یلدا زمانی نامِ یک اطمینان بود؛
نشانهای از اینکه تاریکی، هرچقدر هم طولانی، حدّی دارد و از جایی به بعد عقب مینشیند.
این اطمینان، بخشی از نظمی بزرگتر بود؛ نظمی که جهان را قابلِ پیشبینیتر میکرد.
اما مسئلهی امروز ما، خودِ یلدا نیست.
مسئله این است که آیا هنوز میتوان با همان زبانِ آیینی، دربارهی شب حرف زد؟
در جهان معاصر، آیینها اغلب پیش از آنکه معنا بسازند، مصرف میشوند.
تکرارِ تصویرها و جملهها، بهجای تثبیت معنا، آن را فرسوده میکند.
شب، دیگر فقط یک پدیدهی طبیعی یا نمادِ گذرا نیست؛
شب تجربهایست که به زندگیِ روزمره نفوذ کرده و گاهی از تقویم جلو میزند.
شبی که ساعت را نگاه میکنی و میبینی دیر شده،
نه چون شب طولانیست،
چون خودت جا ماندهای.
در چنین وضعیتی، نوشتن دربارهی یلدا اگر صرفاً بازتولیدِ جشن باشد، به کلیشه ختم میشود؛
و اگر بخواهد بیواسطه امید توزیع کند، به نادیدهگرفتنِ آنچه واقعاً زیستهایم.
شاید به همین دلیل است که زبان، پیش از هر چیز، عقب میکشد؛
نه از ناتوانی، بلکه از احتیاط.
از اینکه مبادا چیزی را ساده کند که ساده نیست.
این ویژهنامه تلاشیست برای ایستادن در همین عقبکشیدن.
نه برای بازتعریف آیین،
نه برای انکار آن،
بلکه برای مکث در جایی که زبان هنوز مطمئن نیست چه باید بگوید.
شب، در اینجا، نه وعده است و نه تهدید.
وضعیتیست که از آن عبور میکنیم؛
حتی وقتی مطمئن نیستیم
عبوری در کار باشد.







