پدر با صدای بلند گفت : ساکت!
باد سردی از زیر چارچوب در پیچید . پدر صدای تلویزیون را بیشتر کرد . خیس عرق بودم اما می لرزیدم . تلویزیون مسابقه فوتبال پخش میکرد. به نظرم مسابقه مهمی بود . همه توجه پدرم به مسابقه بود و با تکان دادن سر به سوالها و حرفهایمان جواب می داد . با خواهرم که دو سال از من بزرگتر بود این طرف و ان طرف میدویدیم و میچرخیدیم و سر و صدا میکردیم .
خواهرم فریاد زد : بالا بلندی
پریدم روی مبل و چند بار عطسه کردم .
مادر گفت : بچه ها درو بنندید … باد داره می یاد .
گاه گاه با صدا و علامت هیس پدر چند لحظه ای ارام میشدیم و بعد دوباره شروع میکردیم. همه بدنم از بالا و پایین پریدن ها درد گرفته بود .گلویم هم میسوخت. عطسه پشت عطسه . بعد از مدتی خسته شدم و روی کاناپه کنار مادرم نشستم. نگاهی به چشمهایم کرد و پرسید: چی شد پس؟ گفتم گلویم میسوزد، خیلی هم گرم است. گفت : صورتت هم گل انداخته! باز بدون ژاکت رفتی تو حیاط؟ نگفتم لباس گرم بپوش؟ دستش را روی پیشانی ام گذاشت .یک لحظه صبر کرد . لبش را روی پیشانی گذاشت . یک لحظه صبر کرد .
به پدرم گفت تب دارد . پدرم بدون اینکه فهمیده باشد موضوع چیست، سرش را تکان داد. مادرم از من پرسید: میخواهی بروی توی تختت دراز بکشی؟
نور و صدای تلویزیون زیاد بود . گزارشگر بی وقفه داد میکشید و داور پشت سر هم سوت میزد.
رفتم توی تختم دراز کشیدم . چشمانم میسوخت و گوشهایم تیر میکشید. پلکهایم داغ و سنگین بودند، دلم میخواست جشمهایم را ببندم .
صدا و نور تلویزیون را از در اتاق که نیمه باز بود، میشنیدم و میدیدم .
هر از گاهی پلکها را روی هم میگذاشتم ولی با سوت داور و فریاد آفساید ….آفساید گزارشگر انها را باز میکردم. خواهر و مادرم میامدند و میرفتند. چیزی را میگذاشتند ، نگاهی به من می انداختند یا رویم را مرتب میکردند. اتاق خیلی گرم بود. اگر چشمهایم را باز میکردم، نور اذیت میکرد و اگر میبستم از تاریکی میترسیدم. گوشهایم سوت میکشید، یا سوت داور بود؟؟ سرم هم داشت بزرگ و بزرگتر میشد ، یا توپ فوتبال بود که داشت بزرگ میشد؟
گزارشگر فوتبال داد زد……. گللللللل ……نشد، نشد..آفساید. تلویزیون را میدیدم. صفحه تلویزیون هم بزرگ و بزرگ و بزرگتر و نزدیک و نزدیک و نزدیکتر میشد . سرم را به عقب میبردم ، به بالش میفشردم ولی تلویزیون جلوتر میامد. من را کشید توی خودش . حالا در زمین فوتبال بودم. دور تا دور زمین پر از ادم بود . همه داد و فریاد میکردند. مادرم هم داد میزد : آفساید حسابی تب دارد. چرا همه با هم داد میزدند؟
بازیکن ها از این طرف و انطرف به سمت من میدوند. صدای سوت ،جیغ،داد و شیپور از همه طرف می امد. بلندگو هیاهو میکرد . از این همه سر و صدا و قیل و قال حتی یک کلمه هم نمیفهمیدم. به جز ….آفساید.
زمین فوتبال خیس و سرد بود . پاهایم خنک شدند.
چشمم به توپ افتاد .تو هوا میچرخید و از این طرف به انطرف میرفت .یک عده هم میدویدند . مادرم هم با انها میدوید. به پاهای خیسم دست میکشید و میگفت اب لگن را عوض کن. گاهی تو چشمهایم نگاه میکرد. گاهی چیزی در دهانم یا توی حلقم می ریخت. خیلی داغ بود. شاید جایی اتش روشن کرده بودند . ولی زیر پاهایم سرد و خیس بود.
یه نفر محکم به توپ لگد زد ، صدای لگد را شنیدم. توپ چرخید و و چرخید ،رفت توی هوا ، سرعت گرفت ، صدای مادرم می امد: پیشانیش را هم دستمال بگذار. توپ میچرخید . یکدفعه توپ چرخید سمت من . با سرعت به سمت من میامد . میخواستم فرار کنم . ولی قاب تلویزیون نمیگذاشت. توپ با نهایت سرعت جلو و جلوتر میامد. اندازه اش هم بزرگ و بزرگتر میشد. راه فرار نداشتم . میدویدم .توپ میچرخید و میامد ، بزرگتر میشد و میامد، هر چرخی که میزد بزرگتر و نزدیکتر میشد. رسید به من . قدرت تندتر دویدن را نداشتم. رسید. من را قورت داد. بلعید.
همه جا سیاه بود . تاریکِ تاریک . همینطور که توی توپ میچرخیدم و داد میزدم یک دفعه در تاریکی از یک گوشه نور محو و ماتی دیدم . مثل سایه بود . شبیه برگ و گل و ساقه هایی بودتد که در هم پیچیده بودند وسنجاقک ها و پروانه های ریزی که لا بلای برگها وول میخوردند. همین نور مات هم چشمم را میزد. دستم راجلوی چشمهایم گرفتم. صدای پدرم امد : بابا جون این چراغ خواب رو برای تو آوردم. چراغی در دستش بود که دور حباب لامپش با برگ و گل تزیین شده بود. بعد صدای مادرم امد : از تب زیاد هذیان میگه.
روی تخت خواهرم نشسته بود، دامن گلدارش روی تخت ولو بود و کتابی روی پاهایش باز بود و نگاهم می کرد.
پدرم به چهارچوب در تکیه داده بود و لبخند می زد . سایه هایی تاریک و روشن ،محو و مات از گل و برگ و نقشهای نا مشخص و مبهم دور تا دور اتاق را پر کرده بود.







