یلدا …
بیشتر شبیه یک وقفه است؛
لحظهای که تاریکی به حدّ نهاییِ خود میرسد و دیگر نمیتواند ادامه پیدا کند.
ما معمولاً یلدا را با آیینها میپوشانیم:
خوراک، شعر، جمع، حافظهی جمعی.
اما این پوششها اغلب برای پنهانکردن یک حقیقت سادهاند:
هیچ تضمینی وجود ندارد که بعد از این شب، روشنایی نجاتبخش باشد.
یلدا نقطهی اوجِ شب است، نه شکستِ آن.
مرزیست که در آن، تاریکی به خودش نگاه میکند و میفهمد بیش از این نمیشود.
در جهان امروز، آیینها کارکرد سابق را ندارند.
آنها دیگر معنا تولید نمیکنند؛
بیشتر نقش مسکّن دارند.
یلدا هم از این قاعده مستثنا نیست، مگر آنکه از «جشن» به «تفکر» بازگردانده شود.
این ویژهنامه نه برای تبریک است،
نه برای احضارِ خاطراتِ امن…
برای مکث است؛
برای ایستادن در آستانهای که نه روشن است، نه تاریک،
و دقیقاً به همین دلیل، مهم است.
یلدا یادآوری نمیکند که نور میآید؛
فقط نشان میدهد که شب تا کجا میتواند پیش برود.
و همین دانستن،
اگر صادقانه با آن روبهرو شویم،
شاید کافی باشد.







