رد جوهر
داستانی از بهنام علامی
آرمان هر صبح، ساعت شش و بیست دقیقه، از خواب بیدار میشد. اولین صدایی که میشنید، صدای تقتق قاشق چایخوری بود که همسایهی طبقهی بالا، آقای هاشمی، با آن استکان چینیاش را به هم میزد. صدایی که او را یاد سنتور پرویز مشکاتیان میانداخت. در شرکت «پویاپرداز»، او مردی بود که میدانست هر چیزی یک عدد است. روی میز شیشهایاش، یک خودکار نقرهای براق میگذاشت که با نوک تیزش میتوانست دقیقترین اعداد را ثبت کند. روزی آقای کریمی، همکارش در بخش حسابداری، به او گفت: «آرمان، تو شبیه یک ربات برنامهریزی شده هستی.» آرمان فقط لبخند زد.
پنجشنبه شب، آرمان در کافهی کوچک «خوابگرد» روی صندلی چوبیاش نشست. مردی با پیراهن گلگلی که با موهای به هم ریختهاش در تضاد بود. از جیبش همان خودکار نقرهای را بیرون آورد و شروع به یادداشت کردن کرد. جوکهایی دربارهی اعداد و ارقام، و زندگی بیروح یک حسابدار. مردم میخندیدند، اما درون آرمان یک حفرهی خالی احساس میشد؛ یک خلأ عمیق که هیچ خندهای نمیتوانست پرش کند. او میکروفون را در دست گرفت و گفت: «بعضی وقتها فکر میکنم ما آدمها فقط یک سری نقش هستیم که از قبل نوشته شده. تنها کاری که میتونیم بکنیم اینه که بازیشون کنیم.» بعد از شوخیاش، نگاهش به آقای کریمی افتاد که در حال خرید قهوه بود. آقای کریمی او را دید، ایستاد، و قهوهاش را روی پیشخوان فراموش کرد. نگاهش پر از گیجی بود، گویی به یک روح خیره شده است. آرمان در آن لحظه فهمید که نقشهای او، آنقدرها هم جدا از هم نبودند.
صبح جمعه، بوی ملایم چمن و باران تازه به مشام میرسید. در پناهگاه «وفا»، آرمان در حال غذا دادن به سگی بود که تمام پایش را با اندوه میلنگید. اینجا، او فقط «آقا آرمان» بود. نه یک حسابدار، نه یک کمدین. او با همان خودکار نقرهای، نام سگ را در دفترچهای نوشت. در این مکان بود که او از دید آدمها پنهان میشد و با موجوداتی ارتباط میگرفت که او را به خاطر هیچیک از نقشهایش نمیشناختند. در همین حین، صدای سنتور در سرش پخش میشد. صدایی که در روزهای کاری او را آرام میکرد و در شبهای طنز او را همراهی میکرد. او چشمهایش را بست. صدای سگ، صدای سنتور، بوی باران… همه به هم میآمیختند. در این هماهنگی، برای لحظهای، آن حفرهی درونیاش پر شد و احساس کرد که این تنها حقیقت در دنیای اوست.
آرمان شب جمعه، روی کاناپهی آپارتمانش نشست. چراغها خاموش بودند. از پنجره، چراغهای شهر را میدید که مثل نقطههای کوچک زندگیهای ناآشنا سوسو میزدند. به دستش نگاه کرد. دستی که اعداد را مینوشت، دستی که میکروفون را میگرفت، دستی که به سر یک سگ تنها آرامش میداد. به نوک خودکار نقرهای خیره شد که از آن جوهر آبی میتراوید.
ناگهان صدای زنگ تلفن همراهش سکوت را شکست. شمارهی آقای کریمی روی صفحه افتاده بود. آرمان به تلفن خیره شد. در همان حال که تلفن زنگ میخورد، او به دستانش نگاه کرد. دستانش که جوهر آبی خودکار، شبیه یک خالکوبی نامرئی، روی انگشتانش مینشست. جوهری که از اعداد، به لطیفهها و به نام حیوانات تبدیل میشد.
و آرمان دانست که دیگر نمیتواند خودکار را زمین بگذارد. نه آن روز، نه فردا و نه هیچوقت دیگر.








One Comment
مهرنوش مهرپویا
عالی بود