در ادبیات، آستانه معمولاً با یک حادثهی بزرگ ساخته نمیشود، بلکه با لحظهای شکل میگیرد که هنوز نمیدانیم چه چیزی تغییر کرده، اما میدانیم بازگشت دیگر ممکن نیست.
در مسخ، آستانه همان لحظهایست که گرگور سامسا از خواب بیدار میشود. بدنش تغییر کرده، اما ذهنش هنوز در نظم قبلی کار میکند. به ساعت نگاه میکند، نگران دیر رسیدن به محل کار است و وضعیتش را موقتی میپندارد. مسخ رخ داده، اما آگاهی از آن نه؛ و همین فاصلهی کوتاه میان تغییر بدن و فهم آن، آستانهی اصلی متن را میسازد.
گرگور تلاش میکند از تخت پایین بیاید و توضیح بدهد، اما بدن دیگر فرمان نمیبرد و زبان کارکرد خود را از دست داده است. فاجعه در این متن با تغییر بدن آغاز نمیشود، بلکه با واکنش دیگران شکل میگیرد. در باز میشود، آدمها میآیند و عقب میایستند؛ نه پذیرش در کار است و نه طرد صریح. این تعلیقِ واکنش، وضعیت آستانهای را تثبیت میکند: گرگور نه به زندگی پیشین بازمیگردد و نه میتواند وارد وضعیت تازهای شود.
این فاصلهی کوتاه میان «تغییر» و «فهمِ تغییر»،
آستانهی اصلی متن است.
او تلاش میکند از تخت پایین بیاید،
حرف بزند،
توضیح بدهد.
اما زبان و بدن دیگر با هم هماهنگ نیستند.
در انتظار گودو، آستانه نه با تغییر ناگهانی، بلکه با ایستادن ساخته میشود. دو شخصیت از ابتدا در صحنه حضور دارند و مسئله نه ورود است و نه خروج، بلکه نرفتن. تصمیم به رفتن بارها تکرار میشود، اما بدنها حرکت نمیکنند. این تکرارِ گفتوگو، نه برای پیشبرد روایت، بلکه برای نشاندادن ناتوانی از عمل است؛ جایی که تصمیم وجود دارد، اما کنش از کار افتاده است.
این تکرار آگاهانه
«برویم؟»
«برویم.»
و نرفتن
آستانه را از یک وضعیت موقتی
به یک ساختار تبدیل میکند.
در این متن، انتظار وعده یا امید نیست، بلکه فرسایش است. زمان میگذرد، اما معنا جلو نمیرود. اگر در کافکا بدن دچار اختلال میشود، در بکت زمان از کار میافتد. گرگور هنوز انسان است و دیگر انسان نیست؛ ولادیمیر و استراگون هنوز نرسیدهاند و دیگر در حال رسیدن هم نیستند. آستانه در هر دو متن نه مقدمهی فاجعه است و نه مسیر رهایی، بلکه وضعیتیست که زندگی در آن ادامه دارد، بیآنکه امکان عبور فراهم شود.
آستانه بهمثابه مکثِ ادراک: سهراب سپهری
در شعر سهراب سپهری، منطق آستانه دچار جابهجایی اساسی میشود. آستانه نه به بدن منتقل میشود و نه به زمان؛ بلکه به ادراک مربوط است. سهراب از گیر افتادن یا انتظار فرساینده نمینویسد، بلکه لحظهای را ثبت میکند که حرکت متوقف میشود تا نگاه دوباره تنظیم شود.
در اینجا آستانه بحران نیست. مکث است. شاعر نه از ناتوانی در عبور، بلکه از تعلیقِ آگاهانه سخن میگوید؛ جایی که پیش از هر رفتن یا ماندنی، شیوهی دیدن تغییر میکند. به همین دلیل، آستانه در شعر سهراب نه مانع است و نه وعده، بلکه امکانیست برای بازآرایی ادراک. … چشم ها را باید شست …. طور دیگر باید دید … سهراب سپهری
این جمله نه توصیهی اخلاقی است و نه دعوت به عبور.
سهراب از رفتن حرف نمیزند؛ از توقف در شیوهی دیدن میگوید.
آستانه در اینجا نه بدنِ مسخشدهی کافکاست و نه زمانِ ازکارافتادهی بکت،
بلکه لحظهایست که ادراک میایستد تا دوباره تنظیم شود.
«شستنِ چشمها» بهمعنای پاککردن جهان نیست؛
بهمعنای تعلیقِ نگاهِ عادتکرده است.
سهراب آستانه را بهجای بحران یا فرسایش،
به مکثی آگاهانه بدل میکند؛
جایی که هنوز عبوری در کار نیست،
اما ادامهدادن با نگاهِ قبلی هم ممکن نیست.
اگر در کافکا آستانه به انسداد میرسد
و در بکت به انتظارِ بیپایان،
در شعر سهراب آستانه به امکانِ دیدنِ دوباره گره میخورد.
نه بهعنوان وعدهی رهایی،
بلکه بهعنوان تغییری در نسبتِ ما با جهان.
به این معنا،
آستانه در شعر سهراب
نه پایان است
نه آغاز،
بلکه لحظهایست که پیش از هر حرکت،
نگاه
مجبور میشود
از نو
تنظیم شود.
کافکا، بکت و سهراب سه شکل متفاوت از آستانه را نشان میدهند: آستانهی بدن، آستانهی زمان، و آستانهی ادراک. وجه مشترک هر سه، توقف در لحظهایست که عبور در آن تضمینشده نیست. تفاوت در این است که این توقف در یکی به انسداد میرسد، در دیگری به فرسایش، و در سومی به امکانِ دیدنِ دوباره.







