۱. اولین لحظهای که فهمیدی این متنها ممکن است «کتاب» شوند، چه حسی داشتی؟
به نوعی یگانگی رسیدم؛ یعنی اشتراک یک احساس فردی با دیگری. این اشتراک باعث شد «دیگری» برایم معنایی بیرون از من نداشته باشد؛ بلکه با فهمیدن حس من، خودِ من شود. این همان وحدت است؛ لحظهای که ادراک یک احساس مشترک، ما را به یگانگی میرساند.
۲. چرا اسم «زبان مادری» را انتخاب کردی؛ این عنوان دقیقاً به کدام فقدان یا تجربه اشاره میکند؟
برای همهٔ ما انسانها، مادر موجودی مقدس است و نخستین صدایی که پیش از گشودن چشم به جهان میشنویم، صدای مادر است. مادر با زبان خودش با ما سخن میگوید؛ پس «زبان مادری» رمز تولد و آغاز است.
این صدا همیشه در گوش ما میماند و تعلقی عمیق به زبانی که از مادر شنیدهایم شکل میدهد. زبانی که بعدها به زبانِ تفکر و زیستن ما بدل میشود و سرنوشتمان را میسازد. بنابراین زبان مادری یعنی ساختن، تولد، شکلگیری و در نهایت، خلقت انسان؛ راز زایش آدمی.
۳. هنگام نوشتن، بیشتر به خودت فکر میکردی یا به خوانندهای که قرار است بعداً متن را بخواند؟
درست است که نویسنده و خواننده نقش محوری در متن دارند، اما بر اساس مطالعاتم در نقد ادبی و تجربهام در داستاننویسی، معتقدم در لحظهٔ تولید متن، نویسندهٔ ضمنی برای خوانندهٔ ضمنی مینویسد.
در آن لحظه، نه نویسندهٔ واقعی و نه خوانندهٔ واقعی حضور ندارند؛ بلکه نویسندهٔ پنهان برای خوانندهٔ پنهان روایت میکند.
۴. کدام داستانِ این مجموعه برایت سختتر نوشته شد و چرا؟
داستان آخر؛ «راز زایش هدهد تیمره».
شروعش آسان بود، اما پایان دادن به آن دشوار. پایانهای مختلفی در ذهنم شکل میگرفت، اما در لحظههایی از خلق داستان، نویسندهٔ واقعی نقش خود را از دست میدهد و این شخصیتها و بافت روایتاند که بار داستان را به دوش میکشند.
به نظرم این اتفاق، داستان را بهتر میکند؛ چون اگر به خلق شخصیتها ایمان داشته باشیم، این خودِ آنها هستند که باید تصمیم بگیرند داستان به کجا ختم شود. در این داستان، وقتی زن تصمیم به زنده کردن همسرش گرفت، پایان را خودش رقم زد و من دیگر نقشی نداشتم.
۵. آیا جایی از کار، آگاهانه تصمیم گرفتی چیزی را نگویی یا نیمهکاره رها کنی؟
به گمان من این اتفاق در تمام داستانها میافتد؛ همانطور که در زندگی واقعی هم همینطور است. متن برای خواننده خلق میشود و باید به او اجازه داد با سفیدخوانیهای خودش، از سکوت نویسنده و شخصیتها، لذت ابهام و رازآلودگی را کشف کند.
در بسیاری موارد، اگر نویسنده نگفته بگذارد، خوانندگان ـ چه همعصر او و چه در آینده ـ آن را خواهند گفت.
۶. فکر میکنی این کتاب بیشتر محصول تجربهٔ زیسته است یا حاصل تأمل و بازنویسی؟
فکر میکنم در داستانهای نخست، تجربهٔ زیسته و تخیل به هم نزدیکترند. در این مجموعه، آگاهانه تلاش کردم تجربهٔ زیسته را با تخیل و با درک شخصیام از جهان ترکیب کنم.
۷. بهعنوان اولین اثر، بیشترین تردیدت دربارهٔ چاپ کتاب چه بود؟
تردیدی نداشتم. خودم، بهعنوان نخستین خواننده، داستانهایم را دوست دارم.
۸. اگر امروز دوباره به عقب برگردی، کدام بخشِ این کتاب را تغییر میدهی یا بازنویسی میکنی؟
همانطور که گفتم، پس از شروع داستان و خلق شخصیتها، دیگر من تصمیمگیرندهٔ مسیر روایت نبودم؛ این خودِ شخصیتها بودند که مسیر را انتخاب کردند. به آنها احترام گذاشتم و قلم به بازنویسی نبردم و نخواهم برد.
اگر این داستانها بر من، بهعنوان اولین خواننده، اثر گذاشتهاند، بر خوانندگان دیگر هم خواهند گذاشت.
۹. دوست داری خواننده بعد از بستن کتاب، با چه حسی تنها بماند؟
با حس نگاهی تازه به زبان مادریِ خودش.
۱۰. نوشتن این کتاب، چه تغییری ـ اگر تغییری بوده ـ در نگاهت به نوشتن ایجاد کرده است؟
مهمترین تغییر این بود که خلق و آفرینش را در درون خودم دوباره بازیافتم. هیچ لذتی بالاتر از آفرینشگری و خلاق بودن نیست؛ و این، معنای مادر و زبان مادری است.







