نگاهی کوتاه به داستان ” تنهایی آقای تهرانی” اثر فریدون تنکابنی
نگارنده؛ نسترن خسور
آنچه تهرانی با آن رو به رو میگردد هیولای دو رخ تنهایی است. نیمی از آن رخ، تنهاییای است که آدمی در کنار آدمیان دیگر چونان خونی گرم و پر حرارت در رگهایش احساس میکند، تنهاییای که در هر ارتباط جدید یا تلاش برای ارتباط جدید جهت رفع نیازهای روزمره تجدید حیات میکند.
خونی که در رگها به نقطه جوش میرسد، فوران میکند و در تمام اندامهایش آشیانه میسازد. جوجههایی که سر از تخم تنهایی در میآورند، با محیط بیرون از تخم بیگانه هستند. آنجا که تهرانی، شبهای شلوغ رستوران و حضور آدمیان را تاب نمیآورد و چونان جوجهای که پرواز را نیاموخته خود را ناشیانه به بیرون از آشیانه پرتاب میکند.
آن رخ دیگر تنهایی، تنهایی بنیادین اوست که در آناتی که با این تنهایی، خلوت میکند، بیش از زمانی که در کنار دیگران حضور دارد، در کشمکش و کلنجار با خود به سر میبرد. تنهایی بیگانهای که حضور و وجودش را تمام و کمال به او تحمیل میکند و اندامها و جانش را چون طوفان سهمگینی در مینوردد و او را به ورطه هولناک نابودی در عین بودن میکشاند.
شاید یکی از خاصیتهای تنهایی بنیادین بر خلاف تنهایی در حضور دیگران، این است که تنهایی بنیادین چونان مادهای دچار بسط و قبض میشود و خود را در هر موقعیتی منتشر میکند.
گاهی در موقعیتهای عاطفی و احساسی ظاهر میگردد و سرش را با آب و تاب از مارپیچ عشقی نافرجام و شکست خورده، خارج میکند.
گاهی نیز در سرخوردگیها و ناکامیهای برخی از اطرافیان تهرانی جلوه مینماید. آنهایی که در اوج بینیازی مادی و داشتن همه نوع امکانات و تلاش طاقتفرسا برای دستیابی به آن، از موقعیت خود احساس نارضایتی میکنند و در تقلا برای برون رفت از آن هستند.
علاوه بر این گویی، تنهایی بنیادین در قشر روشنفکرنماهایی که در غرقاب مدرنیته و سموم آن، دست و پا میزنند، رخنهناپذیر است و آنها را تحتتاثیر قرار نمیدهد. البته غافل از اینکه هیکل تنومند هیولای تنهایی همچون مادهای نامرئی در ذرات میکروسکوپی دانش تهی از معنا و ارزش و زندگی مسخشده توسط ماشینآلات صنعتی خفته است.
در این ورطه، تهرانی احساس فرد تبعید شدهای دارد که در محیط ناشناختهای قدم گذاشته که بیگانگی همچون نهالی در خاک وجود آشنایان و دوستان حتی مادرش، میبالد و قد میکشد.
تهرانی در غار تنهایی خود، مامن و جانپناهی انسانی نمییابد و انزوای اجتماعی و سکوت را به عنوان سد دفاعی در برابر هجوم جمعیت منفعتطلب و ریاکار زمانه بر میگزیند، به سوی آینه میگریزد، تا یک “دیگری” موافق با خصوصیات موردپسند خود خلق کند. دیگریای که با چکش قضاوتها، انتقادها و سرزنشهایش، هسته من منزوی و دردمند او را بشکافد و سرزندگی از یاد رفته هستی او را جلوهگر سازد.







