بر تخته سنگ سالیان و سنگ بعدازظهر و خاکستر
موهایم را تکه تکه بریدم
مابقی را زیر پوسته ی برنزم چسباندم
سایه ای زیتونی پوستم را پُر کرد
زنگوله ای به سر کشیدم که رنگ آن را بلد نبودم
با باریکه ای غبارآلود و گوشتی شروع کردیم
در آغاز شامگاه پاها را سراندیم
زباله دان کاج بر گردن باریکمان سنگین شد
قدمان در چمنزار لجن پایین آمد
چخماقِ گونه ها تن کوتوله را روشن می کرد
با پلکهای خاکستری در روزنه ای دراز بر زانوی کج خود گیج و زیبا ایستادیم.
***
و در لفافه کمی به سنگهای بعدازظهر زُهره
و زنگولکهای بی زبانه ی خود اندیشیدیم.
ما زیباترین کسانی هستیم که تا صبح
به شکافهای خشک آسمان خواهیم نگریست
و در گلبوته های خنک ستارگان خواهیم خفت.
زورکی رنگهای زنگوله و زنانه
و رمزهای خود را ساختیم.
با نوکهای خاکی
سرابهای سرسری زمان را
شکافتیم. زود شکافت
و جویبار جرقه های مرده
بی پرده لفتش می داد
تا سر به هم بگذاریم.
و پای کاج از همه چیز پُر شد.
خاک نه، سیاره بر سرمان ریخت.
چه قشنگ و مَشت
بر کَفشَکهای نقره ای
خودمان می لغزیم.







