    پاسخ
  3. 4

    شهرزاد

    تصوير سازي عالي بود ، شرح حال هم . براي من ياد آور تمام صبح هايي بود كه براي مدرسه و دانشگاه ميومدم دنبالت و هميشه خواب مونده بودي و غر ميزدي . من به گريه انداختي

    پاسخ
  4. 5

    سارا

    راستش من درد کشیدم چون می فهمم صبح های آفتابی پر سر و صدا چقدر برای بعضی ها از ماها دردناک است. صبح زیبای آفتابی با آواز پرندگان که همه ی آدم های عادی از آن لذت می برند جهنم من است. آواز پرنده ها سوهان روح و آفتاب کوره ی آتیش … کسی اما درک می کنه یا فکر می کنند ماها خودمونو لوس می کنیم و منفی هستیم؟

    پاسخ
  5. 6

    Sweet

    داستان لطیفی ست. در ابتدا با قدری طنز شروع میشود. ای کاش بازهم داشتیم. مثلاً در مکالمه با مادر. در ادامه متوجه درد ها می شویم که راوی را آزار می دهد ولی او با خودش در صلح است. ولی با دنیا نه. چرا که از صدای پرندگان و حتی نور خورشید گله مند است. ولی نه آنقدرها. توصیفات خوبی ست. ولی زود تمام میشود این داستان. منتظر ادامه اش بودم و از تمام شدنش غافلگیر شدم. ممنون.

    پاسخ
  6. 7

    Shiva

    داستان ساده اما آنقدر خوب نوشته شده که با احساسات بازی می کنه من گریه ام گرفت

    پاسخ
  7. 8

    سعید

    جالب بود ولی بیچاره اون گنجشک های از همه جا بیخبر😉 منتظر داستان‌های بعدی هستم

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *