در تساوی زیبایی،
و تداعی آینه،
دو هلال نوری ماهواره
در یکی دیگر از “من”،
که نام عظیم تو “مادر” است،
با چند دانه مرواریدِ مخفی در گلو…
آیا باید آن دانه مفقود را
در گلو دفن کنم؟
برای بهارگیری،
از ابرهای آرامگرفتهی دامنت؟
چند سفید،
چند دانه،
به عقب—
در هوای بهارآلود بجنورد،
در بارانی که نریخت،
آن شکوفهی بعید.
نامت چگونه
در حنجرهی ساکت گنجشکها
آرام میشود؟
و سفید شبت موج بر میدارد
بر ابرهای دامنم.
ای عبور مخفی از آینهی آب شعرها،
دوبارهی دیوانگی مواج روحی!
منی که میان فروردین و مهر رقصیدم
در موازات اندام ماهوارهات
که هلال و انحنا از تو،
پیچش و ناز از من.
در پیراهن سپید شبت،
نامت چگونه؟
فریدون را به عدالت،
اسفندیار را به خرد،
سهراب را به جاودانگی.
و من دامن از ابر میتکانم.
که کسی پرسید:
بال از کدام مادر پارینه سنگی میگیری؟
از آن روز در پیراهنی سپید
نامم آناهیتا لالهی آبهاست.
فروردین ۱۴۰۴
اشاره به فرانک، کتایون و تهمینه در شاهنامه فردوسی
در مهای،
نامت را در هوا مینویسم
بر آن لکهی صورتی
که بشارتش در آبها بود.
در مهی که آغاز جهان بود
و آمدنی که شبیه پایان،
اورسولا قصه گفت،
تا پرندگانِ برخاسته از شوقش
بنشینند بر ستارهدرخت.
اورسولا!
بیا این دریا را یونانی کنیم.
وقتی ستاره درختان در مه
ادامهی بالهای سفید صبحاند،
مادر آبهای معکوس
قصه گفت
و سرنوشتِ آب تغییر کرد.
اورسولا،
بر آبی که آغاز جهان بود،
خواند:
«هنوز نه نهالی در زمین بود،
و نه بارانی که زمین را بنوازد.
مه برآمده بود
و زمین را سیراب میکرد.»
*(تورات، سفر پیدایش، باب ۲، آیات ۵ تا ۷ )
*اشاره به اورسولا یک شخصیت نیمهافسانهای و قدیس مسیحی است که داستانش در قرون وسطی محبوب شد.
ا






