آستانه، پیش از آنکه نام بگیرد
در ادبیات جهان،
آستانه همیشه جاییست که شخصیت
نه وارد میشود
نه بازمیگردد.
فرانتس کافکا
در محاکمه،
قانون پشتِ در میماند
و مرد، تمام عمر
در آستانهی ورود میپوسد.
ساموئل بکت
در در انتظار گودو،
آستانه کش میآید؛
نه آمدنی هست
نه رفتنی.
ویرجینیا وولف
لحظههای گذار را
نه با حادثه،
بلکه با لرزشِ ذهن ثبت میکند؛
جایی میانِ بودن و فکر کردن.
خانم دالووی
در خانم دالووی،
گذار نه با رویداد بیرونی،
بلکه با لرزشهای ذهنیِ لحظهبهلحظه ثبت میشود:
-
عبور از خیابان
-
شنیدن صدای ساعت بیگبن
-
دیدن یک چهره
-
خاطرهای که ناگهان بالا میآید
همهی اینها آستانههای ذهنی هستند؛
جایی میانِ «بودن در اکنون» و «فرو رفتن در فکر».
به سوی فانوس دریایی
بهویژه در بخش «زمان میگذرد»
که گذار نه در کنش انسانها،
بلکه در حرکت نامرئی زمان و ذهن رخ میدهد.
خانه میماند، آدمها میروند،
و آستانه تبدیل به وضعیت دائمی میشود.
در این متنها،
آستانه نه مقدمه است
نه پایان؛
و شاید به همین دلیل
بیش از هر جای دیگر
شبیه زندگیست.







