با اخرین نفس‌هایم .لوئیس بونوئل مترجم علی امینی نجفی

لوئیس بونوئل در ۲۲ فوریۀ ۱۹۰۰، در قصبۀ کالاندا زاده شد؛ قصبه‌ای در ایالات آراگون اسپانیا «که می‌توان گفت قرون وسطا تا زمان جنگ جهانی اول در آن ادامه داشت». بونوئل در واپسین سال عمر خود شرحی از خاطرات و رویدادهای زندگی‌اش را در کتاب با آخرین نفس‌هایم ثبت و منتشر کرد. او همان‌طور که در مقدمۀ مترجم آمده، از سخن گفتن دربارۀ خودش گریزان بود و حتی به‌ندرت تن به مصاحبه می‌داد و این کتاب را به اصرار دوستانش در روزهایی نوشت که بیماری او را از پا انداخته و توان فیلم‌سازی را از او گرفته بود. در آغاز کتاب نیز پیش از هر چیز یادآوری کرده که نویسنده نیست و کتاب را با کمک ژان کلود کاریر نوشته است. بونوئل بی‌گمان از برجسته‌ترین هنرمندان مکتب سوررئالیسم شمرده می‌شود و تعجبی ندارد که زندگی‌نامه‌اش را با شرح دیدگاهش دربارۀ «حافظه» آغاز کند: «حافظه‌ی ما زیر فشار و نفوذ دائمی تصورات و رؤیاهای ماست و از آنجا که دچار این وسوسه هستیم که رؤیاها و خیالبافی‌های خودمان را واقعی بگیریم، گاهی از دروغ‌های خودمان هم حقیقت می‌سازیم. حقیقت در برابر خیال صرفاً از اهمیتی نسبی برخوردار است، چرا که هر دو آن‌ها به یک اندازه زنده و شخصی هستند.»

بونوئل کودکی‌اش را در دهکده‌ای بسته و مذهبی با اختلاف طبقاتی عمیق گذراند، در سال‌هایی که هنوز ناقوس کلیسا زندگی روزمرۀ مردم را هدایت می‌کرد. او در مدرسۀ یسوعی‌ها تحصیل کرد و همچون دیگر همسالانش تا سال‌های نوجوانی ایمانی قوی داشت. بونوئل در فصل‌های آغازین کتاب نشان می‌دهد که چطور آغاز جنگ جهانی اول همه‌چیز را دگرگون کرد و جهان‌بینی او را تغییر داد، و فراتر از آن، سرزمین او را به دو اردوگاه متخاصم تقسیم کرد که بیست سال بعد در جنگ داخلی به جان هم افتادند.

او در آغاز جوانی به مادرید رفت و در کوی دانشگاه مستقر شد تا تحصیلاتش را پی بگیرد. کوی دانشگاه جز آنکه بزرگان هنر و ادبیات و علوم دیگر اسپانیا را در خود جای داده بود، محل آشنایی جوانانی چون دالی و لورکا و آلبرتی و دیگرانی بود که رابطۀ بونوئل با برخی از آن‌ها تا پایان عمر پایدار ماند. او در فصل‌های مربوط به دوران کوی دانشگاه از جمع دانشجویان می‌گوید؛ از نویسندگان و هنرمندان نسل خود و رشد و شکوفایی آن‌ها و از بزرگان نسل‌های قبل.

سال ۱۹۲۵ بونوئل فرصتی شغلی یافت تا به پاریس برود. در آنجا به محافل هنری مختلفی راه یافت و علاقه‌اش به سینما بیش از پیش قوت گرفت و توانست در جریان تولید چند فیلم چیزهایی بیاموزد. در ۱۹۲۹ وقتی به اسپانیا رفته و در فیگوئراس با دالی دیدار کرده بود، از خواب و رؤیایی با دالی حرف زد که ایدۀ ساخت فیلم سگ اندلسی را شکل داد. او در این سال‌ها به جنبش هنری سوررئالیسم پیوست، جنبشی که هدفش «بیش از هر چیز عبارت بود از درهم‌شکستن نظام مسلط جامعه و دگرگون کردن شرایط زندگی.» بونوئل در ۱۹۳۰ به امریکا رفت و مدتی در هالیوود مشغول به کار شد، اما پس از چند ماه به اروپا بازگشت و تا سال ۱۹۳۶ در پاریس و مادرید زندگی می‌کرد. در این سال‌ها یک فیلم ساخت و تهیه‌کنندگی چند فیلم بازاری را نیز به عهده گرفت. بونوئل در دوران جنگ داخلی مدتی را در اسپانیا گذراند و سپس در سفارت اسپانیا در پاریس مشغول به کار شد. اغلب فیلم‌های بونوئل در مکزیک ساخته شده‌اند؛ کشوری که از ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۲ یک‌سره در آن ساکن شده بود. اما مشهورترین فیلم‌هایش (از جمله ویریدیانا و تریستانا و بل دو ژور) را در فرانسه و اسپانیا ساخت.

با آخرین نفس‌هایم بی‌گمان در شناخت هنر و سینمای بونوئل راه‌گشا است، همچنین بونوئل در آن خاطراتی را نقل کرده که به شناخت و تاریخ‌نگاری جنبش‌های هنری آوانگارد قرن بیستم و هنرمندانی که در آن سال‌ها در پاریس، مادرید، هالیوود و مکزیک به سر می‌بردند، کمک می‌کند. اما کتاب صرفاً علاقه‌مندان هنر و سینما را ذوق‌زده نمی‌کند. بونوئل جز شرح خاطراتش فصل‌های کوتاهی از کتاب را به تأملات و افکاری اختصاص داده که ذهنش را در زندگی به خود مشغول می‌کرده؛ گاه از کافه و بار می‌گوید و تفاوت این دو، و گاه از عدالت حرف می‌زند، جایی از نقش تصادف در زندگی صحبت می‌کند، و جایی دیگر از علاقه‌اش به تنهایی و دوری از هیاهو. او شرح خاطراتش را با نگاه و بینشی که در زندگی‌اش کسب کرده، پیوند زده است. از همین روست که با آخرین نفس‌هایم صرفاً فهرستی از نام هنرمندان و دوستان بونوئل و شرح اضافه‌ای بر فیلم‌های او نیست.

ترجمه‌ی فارسی این کتاب اولین‌بار در ۱۳۷۱ منتشر شد. در این سال‌ها کتاب نایاب بود و فقط در بساط فروشندگان کپی‌های قاچاقی یافت می‌شد. علی امینی‌نجفی، مترجم کتاب، در این چاپ ضمایمی را نیز به کتاب افزوده که در شناخت بونوئل به کار می‌آیند: فیلموگرافی بونوئل، مقاله‌ای به قلم بونوئل دربارۀ سینما، بریده‌هایی از چند گفت‌وگوی بونوئل و مقاله‌ای از اکتاویو پاز دربارۀ بونوئل.

تمام شد عشق» از احمد تللی شاعر ترک . ترجمه آیدین روشن

همان‌طور که یک عشق تمام می‌شود…

این عشق هم تمام شد….

مانند یک بیماری طولانی….

همانند ترانه‌ای که بی‌وقفه به آن گوش می‌سپارم…

همانند فراموشی خیره‌شدن به آسمان….

نامه نوشتن به دوستان….

آب دادن به گل‌ها…..

تمام شد.

همان‌طور که یک عشق تمام می‌شود

این عشق هم تمام شد

چونان کودکی افلیجی که از نو راه‌رفتن می‌آموزد

باید به کوچه بزنم

آدرس جدیدی را برای دوستان بفرستم

باید پنجره‌ها را باز

کتاب‌ها را مرتب کنم

شاید نزدیک غروب بارانی بزند

شعرهای نیمه‌کاره را تمام کنم

شاعری بود که می‌گفت عشق تمام شد

و اینک تمام شد عشق

و درست همان‌طور تمام شد.

Kate Chopin 1894 . داستان ساعت . مترجم : حسين پاينده

چون مي‌دانستند كه خانم ملارد مبتلا به بيماري قلبي است، بسيار احتياط كردند كه خبر مرگ شوهرش را تا حد ممكن با مقدمه‌چيني به او بگويند.
خواهرش جوزفين بود كه مِن و مِن كنان خبر را گفت، آن هم با اشارات تلويحي كه نيمي از خبر را پوشيده نگه‌مي‌داشت. ريچارد دوست شوهرش نيز آنجا در كنارش بود. او بود كه وقتي گزارش سانحه‌ي قطار با اسم برنتلي ملارد در صدر فهرست «كشته شدگان» دريافت شده بود، در دفتر روزنامه حضور داشت، ريچاردز وقت را فقط صرف اين كرده بود كه با ارسال دومين تلگراف از صحت خبر مطمئن شود و بعد عجله كرده‌بود تا با پيش‌دستي مانع رسيدن خبر توسط دوستي با احتياط و شفقت كمتر شود.
وقتي خانم ملارد اين خبر را مي‌شنيد، برخلاف بسياري از زنان ديگر كه چنين خبري را مي‌شنوند بهت‌زده و عاجزانه نگفت كه باور نمي‌كند. در آغوش خواهرش با هق‌هقي جگرسوز بي‌درنگ گريه سرداد. وقتي توفان اندوه فرونشست‌بود، به تنهايي به اتاق خود رفت. نمي‌گذاشت كسي همراهش باشد.
آنجا در مقابل پنجره‌ي باز، صندلي راحتي جاداري قرار داشت. عاجز از فرط خستگي جسمي‌اي كه در جاي جاي بدنش محسوس بود و به‌نظر مي‌آمد به روحش رسوخ كرده بود، در صندلي فرو رفت.
درميدان فراخ روبه‌روي خانه‌اش، نوك درختاني را مي‌ديد كه همگي از نفس حيات‌بخش بهار تكان مي‌خوردند. عطرفرح‌بخش باران در فضا موج مي‌زد. آن پايين در خيابان، دست‌فروش دوره‌گردي جنس هايش‌را جار مي‌زد. نغمه‌ي خفيف ترانه‌اي كه كسي در دوردست‌ها سرداده‌بود به گوشش مي‌رسيد و گنجشكاني بي‌شمار زير شيرواني جيك جيك مي‌كردند.
از ميان ابرهاي به‌هم متصل شده و روي هم انباشته‌ شده‌ي باختر كه پنجره‌اش روبه آن باز مي‌شد، تكه‌هاي آسمان آبي اين جا و آن‌جا معلوم بود.
سرش را بر روي نازبالش مبل تكيه داده و نشسته بود؛ اصلا تكان نمي‌خورد، مگر موقعي كه بغض گلويش را مي‌گرفت و تكانش مي‌داد، مثل كودكي كه با گريه به خواب رفته باشد و هنگام خواب ديدن هق هق بگريد.
جوان بود، با چهره‌ي زيبا و آرامي كه خطوطش حكايت از آرزوهاي سركوب شده و حتي نيرويي خاص داشت. اما اكنون در چشم‌هايش نگاه خيره‌ي كسلي بود كه به يكي از تكه‌هاي آسمان آبي در آن دوردست‌ها دوخته شده بود. نگاهش نظري گذرا و حاكي از تامل نبود، بلكه بيشتر نشان‌دهنده‌ي تعليق انديشه‌ي هوشمندانه بود.
حسي در وجودش شكل مي‌گرفت و او هراسان انتظارش را مي‌كشيد. چه حسي بود؟ نمي‌دانست. رازآميزتر و زودگذرتر از آن بود كه بتوان نامي برآن گذاشت. اما احساس مي‌كرد كه از دل آسمان به بيرون مي‌خزد و از ميان صداها، رايحه‌ها و رنگي كه فضا را پركرده‌بود به سوي او مي‌آمد.
حالا ديگر سينه‌اش با هيجان و التهاب بالا و پايين مي‌رفت. آرام آرام مي‌فهميد كه چه چيزي به او نزديك مي‌شد تا تسخيرش كند و او مي‌كوشيد تا با توسل به اراده‌اش آن‌را عقب براند – اراده‌اي كه هم‌چون دستان سفيد باريكش ناتوان بود.
وقتي كه خود را كاملا تسليم كرد، كلمه‌ي نجواشده‌ي كوچكي از ميان لبان اندك بازشده‌اش بيرون ريخت. پياپي زير لب تكرارش كرد: «آزاد، آزاد!» بهت و هراسي كه به دنبال اين كلمه بر چشمانش نشسته‌بود، محو شد. نگاهش ثابت و پرفروغ بود. ضربانش شدت گرفت و جريان خون ذره ذره‌ي بدنش را گرم و لخت كرد.
ديگر ازخود نپرشيد كه آيا سرشار از شعف شده بود يا نه: ادراكي واضح و متعالي او را قادر ساخت كه فكر آن‌را كم‌اهميت تلقي كند.
مي‌دانست كه وقتي دستان مهربان و نرم را تا شده بر سينه‌ي جنازه ببيند، وقتي چهره‌اي را كه هميشه با عشق به او نگاه كرده بود، بي‌حركت و خاكستري و مرده‌ببيند، بازهم خواهد گريست، ولي پس از ان لحظه ي تلخ، صف طولاني سال‌هاي آتي را مي‌ديد كه تماما متعلق به او بودند و براي استقبال، دستانش را گشود و به طرف آنها گرفت.
كسي نخواهد بود تا در آن سال‌ها زندگيش را وقف او كند؛ ديگر مي‌توانست براي خودش زندگي كند. اراده‌ي نيرومندي نخواهد بود تا با پافشاري كوركورانه‌اي كه مردان و زنان تصور مي‌كنند محقق‌اند با توسل به آن اراده‌ي شخصي خود را بر همنوعانشان تحميل كنند. اراده‌ي او را مطيع خود كند. وقتي در آن لحظه‌ي كوتاهِ اشراق به اين كار فكر مي‌كرد، به نظرش آمد كه نيت مهربانانه يا بي‌رحمانه چيزي از جنايتكارانه ‌بودن آن نمي‌كاست.
با اين‌همه، او را دوست داشته بود – گه‌گاه؛ غالبا نه. ديگر چه اهميتي داشت! در برابر اين اثباتِ وجودِ خود كه او در يك آن فهميده‌بود مهم‌ترين انگيزه‌ي زندگيش است، عشق – اين راز سر به مهر – چه ارزشي داشت!
مدام با خود نجوا مي‌كرد: «آزاد! جسم و روح آزاد!»
جوزفين جلوي درِ بسته زانو زده، لبانش را به سوراخ كليد چسبانده بود و التماس مي‌كرد به داخل اتاق راه‌ داده‌شود. «لوئيز در را باز كن! تمنا مي‌كنم؛ در را باز كن – خودت را از بين مي‌بري. داري چه‌كار مي‌كني لوئيز؟ تو را به خدا در را باز كن.»
«برو تنهام بگذار. هيچ طوريم نيست.» نه؛ از آن پنجره‌ي باز، حقيقتا اكسير حيات مي‌نوشد.
از فكر آن روزهايي كه در پيش داشت در پوست خود نمي‌گنجيد. روزهاي بهاري و روزهاي تابستاني و انواع روزهايي كه متعلق به خود او مي‌بود. شتاب‌زده زير لب دعا كرد كه عمرش طولاني باشد. همين ديروز بود كه از فكر طولاني بودن عمر، لرزه به اندامش افتاده بود.
عاقبت بلند شد و در را بر روي خواهش‌هاي مكرر خواهرش باز كرد. در چشمانش تب و تاب پيروزي موج مي‌زد و راه رفتنش بدون اينكه خود بداند، به راه رفتن الهه‌ي پيروزي مي‌مانست. دستانش را دور كمر خواهرش حلقه كرد و آن‌گاه به اتفاق از پله‌ها پايين آمدند. ريچاردز پايين پله‌كان منتظرشان بود.
كسي داشت درِ ورودي خانه را با كليد باز مي‌كرد، برنتلي ملارد بود كه كم و بيش با غبار سفر بر چهره و در حالي‌كه با خونسردي ساك و چترش را حمل مي‌كرد، وارد شد. او بسيار دور از محل حادثه بوده‌است و اصلا از آن خبر نداشت. از گريه سوزناك جوزفين، از حركت سريع ريچاردز براي اينكه نگذارد زنش او را ببيند، مبهوت مانده‌بود.
وقتي پزشكان آمدند، گفتند كه خانم ملارد از بيماري قلبي مرده‌است – از شعفي كه مرگ‌آور است.

هرگز رهایم نکن ….. ایشی گورو … علی رضا مجیدی

• علیرضا مجیدی

ایشی‌گورو را نخستین بار با ترجمه نجف دریابندری از کتاب بازماندهٔ روز شناختم. بعد از چند سال«هرگز رهایم نکن» را از او خواندم. امروز بعد از آن ماجرای عجیب اعطای جایزه نوبل ادبیات به بابت دیلان، اهدای جایزه نوبل ادبیات به ایشی گورو خبر خوشحال‌کننده‌ای برای بسیاری از ما بود.
ایشی‌گورو متولد ۱۹۵۴ در ناگازاکی ژاپن است. او در سال ۱۹۶۰ بـه همراه خانواده‌اش به انگلستان رفت و در دانشگاه کنت مانتربری ادبیات انگلیسی و فلسفه خوانده است. درسال ۱۹۸۱‌ سه داستان کوتاه و در سال ۱۹۸۲، رمان چشم اندازی رنگ‌پریده از تپه‌ها را منتشر کرد. از کتاب‌های دیگرش می‌توان به اینها اشاره کرد:
________________________________________

(۱۹۸۶) هنرمندی از جهان شناور (ترجمه یاسین محمدی انتشارات افراز)
(۱۹۸۹) بازماندهٔ روز (ترجمه نجف دریابندری نشر کارنامه)
(۱۹۹۵) تسلی‌ناپذیر (ترجمه سهیل سمی نشر ققنوس)
(۲۰۰۰) وقتی یتیم بودیم (ترجمه مژده دقیقی نشر هرمس)
(۲۰۰۵) هرگز رهایم مکن (هرگز ترکم نکن) -(ترجمه سهیل سمی نشر ققنوس) / هرگز ترکم مکن (ترجمه مهدی غبرایی نشر افق)
(۲۰۱۵) غول مدفون ترجمه‌ی فرمهر امیردوست، نشر میلکان
هرگز رهایم مکن رمانی نوشته کازوئو ایشی‌گورو نویسنده ژاپنی بریتانیایی است که در سال ۲۰۰۵ منتشر شد. این رمان در همان سال نامزد جایزه بوکر و در سال ۲۰۰۶ نامزد جایزه آرتور سی کلارک شد. مجله تایم نیز آن را به عنوان بهترین رمان سال ۲۰۰۵ برگزید و آن را در لیست ۱۰۰ رمان برتر انگلیسی زبان، از سال ۱۹۲۳ تا ۲۰۰۵ قرار داد. در سال ۲۰۱۰ این رمان به کارگردانی مارک رومانک، با همین نام «هرگز رهایم مکن» از سوی هالیوود نیز دستمایه اقتباس سینمایی قرار گرفت.

او در گفتگویی در مورد نقطهٔ آغازین شکل گرفتن این رمان «هرگز رهایم نکن» گفته بود که:
«پیش از آن، قطعاتی داستانی را نوشته بودم. دربارهٔ یک گروه عجیب و غریب از دانش‌آموزان روستایی. مطمئن نبودم که ایـن‌ها کـی هستند. فقط می‌دانستم که توی خانه‌های مخروبهٔ روستایی زندگی می‌کنند و گرچه برخی ویژگی‌های تیپیک دانش‌آموزان را دارند، دربارهٔ کتاب‌ها بحث می‌کنند، گهگاه روی مقالات‌شان کار می‌کنند، عاشق می‌شوند و عشق از سرشان می‌افتد، از مـحوطهٔ مـدرسه و معلم‌ها خبری نیست.
می‌دانستم که سرنوشت غریبی در انتظار این جوان‌هاست. همیشه دلم می‌خواست راجع به شـاگردانم رمـانی بـنویسم، ولی این ایده جلو نمی‌رفت. چند سال پیش از نوشته شدن این کتاب، در رادیو مطلبی در مورد زیست‌فناوری شنیدم. معمولاً وقتی این طور بحث‌های علمی در جریان است کانال رادیو را عوض می‌کنم، اما این بار گـوش کـردم و بـالاخره قاب مورد نظرم را برای این رمان پیدا کردم. شـیوه‌ای کـه برای نوشتن پیدا کردم هم ساده بود هم اساسی، دربارهٔ اندوه موقعیت انسان.»
این رمان آشکارا در انگلستان اواخر قرن بـیستم در جـریان اسـت. وجه علمی تخیلی آن طوری‌ است که معمولاً در داستان‌هایی به چشم مـی‌خورد که در آینده جریان دارند. مثل رمان دنیای قشنگ نو از آلدوس هاکسلی.وقتی از ایشی‌گورو سؤال شد که آیا هرگز وسوسه نشده که داستان در آینده رخ بدهد، او گفت که:
نه هـرگز وسـوسه نـشدم. بخشی از این قضیه شخصی‌ است. چشم‌اندازهای فتوریستی [آینده محور] برایم چندان جذاب نیست. تـازه، انـرژی لازم را ندارم که دربارهٔ شکل ماشین‌ها و مغازه‌ها و نعلبکی‌ها در تمدن آینده فکر کنم و نمی‌خواستم چیزی بنویسم که بـا «پیـشگویی» اشـتباه گرفته شود. بیش‌تر دلم می‌خواست داستانی بنویسم که خواننده در آن انعکاسی از زندگی خـودش را بـبیند. بـه هر حال همیشه رمان‌هایم در انگلستان دهه‌های هفتاد و هشتاد جوانی‌ام می‌گذشته. این انگلستانی‌ست که از دوران انگلستان مـهترها و رولزرویـس‌های مثلا بـازماندهٔ روز خیلی فاصله دارد. من انگلستان را در روزهای ابری، دشت‌های خالی و مسطح، آفتاب خفیف، خیابان‌های دلگیر، مـزارع مـتروک و جاده‌های خلوت تصویر کردم جز خاطرات کودکی کتی، که در آن کمی آفتاب و سرزندگی هـست، دلم مـی‌خواست انگلستان را بـا نوعی زیبایی بی‌روح که در این مناطق دورافتادهٔ روستایی و شهرهای ساحلی فراموش شده به چشم مـی‌خورد تـصویر کنم.
بله، می‌توانید بگویید وجوه علمی تخیلی در آن وجود دارد. اما این را بیش‌تر نوعی اسـتعارۀ جانشین در نـظر گـرفته بودم. مثل این است که بگوییم «اگر هیتلر برنده می‌شد چی می‌شد؟» یا «اگر کندی تـرور نـمی‌شد چی می‌شد؟» رمان چشم اندازی از بریتانیا ارائه می‌دهد که اگری کی دو چیز در زمینهٔ عـلمی تـغییر مـی‌کرد، در اواخر قرن بیستم با آن مواجه می‌شدیم.
او در مورد راوی کتاب مثل «هرگز رهایم نکن» می‌گوید:

بـابت نوشتن از زاویهٔ نگاه زن نگرانی نـداشتم. اولیـن رمـان چـاپ شـدهٔ من، چشم انـدازی رنگ‌پریـده از تپه‌ها، هم راوی‌اش زن بود. وقتی نویسنده‌ای جوان بودم. راوی‌هایم مسن‌تر بودند، که در فرهنگ‌هایی زندگی می‌کردند بسیار مـتفاوت از خـودم. بـرای قرار گرفتن در موقعیت یک شخصیت داستانی، بـایستی تـخیل فـراوانی را بـه کـار گـرفت. جنسیت شخصیت فقط یکی از چیزهای فراوانی‌ است که بایستی به آن فکر کرد و شاید این جزو مسائل چالش‌برانگیز نباشد.
در مورد زبان دوران معاصر، خب، راوی در انـگلستان معاصر است، بنابراین بایستی زبانش متناسب با این وضعیت می‌بود. این‌ها مسائلی تکنیکی‌ است، مثل لهجهٔ بازیگران. مسئلۀ اصلی پیدا کردن صدایی نیست که معاصر باشد یا رسمی، بلکه زبانی‌ست که شخصیت را بـه شـکلی متقاعدکننده عرضه کند. صدایی که به خواننده اجازه می‌دهد که او را نه فقط از طریق اعمالی که در داستان انجام می‌دهد، بلکه همچنین از طریق نحوهٔ حرف زن یا افکارش تصور کند.
بحث اصلی در کتاب هرگز رهایم نکن تولید مثل غیرجنسی است. دنیایی که ایشی گورو خلق می‌کند، هم مشابه چیزی‌ است که از دوران مدرسه می‌شناسیم و هم کاملاً مشابه آن نیست. بچه‌های مدرسهٔ «هیل شام» به شکل عـجیبی مـحدود به نظر می‌رسند؛ نه فقط به ورای مرزها ماجراجویی نمی‌کنند، حتی انگار دلشان هم نمی‌خواهد این کار را بکنند.
ایشی گورو در بازسازی فضای خاص و سرکوب‌گر مدرسه (و هر نهاد دیـگری) تـواناست. دسته‌ای که شکل می‌گیرد، رقابتی پنهان مـیان بچه‌ها، دغدغهٔ این کـه چه کسی کنار چه کسی بنشیند.

در واقع، به آن‌ها می‌گویند چیزی را اهـدا خـواهند کـرد، اما از این حد فراتر نمی‌روند. جنبهٔ راز آمیز و شـوم ایـن «اهـدا» مـشخص نیست.
خـواننده بـه مرور سرگردان می‌شود: چرا تولید اثر هنری برای بچه‌ها این قدر مهم است؟ این چیست که همهٔ بچه‌ها می‌خواهند داشته باشند؟ به دنیای بیرون به شکل شومی، ابدا ارجاع داده نمی‌شود، هیچ ارتباطی با آن بـرقرار نمی‌شود. آشکار است که دنیای بیرون، از وجود آن‌ها یی‌خبر است. آن‌ها حتی برای خریدهای گاهگاهی هم بیرون نمی‌روند؛ فروشندگان دوره‌گرد با جعبه‌هایی از راه می‌رسند که در آن‌جا خالی می‌کنند و آن‌ها تی‌شرت و نـوار کـاست موسیقی می‌خرند و از خریدشان لذت می‌برند. همین حراج‌ها است که بچه‌ها را بسیار به هیجان می‌آورد و آن‌ها را به رضایتی می‌رساند که هرگز تقاضای بیش از آن را نمی‌کنند، مثلا این که بخواهند بروند به دنیای بیرون که این همه چـیزهای خواستنی از آنجا می‌آید.
از لحظهٔ گره گشایی، لحظهٔ تاباندن نور حقیقت خبری نیست: بچه‌ها با هـمین اطـلاعات بزرگ شده‌اند و دراین راه به آن وفادار بوده‌اند، به هیل شام که نمایندهٔ این دنیاست، همان طور که یک بچهٔ معمولی به خانواده یا خانه‌اش وفادار است.
این شاهکار ایشی گورو است کـه از هـیل شـام جایی هراس‌آور نمی‌سازد که اگر مـی‌خواست از قـواعد ژانـرهای علمی خیالی و فیلم‌های ترسناک تبعیت کند مطمئنا می‌توانست. ایشی گورو تا حد امکان آنجا را معمولی جلوه می‌دهد. این بـاور کـردنی‌ست کـه بچه‌ها این قدر منفعلانه چیزهایی راکه به‌شان مـی‌گویند و مـی‌آموزند، می‌پذیرند.
در واقع دنیای بیرون اسـت که به نظر آن‌ها جایی‌ست که بایستی از آن اجتناب کرد: جایی ناشناخته که اشتیاقی برای عبور از مرزهایش ندارند. مثلاً جنگل روی تـپه بـه نـظر برای آن‌ها نمادی است تیره و خطرناک. هرگز پا به آن‌جا نمی‌گذارند تا آن جا بازی و اکـتشاف کـنند، مثل بچه‌های دیگری که ممکن بود این کار را بکنند؛ در عوض، جنگل روی هیل شام سایه انداخته؛ بـچه‌ها دربـارهٔ آن دچـار کابوس هستند، با آن همدیگر را می‌ترسانند و دربارهٔ آن قصه می‌سازند-این که پسر بـچه‌ای کـه فـرار کرده بوده در جنگل پیداشده، بسته شده به یک درخت و با پاهای بریده؛ این کـه دخـتری کـه از نرده‌ها بالا رفته کوشیده برگردد اما اجازه پیدا نکرده و در نتیجه «روحش همیشه در جنگل سرگردان اسـت، بـه هیل شام خیره می‌شود، در حسرت بازگشت.»
شیوه‌ای زندگی و تفکر بر آن‌ها مستولی شده و آنها اغلب با آن راحت‌اند.

ایشی گورو همچون کتاب پیـشین‌اش -وقـتی یتیم بودیم- رمانش را با بردن شخصیت‌ها به سفر نهایی به پایان می‌برد. انگار می‌گوید کشف گذشته، تـرسناک و ضـروری‌ است. کتی و تامی، مسلح به کتاب طرح‌های تامی، در مسیر یک ردیف خانهٔ بالکن‌دار، در شـهری سـاحلی به جست و جوی مادام می‌پردازند، او را می‌یابند و به شـکلی غـیر مـنتظره با میس امیلی روبه‌رو می‌شوند که اکـنون زندانی‌ است و روی صـندلی چرخ‌دار نشسته.
در فضایی غریب و تئاتری، تاریک با پرده‌های کـشیده، هـمچون صحنهٔ تئاتر، عشاق پیشنهاد «تـأخیر»شـان را ارائه می‌کنند، تـا پیـش از اهـدای نهایی‌شان چند سال به‌شان مهلت داده شـود. تـامی اثر هنری‌اش را به عنوان دلیلی برای چنین تأخیری ارائه می‌دهد. چیزی مثل جادوگر شـهر زمـرد. مادام برای‌شان آشکار می‌کند که شایعهٔ «تـأخیر» بی‌اساس است، چنین امـکانی وجـود ندارد. اما اگر هنر چـنین ارزشـی ندارد، پس چرا آن‌ها را این جور آموزش می‌دادند و تشویق می‌کردند به انجامش؟ چرا آثار هنری‌شان را نگه‌داری می‌کردند؟
ما آثـارتان را مـی‌بردیم چون روح‌تان را آشکار می‌کرد. درسـت‌تر بـگویم، ایـن کار را می‌کردیم تـا ثـابت کنیم اصلا روح دارید.
چـرا بـایستی چنین چیزی را ثابت کنید.؟ آیا کسی فکر می‌کرده ما روح نداریم؟
________________________________________
دو ترجمه خوب از این کتاب به فارسی انجام شده:
۱- ترجمه سهیل سمی – انتشارات ققنوس
۲- ترجمه مهدی مهدی غبرایی – انتشارات افق (البته با نام هرگز ترکم مکن)

مروری بر اثار ساراماگو . علیرضا مجیدی

ژوزه[خوزه]دو سوسا ساراماگو» در ۱۶ نوامبر سال ۱۹۲۲ میلادی در روستای کوچک «آزینهاگا» (azinhaga) در صد کیلومتری شمال شرق لیـسبون، مرکز کشور پرتغال، به دنیا آمد. «ساراماگو»نـام علفی وحشی است کـه در آن دوران،خـوراک فقیران بوده است.

خانواده ژوزه ساراماگو کشاورزانی بدون زمین بودند. پدر ژوزه در جنگ جهانی اول، سرباز رسته توپخانه در کشور فرانسه بود. او در سال ۱۹۲۴ میلادی تصمیم گرفت برای گشایشی در معیشت خانواده خود، کشاورزی را رها کند و با خانواده‌اش به پایتخت مهاجرت کند. پدر ژوزه در آنجا پلیس شد. چرا که تنها شغلی بود که به سوادی بیش از خواندن و نوشتن نیاز نداشت.

چند ماه بعد از استقرار در لیسبون، برادر چـهار سـاله ژوزه از دنیا رفت. شرایط زندگی خانواده پدری ژوزه پس از مهاجرت کمی بهتر شد اما هیچ‌گاه کاملا خوب نشد.

ژوزه زمان بسیاری از دوران کودکی و نوجوانی خود را با والدین مادرش در روستا سپری کرد. ساراماگو در دوران دبستان،دانش‌آموز خـوبی بـود. او در کلاس دوم بدون هیچ اشتباهی می‌نوشت و موفق شد کلاسهای سوم و چهارم را در یک سال بگذراند. پس از این دوره، ساراماگو به مدرسه متوسطه‌ای رفت که در آن، دستور زبان تدریس می‌شد. نمرات ژوزه در سال اول عالی بـود. در سـال دوم، هرچند که نمرات وی به خوبی سال اول نبود، اما از نظر شخصیتی، دانش‌آموزی مورد علاقه دبیران و دیگر دانش‌آموزان بود، به گونه‌ای که در دوازده سالگی به عنوان خزانه‌دار اتحادیه دانش‌آموزان انتخاب شـد.

در هـمان زمـان،پدر و مادر وی به این نتیجه رسـیدند کـه بـه خاطر کمبود منابع مالی، توانایی تأمین هزینه ادامه تحصیل ژوزه را ندارند. تنها گزینه جایگزین برای ادامه تحصیل او، فرستادنش به مدرسه فنی بـود. ژوزه پنـج سـال در آنجا درس آموخت تا مکانیک شود، اما از قضای روزگـار، در آن دوره، بـا اینکه مواد درسی کاملا فنی بودند، یک موضوع ادبی، یعنی زبان فرانسه را هم شامل می‌شدند.

ژوزه سیزده یا چـهارده سـاله بـود که بالاخره پدر و مادرش توانستند به خانه خودشان اسباب‌کشی کنند؛ خـانه‌ای که بسیار کوچک بود و خانواده‌های دیگری نیز در آن زندگی می‌کردند. چون ژوزه ساراماگو در خانه کتابی نداشت (تازه وقتی نوزده سـالش بـود تـوانست با پولی که از یک دوست قرض گرفته بود، کتابی برای خودش بـخرد) تـنها چیزی که پنجره لذت خواندن ادبیات را به روی او می‌گشود، کتاب‌های متن زبان پرتغالی، با اشعار برگزیده‌شان بودند.

پس از پایـان درس در مـدرسه فنی، او دو سال به عنوان مکانیک در یک تعمیرگاه خودرو مشغول به کار شد. در آن دوران، در اوقات فـراغت عـصرانه، او مـکررا به یک کتابخانه عمومی در شهر لیسبون می‌رفت و در آنجا بود که بدون هیچ کمک یـا راهـنمایی فرد دیگری و تنها به یاری حس کنجکاوی شخصی و میل به یاد گرفتنش، ذائقـه ژوزه بـرای انـتخاب کتابهای خواندنی، پیشرفت کرد.

وقتی که ساراماگو در سال ۱۹۴۴‌ برای اولین‌بار ازدواج کرد، مـشاغل مـختلفی را تجربه کرده بود. آخرین شغل وی در زمان ازدواج، کارمندی در اداره امور رفاه اجـتماعی بـود.

در آن زمـان،همسر اول وی -ایلدا رائیس- حروف‌نگار شرکت راه‌آهن بود. (او بعدها به یکی از مهم‌ترین هنرمندان پرتغالی بدل شـد.ایـلدا رائیس،در سال ۱۹۹۸ درگذشت.)

در سال ۱۹۴۷، تنها فرزند وی -ویولانته- به دنیا آمد. ساراماگوی بـیست و پنـج سـاله، در همان سال، اولین کتاب خود را منتشر کرد؛ رمانی که خود وی آن را «پنجره» نامیده بود؛ اما بـرای بـازاریابی بـهتر و جذب مخاطب بیشتر، به پیشنهاد ناشر، با عنوان«سرزمین گناه» منتشر شـد.

به مدت نـوزده سـال (یعنی تـا ۱۹۶۶‌،کـه «اشـعار محتمل» را منتشر کرد)، ساراماگو از صحنه ادبـیات پرتـغال غایب بود.

 

به دلایـل سـیاسی، ساراماگو در سال ۱۹۴۹ بی‌کار شد. اما بـا لطف یکی از دبـیران پیـشین مدرسه فنی، توانست در شرکت فـلزی کـه دبیر سابقش از مدیران آن بود،کار خوبی دست‌وپا کند.

در پایان دهه ۱۹۵۰ مـیلادی، او کـار در یـک شرکت انتشاراتی بـا نـام «استودیوز کر» را با سـمت مـدیریت تولید، آغاز کرد. به این‌ترتیب، او به دنیای کلمات بازگشت؛ اما نه به عنوان یک نـویسنده. ایـن دنیایی بود که سالها پیش آن را تـرک کرده بـود. شـغل جـدیدش به او این اجازه را مـی‌داد که با برخی از مهم‌ترین نویسندگان پرتغالی آن زمان،آشنایی و رفاقت پیدا کند.

سال ۱۹۵۵، برای افزایش درآمـد خـانواده و البته بیشتر به خاطر لذت ایـن کـار، سـاراماگو اوقـات فـراغتش را به ترجمه گـذرانید؛ فـعالیتی که تا سال ۱۹۸۱ ادامه یافت.

در فاصله ماه می ۱۹۶۷ تا ماه نوامبر ۱۹۶۸،به طور همزمان،به نقد ادبی هم اشتغال داشت. در سال ۱۹۶۶، ژوزه ۴۴ ساله،ک تاب شعر «اشعار مـحتمل» را چاپ کرد که به عنوان بازگشت وی به عرصه ادبیات تلقی شد.

در سال ۱۹۷۰،کتاب شعری به اسم«شاید شادمانی» و مدتی کوتاه پس از آن، به ترتیب در ۱۹۷۱ و ۱۹۷۳، دو مجموعه از مقالات وی به نام‌های «از این جهان و آن دیگری» و «چمدان مسافر» در روزنـامه مـنتشر شد.

پس از جدایی از ایلدا رائیس در ۱۹۷۰، او ارتباطی را با«ایزابل دو نوبرگا» -نویسنده زن پرتغالی- آغاز کرد؛ که تا ۱۹۸۶ ادامه داشت. البته این رابطه به ازدواج رسـمی تـبدیل نشد.

پس از ترک انتشاراتی در پایان سال ۱۹۷۱، او دو سال بعد را در روزنامه عصر «دیاریو دو لیسبوآ» سپری کرد. ساراماگو در این روزنامه، دبیر یک ضمیمه فرهنگی بود.

در سال ۱۹۷۴‌، نـوشته‌هایی را بـا عنوان «عقاید دی ال هاد» منتشر کـرد،کـه نگاهی دقیق به تاریخ گذشته دیکتاتوری پرتغال ارائه می‌داد؛ حکومت خودکامه‌ سالازار که در ماه آوریل سال ۱۹۷۵، در اثر انقلاب سرنگون شد.

ساراماگو در آوریل ۱۹۷۵،به عنوان جانشین مـدیر روزنـامه صبح «دیاریو دو نوتیسیا» مـنصوب شـد. اما در ماه نوامبر، در نتیجه مسائل سیاسی و تبعات انقلاب، این شغل پایان یافت. کتاب «سال ۱۹۳۳» و مجموعه مقالات سیاسی با عنوان «یادداشتها»، دو کتابی هستند که به این دوره زمانی اشاره دارند. «سـال ۱۹۹۳»یـک شعر طولانی است که در سال ۱۹۷۵ منتشر شد و بعضی منتقدان آن را طلیعه آثاری دانستند که دو سال بعد، با چاپ رمان «فرهنگ نقاشی و خوشنویسی» انتشار آنها آغاز شد. «یادداشت‌ها» هم مقاله‌هایی بودند کـه در روزنـامه‌ای که مـدیریتش را برعهده داشت، منتشر کرده بود.

ساراماگو دوباره بی‌کار شد؛ در حالی که کوچک‌ترین احتمالی برای یافتن شغلی جـدید برای او وجود نداشت. این وضعیت سخت و بی‌تحملی او نسبت به اوضاع سـیاسی کـشور پرتـغال، سبب شد تا ساراماگو تصمیمی مهم بگیرد. او مصمم شد که خود را وقف ادبیات کند. حالا زمان آن ‌بـود تا بفهمد به عنوان یک نویسنده، چند مرده حلاج است.

در ابتدای سال ۱۹۷۶، سـاراماگو چـند هـفته در دهکده ییلاقی«لاوره» در استان «آلنتجو» ساکن شد. این دوره، زمانی برای آموختن، مشاهده و یادداشت‌برداری بود که در سـال ۱۹۸۰ میلادی به تولد رمان «برخاسته از زمین» انجامید. شیوه روایت این رمان، شاخصه کـار ساراماگو در مجموعه رمان‌هایش اسـت.

او در سـال ۱۹۷۸ مجموعه داستانی را با عنوان «تقریبا یک شی‌ء» و در سال ۱۹۷۹ نمایشنامه «شب» را منتشر کرد.

در دهه ۸۰، چند نمایشنامه دیگر نیز منتشر کرد: «من با این کتاب باید چه کنم؟» چند ماه قبل از انتشار رمان «بـرخاسته از زمین» و «زندگانی دوباره فرانسیس اسیسی» در سال ۱۹۸۷٫ اما به استثنای این چند نمایشنامه، تمام دهه ۸۰ او، به نوشتن رمان اختصاص داشت:«بالتازار و بلیموندا» در ۱۹۸۲، «سال مرگ ریکاردو ریس» در ۱۹۸۴، «بلم سنگی» در ۱۹۸۶ و «تاریخ محاصره لیسبون» در ۱۹۸۹‌.

زندگی شخصی ساراماگو در سال ۱۹۸۶ با تحول مهمی همراه بود. او در این سال،با روزنـامه‌نگار اسـپانیایی،«پیلار دل ریو» آشنا شد و دو سال بعد،در سال ۱۹۸۸‌ و در سن شصت و شش سالگی،با وی ازدواج کرد.

در سال ۱۹۹۳،دولت پرتغال معرفی رمان «انجیل به روایت عیسی مسیح» وی را که در سال ۱۹۹۱ منتشر شد به جـشنواره ادبـیات اروپایی وتو کرد. بهانه دولت پرتغال برای این اقدام، اهانت آن به عقاید کاتولیک‌ها و موج مخالفت‌های آنان با این رمان بود. در نتیجه این اقدام، ساراماگو و همسرش، اقامتگاه خود را به جزیره «لانـزاروته» در جـزایر قـناری در کشور اسپانیا تغییر دادند. ایـن جـزیره،مـحل اقامت خانواده همسر ساراماگو بود. البته این کدورت بعدها برطرف شد.

ساراماگو در سال ۱۹۹۳، نگارش روزنـوشتی را بـا عـنوان «روزنوشت‌های لانزاروته» را آغاز کرد. او در سال ۱۹۹۵ (در سن ۷۳سالگی)، رمان مشهور «کوری» و در سال ۱۹۹۷‌، رمان «همه نامها» را منتشر کرد.

ساراماگو در سـال ۱۹۹۵‌، بـرنده جـایزه«کامو»شد و در سال ۱۹۹۸ (در ۷۶ سالگی) توانست جایزه «نوبل» ادبیات را از آن خود کند. او این خبر را از مهماندار هواپیمایی شنید که سوار آن شده بود تا در بازگشت از نمایشگاه کتاب فرانکفورت، بـه مـادرید نـزد همسرش برود. این اولین‌باری بود که ادبیات پرتغال، جایزه نوبل را از آن خـود مـی‌کرد.

ساراماگو در سال ۲۰۰۰،رمان «غار»، در ۲۰۰۴، رمان بینایی و در سال ۲۰۰۵ نمایشنامه «دون جیووانی» را منتشر کرد.

او در سال ۲۰۰۵ رمان «مرگ مکرر» را به دست چـاپ سـپرد. ایـن کتاب به طور همزمان در کشورهای پرتغال،اسپانیا،برزیل، آرژانتین،مکزیک و ایتالیا مـنتشر شـد.

او در ۱۸ ژوئن سال ۲۰۱۰ در ۸۷ سالگی به دنبال ابتلا به سرطان خون (لوسمی)، درگذشت. به دنبال مرگ وی، دو روز عزای عمومی در پرتقال اعلام شد.
ساراماگو‌ کمونیستی‌ دوآتشه‌ بود و کـارت عـضویت حزب‌ کمونیست پرتقال را همواره با خود همراه دارد و با افتخار‌ به‌ همه نشان می‌داد. حـزب کـمونیست پرتـقال، به هنگام اعطای نوبل ادبیات به او،بیش از هر نهاد‌ دیگری‌ در‌ این کشور، ساراماگو را متعلق به خود می‌دانست. کارلوس کـاروالو یـکی از رهبران این حزب در آن زمان اعلام کرد‌: «ساراماگو‌ به‌عنوان یکی از اعضای حزب،نقش‌ مهمی در دسـتیابی مـا بـه اهداف‌،آرمان‌ها‌ و تلاش‌ در جهت تحول اجتماع ایفا کرده است.»

تخیل در آثار ساراماگو وجهی عمده و نمادین به خود گرفته است. در‌ این‌ آثـار تـخیل و واقعیت‌های تاریخی هم‌ارز با یکدیگر پیش می‌روند و از این‌روست که عده‌ای‌ از‌ منتقدین‌،آثار ساراماگو را با رمان‌های سبک رئالیسم جادویی مقایسه می‌کنند، تفاوت‌ تخیل در آثار‌ ساراماگو‌ با آثار نویسندگانی چون مـارکز یـا فـوئنتس به خاستگاه تخیل‌ برمی‌گردد.در ایـن‌ آثـار‌ بـا‌ تخیلی روبه‌رو می‌شویم که ریشه در علم و پیشرفت‌های علمی‌ بشر دارد. برای مثال در رمان‌ بالتازار و بلموندا، دو دلداده‌ی داستان در تلاشند که با ماشینی پرنـده از چـنگال‌ ظـلم‌ و ستم‌ عمال کلیسا بگریزند که به نوعی،اسـطوره‌ یـونانی‌ ایکاروس را به ذهن متبادر می‌کند که‌ از‌ ابتدایی‌ترین‌ تخیلات علمی بشر است. یا مثلا جدا شدن شبه جزیره‌ای ایبری از‌ خـاک‌ اروپا و سـرگردانی آن در اقـیانوس اطلس که تم‌ اصلی رمان «قایق سنگی» را تشکیل می‌دهد، در‌ واقـع‌ ریشه در تئوری‌های علمی دارد. نمونه‌ی دیگری که می‌توان به آن اشاره‌ کرد‌ رمان کوری است. اپیدمی کوری که در‌ این‌‌ رمـان‌ دامـنگیر قـهرمان می‌شود، علاوه بر وجه نمادین‌ آن‌،از لحاظ علمی قابل توجیه‌ اسـت و مـی‌تواند نوعی بیماری حاد عصبی باشد. اما‌ در‌ آثار منسوب به سبک رئالیسم‌ جادویی‌،ت خیل قامتی‌ اساطیری‌ بـه‌ خـود مـی‌گیرد و بیش از هرچیز وامدار‌ سنت‌ها‌ جاودانه‌ای است که از اقوام سرخپوست امریکای لاتین‌ بـه‌جا مـانده اسـت. این‌ تفاوت‌ها‌ چیزی است که خود ساراماگو هم‌ جایی به آن اشاره‌ می‌کند‌.

معرفی و خلاصه داستان رمان‌های ساراماگو
بالتازار و بلموندا – ۱۹۸۲

ماجرای رمان بالتازار و بلموندا در پرتغال قرن ۱۸ اتفاق می‌افتد، یعنی در فضای هول‌انگیز تفتیش عقاید، فقر بی‌امان، طاعون همه‌گیر و خرافات مذهبی. در یک سوی رویدادها «دون ژان پنجم» -پادشاه پرتغال- قرار دارد، جوانی کودن و بی‌اراده که شب‌ها را با راهبگان صومعه‌ها می‌گذراند و روزهایش را در همنشینی با درباریان چاپلوس، کشیشان گوش به فرمان، اشراف خوشامدگو، در کنار همسری گنگ و گرفتار تعصب و تنگ نظری‌های مذهبی که از اتریش تحفه آورده‌اند تا برای او ولیعهدی به دنیا بیاورد.

در سوی دیگر, دو شخصیت حقیقی و تاریخی قرار دارد: یکی پدر بارتولومئو لورنسو ـ کشیش اعجوبه‌ای از اهالی برزیل ـ با ذهنی سرشار و حافظه‌ای استثنایی که می‌توانست همه آثار ویرژیل، هوراس، اووید، سنکا و بسیاری دیگر و نیز کتاب‌های عهد عتیق و عهد جدید و رساله‌های پولس قدیس و مانند آن را از حفظ بخواند. همه مباحث ارسطو را شرح دهد و ظرایف هر نوع دستگاه فلسفی را بشکافد. او کشیشی است که دستگاه تفتیش عقاید مدام در تعقیب اوست و پنهانی روی دستگاهی برای پرواز در آسمان کار می‌کند. شخصیت دیگر «دومنیکو اسکارلاتی» -موسیقیدان ایتالیایی- است که در سال ۱۷۲۱ برای آموزش موسیقی به دختر آبله‌روی کم استعداد پادشاه به لیسبون فراخوانده می‌شود.

با این همه، رمان دو شخصیت جذاب دارد که یکی بالتازار، کهنه سربازی که یک دستش را در جنگ از دست داده و دیگری «بلموندا»، پری‌روی ساده‌دل بی‌پروایی که مادرش را دادگاه تفتیش عقاید به اتهام جادوگری محکوم به تبعید در آنگولا کرده است. رابطه این دو رابطه عشقی عمیق و غبطه‌برانگیز است .

بالتازار و بلموندا قصد دارند با اختراع و ساخت یک دستگاه پرنده، نخستین انسان‌هایی باشند که پرواز رو تجربه می‌کنند.

سال مرگ‌ ریکاردو ریس – ۱۹۸۴

فـرناندو پسـوا‌ شاعر‌ بـزرگ پرتقالی،در آن به‌عنوان روح ظاهر می‌شود. بستر زمانی این داستان نخستین سال‌های دیکتاتوری‌ سالازار است و از ماجراهای عاشقانه و زن‌باره‌گی‌های‌ یـک پزشک که شعر نیز می‌گوید، پرده بر می‌دارد‌.

بلم سنگی ۱۹۸۶

در این رمان، شبه جزیره «ایبری» کـه کـشورهای پرتـغال و اسپانیا درون آن قرار دارند از قاره اروپا جدا شده، در اقیانوس اطلس رها می‌شود.

تاریخ محاصره لیسبون ۱۹۸۹

«تاریخ مـحاصره لیسبون» تلفیقی از دو روایت یا دو رمان است. یک رمان تاریخی که موضوع آن جنگی اسـت که در قرن دوازده میلادی در شـهر لیـسبون اتفاق افتاد. در این جنگ مسیحی‌های پرتغال، شهر لیسبون را که مدت چهار قرن در دست مسلمانان بود، محاصره و تصرف کردند و با بی‌رحمی تمام، همه مردم شهر را هم به قتل رساندند.

این واقعه در ایـن کتاب به شکل رمان روایت می‌شود و در واقع این اثر روایتی تخیلی از آن واقعه است. هرچند که اسم بعضی از شخصیت‌های تاریخ هم در این بخش از رمان آمده است، اما جزئیات حوادث و صحنه‌ها کاملاً تـخیلی اسـت. روایت دیگر، یک روایت عاشقانه و امروزی است؛ یعنی شرح عشق مرد و زنی به یکدیگر که مرد مصحح یک مؤسسه انتشاراتی است و زن، مسئول آن مصحح و مصحح‌های دیگر مؤسسه است. این قـسمت رمـان حالت «خودزندگی‌نامه» دارد. ساراماگو گفته است که «رایموند وسیلوا» (مصحح) در واقع خود اوست، و «ماریا سارا»(مافوق رایموند و سیلوا)، همسر او خانم «پیلار دل ریو» است.

انجیل به روایت مسیح ۱۹۹۱

در رمان «انـجیل بـه روایت مسیح» تصویری دنیایی از حضرت عیسی ارائه شده است. در این رمان، عیسی، به طبع امیال بشری خود، با مریم عذرا زندگی می‌کند و سخت بر آن است که از مصلوب شدن رهـایی یـابد.

کـوری ۱۹۹۵

در شهری بدون نام و زمانی بـدون تـاریخ، نـاگهان مردی پشت یک چراغ راهنمای رانندگی، کور می‌شود. کوری مرد، نه یک کوری سیاه، بلکه نوعی شناوری در مهی روشن است.

دزدی مـرد کـور را ،شـاید از روی ترحم، به خانه‌اش می‌رساند اما خودروی او را می‌دزد. مـرد کـور با کمک همسرش به مطب یک چشم‌پزشک می‌رود تا بلکه علت نابینایی خود را دریابد. اما چشم‌پزشک هیچ دلیـلی بـرای کـوری وی نمی‌یابد. او حتی در کتاب‌های پزشکی‌اش هم‌چنین نمونه‌ای را نخوانده است.

کوری سـفید چون بیماری‌ای واگیردار گسترش می‌یابد. چشم‌پزشک کور می‌شود. کوری دامن بیماران مطب وی را هم می‌گیرد، پیرمردی یک چشم، دخـتر بـدکاره‌ای بـا عینک دودی و پسرکی با چشم لوچ.

چشم‌پزشک زود دولت را خبر می‌کند. واکنش دولت، بازداشت هـمه کـورها و اطرافیان آنها و اسکانشان در تیمارستانی متروک است. تنها اقدام درمانی دولت هم، جداسازی کورها از افراد در معرض کوری و تـهدید آنـان بـه مرگ، در صورت خروج از تیمارستان است.

هنگام انتقال چشم‌پزشک، همسر وی به دروغ خود را نـابینا مـعرفی مـی‌کند تا بتواند با حضور در کنار چشم‌پزشک، او را در رتق و فتق امورش یاری کند. فداکاری‌ای که تـا پایـان داسـتان ادامه می‌یابد.

تیمارستان روزبه‌روز پرتر می‌شود. آدم‌هایی که تازه کور شده‌اند، پله‌پله فضیلت‌های اخـلاقی را از دسـت می‌دهند.

سربازان ارتش در بیرون تیمارستان موضع گرفته‌اند و هرکس از قرنطینه‌شدگان را که به دیوارهای دور تـیمارستان نـزدیک شـود، هدف قرار می‌دهند.

در این میان، دسته‌ای اراذل و اوباش به کورها اضافه می‌شوند. آن‌ها با قـلدری، کـورها را به زیر سلطه خود می‌کشند و ضمن جیره‌بندی غذا و پرداخت آن در ازای دریافت اشیای قیمتی کـورها، زن‌های آنـها را نیز به صورت دوره‌ای، مورد تجاوز قرار می‌دهند.

همسر چشم‌پزشک که هنوز بیناست، پس از هتک حـرمت شـدن، مخفیانه خود را به سردسته کورهای چماق‌دار می‌رساند و با یک قیچی، او را می‌کشد.

کـشته شـدن سـردسته اوضاع را عوض می‌کند. کورهای چماق‌دار موضعی تدافعی می‌گیرند و خود را در سالن مقرشان محبوس می‌کنند. سـالنی کـه پر از مـواد غذایی است.

ارتش به کورها غذا نمی‌رساند و چشم‌پزشک و چند نفر دیگر تـصمیم مـی‌گیرند به مقر چماق‌دارها حمله کنند. این حمله ناموفق است و به زخمی شدن چند نفرشان می‌انجامد.

نـاگهان زنـی مقر چماق‌دارها را به آتش می‌کشد و با آتش گرفتن کل تیمارستان، همه از آن خـارج مـی‌شوند. تازه آنجاست که با شهر کوران مـواجه مـی‌شوند: هـمه شهر کور شده‌اند و دولت عملاً از بین رفـته اسـت.

همسر چشم‌پزشک رهبری یک گروه کوچک از کوران را برعهده می‌گیرد: چشم‌پزشک، مرد کـور اولی، هـمسر مرد کور اولی، دختر بـا عـینک دودی، پسرک لوچ و پیـرمرد یـک چشم. آنها در شهر به راه مـی‌افتند و در نـهایت، پس از سر زدن به خانه چند نفرشان، در خانه چشم‌پزشک سکنی می‌گزینند.

اوضـاع شهر بس نابسامان اسـت. کـوران، گله‌گله و چهارپاوار، برای زنده مـاندن دسـت‌وپا می‌زنند. اما با گذشت زمان، آنان در حال کنار آمدن با وضعیت تازه هـستند و حـتی زمزمه‌هایی برای سازماندهی مجدد بـه گـوش مـی‌رسد.

بحران بی‌آبی در حـال جـدی شدن است که در شـبی بـا بارش آسمان، کوران از بی‌آبی نجات می‌یابند. این گروه هفت نفره، تن را به آب باران مـی‌سپارند و از آلودگـی‌ها خود را پاک می‌کنند. این شستشو با بـاز شـدن نطق آنـان و حـرفهای فـلسفی زدن همراه است. چند روز بـعد، مرد کور اولی بینا می‌شود و به دنبال او، بقیه هم، یک‌به‌یک، بینایی خود را به دست می‌آورند.

پایـان داسـتان، با نگاه همسر چشم‌پزشک به آسـمان و یـک‌باره سـفید دیـدن هـمه‌جا همراه است. تـرس کـوری وجود او را فرامی‌گیرد اما وقتی به پایین می‌نگرد، شهر را استوار برجای خود می‌بیند.

در رمان‌ کوری‌، نویسنده‌ تا آنجا که می‌توانسته از تمثیل نیز استفاده کرده‌ است.طرح کودتا، انقلاب، جنگ، عملیات‌ پارتیزانی زندان و … در قالب تمثیل‌ باعث شده تـا سـاراماگو، جدا از دست یافتن‌ به ساختاری ارزشمند و قوام‌‌یافته‌، به ارائه دیدگاه‌های خاص خود بپردازد. او حتی به خلق تمثیل‌های کوچک نیز اقدام ورزیده است. همچون تشبیه دستگاه اسکنر پزشکی به اتاق اعـتراف کـشیش‌ها.

همه نام‌ها – ۱۹۹۷

آقای ژوزه کـارمند جـزء بـایگانی کل سجل احوال است. او به عنوان مـنشی، بـرگه‌دان‌های سـاکنان یـک شـهر بـی‌نام را مرتب می‌کند. در حالی که بایگانی مرده‌ها در فضای تاریک و غبارگرفته قفسه‌ها روی هم انباشته می‌شوند و جایشان را به پرونده‌های جدید زنده‌ها می‌دهند، آقای ژوزه مخفیانه اطلاعاتی درباره صد شخصیت معروف جـمع‌آوری می‌کند. روزی او برحسب تصادف برگه‌دان زنی جوان و ناشناس را کشف می‌کند که میان همه نامهای دیگر گم شده است. با این که اطلاعات اداری مختصری درباره این شخص در اختیار دارد، به تحقیق درباره او دسـت مـی‌زند، سرگذشت او را بازسازی می‌کند و به مردان و زنانی که او را می‌شناخته‌اند، نزدیک می‌شود.

آقای ژوزه تنها شخصیتی که اسم دارد-همان اسم نویسنده رمان-در طول تحقیقش به اشخاصی برمی‌خورد که نمی‌تواند به وجـودشان شـک کند و احساسات تمام سرشت‌ها را، از ترس گرفته تا دلسوزی، حس می‌کند.

در این رمان، ژوزه ساراماگو همانند تحقیقی ساده و در عین‌حال پرماجرای شخصیت خود، به داسـتانی سـرسام‌آور روی می‌آورد که مثل یک رمـان پلیـسی و همچنین مثل یک قصه، بی‌درنگ خوانده می‌شود. تحقیق وسواس‌گونه آقای ژوزه، او را به دنیای بیرون پرتاب می‌کند، به دور از بایگانی کل سجل احوال که در آن نوعی انـضباط و نـاشناختگی نزدیک به دنیای کـافکا حـاکم است.

او کم‌کم متوجه می‌شود که هرکس به اندازه خود، مقابل سیستم خشک اداری مقاومت می‌کند، یک چیز کاملاً بی‌اهمیت:
گردوغباری اندک روی چرخ دنده‌های ماشین، عکسی که بیشتر از حد مقرر شده تـماشا مـی‌شود، برای زیرورو کردن یک زندگی کافی است. کافی است یک پیرزن اسرارش را برای غریبه‌ای فاش کند، یک مرد از قوانین مستبدانه مؤسسه‌ای چند صد ساله تخطی کند و یک چوپان اسامی قـبرهای تـازه حفر شـده گورستانی عظیم را عوض کند تا این مقاومت در مقیاس فردی، قدرتی فوق العاده به دست آورد.

آقای ژوزه در طول تـحقیقش، پیشرفت‌ها و درجا زدن‌های روزانه‌اش را در دفترچه کوچکی یادداشت می‌کند و برای خود تـعریف مـی‌کند، او یـک‌صدا پیدا می‌کند و تبدیل می‌شود به سوژه زندگی خودش. به این ترتیب، در این داستان سوم شخص، پرسوناژ تـبدیل ‌ مـی‌شود به راوی سرگذشت خود و از «من» استفاده می‌کند. آقای ژوزه ابداع‌کننده این زن ناشناس است، چـه او را تـصور کـرده باشد و چه او را همانند یک گنج در هزار توی ترسناک فراموشی کشف کرده باشد.

قصه جزیره نـاشناخته – ۱۹۹۹

در «قصه جزیره ناشناخته» ماجرا از این قرار است که روزی مردی به قصر پادشـاهی می‌رود. این مرد حـاجت‌مند چـند روز در کنار دری از درهای قصر که مخصوص دریافت عریضه‌هاست، به انتظار می‌نشیند تا سرانجام زن نظافتچی قصر به دستور پادشاه در را می‌گشاید. مرد یک کشتی می‌خواهد تا با آن به جزیره ناشناخته برود. در ابتدا شاه بـا سفسطه در فکر رد کردن خواست اوست اما جمعی از دادخواهان که در پشت در عریضه‌ها، منتظر نوبت خود هستند، با مرد حاجت‌مند همبستگی نشان می‌دهند تا بتوانند زودتر از شرش خلاص شوند.

پادشاه تـسلیم خـواست او می‌شود و مرد با نامه‌ای از شاه به سراغ رئیس بندر می‌رود. زن نظافتچی که از زمین‌شویی و نظافت قصر خسته شده، قصر را رها و مرد را تا لنگرگاه تعقیب می‌کند و در طول راه تنها به فکر پاکیزه کـردن کـشتی‌هاست. بعد از ورانداز کردن کشتی‌ها یکی را می‌پسندد و آن درست همان کشتی‌ای است که رئیس بندر، بعد از پرسیدن سؤالاتی آن را به مرد می‌دهد.

این کشتی شبیه ناوچه است و زن نظافتچی از ابتدا آن را متعلق بـه خـود می‌داند. مرد به دنبال خدمه می‌رود اما هنگام بازگشت هیچ ملوانی با او نمی‌آید چرا که همه باور دارند که دیگر جزیره ناشناخته‌ای وجود ندارد و اگر هم وجود داشته بـاشد، حـاضر نـیستند آسایش موجود خانه و راحتی کـار کـردن در کـشتی‌های مسافربری را رها کنند و خود را در ماجراجویی‌های دریایی گرفتار سازند.

تنها زن نظافتچی با اوست. اما بی‌خدمه نمی‌توانند به دریا بروند. مرد بـه ایـن فـکر می‌افتد که کشتی را به شاه پس بدهد اما زن او را مـنصرف مـی‌کند. آن شب غذا می‌خورند و می‌اندیشند که در فصلی مناسب و موقعیتی مناسب راه خواهند افتاد. شب هنگام یکی در کابین راست و دیگری در کـابین چـپ کـشتی به خواب می‌رود. مرد در خواب می‌بیند که کشتی‌اش با تـعدادی ملوان و خدمه زن و همین‌طور حیوانات خانگی و جوانه گیاهان و گلها، بر روی دریاست. اما ملوانان شورش می‌کنند و در جزیره‌ای که روی نقشه جـغرافیایی وجـود دارد، بـه همراه خدمه‌ها و حیوانات پیاده می‌شوند. مدتی بعد درخت‌ها و گل‌ها، همه کـشتی را چـون مزرعه‌ای می‌پوشاند. مرد مشغول درو کردن گندمهاست که در کنار سایه خود، سایه‌ای می‌بیند. از خواب می‌پرد و زن نظافتچی را در کـنار خـود مـی‌یابد. صبحدم با حروف سفید روی کشتی می‌نویسند «جزیره ناشناخته» و به دریا مـی‌زنند.

دخـمه – ۲۰۰۰

«دخـمه» داستان پیرمردی ۶۴ ساله به نام «سیپریانو الگور» است که در دهکده‌ای نزدیک شـهری بـزرگ زنـدگی می‌کند. در این شهر مکانی وجود دارد به نام مجتمع مرکزی که خود شهری اسـت بـزرگ‌تر و مرموزتر. ساکنان بی‌شماری در این مجتمع زندگی می‌کنند که همه امکانات شهری و رفاهی بـرایشان فـراهم اسـت و آرزوی خیلی‌هاست که در این مجتمع زندگی کنند. مجتمعی که هر کسی اجازه سکونت در آن را نـدارد و بـه وسیله نگهبانان بی‌شماری حفاظت و کنترل می‌شود.

سیپریانو سازنده ظروف سفالینی است که آنـها را در کـارگاه سـفالگری اجدادی‌اش درست می‌کند و با قراردادی که با مجتمع مرکزی دارد آنها را جهت فروش به ساکنان مـجتمع بـه انبار آنجا می‌برد. از قضا شوهر تنها فرزند سیپریانو یکی از نگهبانان مجتع مـرکزی اسـت و انـتظار ترفیعی را می‌کشد که با آن بتواند برای زندگی به یکی از آپارتمانهای کوچک مجتمع مرکزی نقل مـکان کـند. تـرفیعی که داماد سیپریانو و دخترش برای آن لحظه‌شماری می‌کنند و خود سیپریانو در دل از آن بیزار است. هـمسر سـیپریانو مدتی پیش درگذشته است و دخترش می‌خواهد سیپریانوی تنها و پیر را با خود به مجتمع مرکزی ببرد.

زنـدگی سـیپریانو زمانی به هم می‌ریزد که مسئولین مجتمع مرکزی با به هم زدن یـک‌طرفه قـرار داد دیگر حاضر به خرید سفال‌هایش نیستند و او مـجبور اسـت تـنها کاری را هم که در این دنیا برایش بـاقی مانده بـود، متوقف کند. از سوی دیگر دامادش در آستانه گرفتن ترفیع قرار می‌گیرد و سیپریانو مجبور اسـت هـمراه آنها به مجتمع مرکزی نـقل مـکان کند کـه اگـر تـا این زمان، تنها از آن خوشش نمی‌آمد، اکـنون بـرای اینکه از آنجا متنفر باشد هم دلیل دارد.

اینجاست که داستان ساده زندگی روزمـره و یـکنواخت سیپریانوی سفال‌فروش به دغدغه‌های بیشمار پیـرمردی تنها و ناامید تبدیل مـی‌شود کـه نمی‌داند جدال اصلی‌اش بیشتر بـا خـودش و خاطرات گذشته‌اش است و یا با دختر و دامادش و زندگی آینده‌اش در مجتمع مرکزی.

بینایی -۲۰۰۴

داستان با وقایع مربوط به یک انتخابات بزرگ و در یک روز بارانی آغاز می‌شود. از صبح تا ساعت چهار بعد از ظهر، ساکنان پایتخت پای صندوق‌های رأی نیامده‌اند و حضور، بسیار کم‌رنگ بوده است. سیل نـاگهانی جـمعیت به سوی محل اخذ رأی از ساعت چهار آغاز می‌شود. در حالی که هرکدام از احزاب راست‌گرا، میانه‌رو و چپ‌گرا شانس پیروزی خود را بالا می‌دانستند و به نتایج خوش‌بین بودند، در کمال ناباوری با بیش از هـفتاد درصـد رأی سفید (ممتنع) مواجه شدند. درست هشت روز بعد انتخابات تکرار شد ولی این‌بار تعداد آرای سفید به هشتاد و سه درصد رسید. با این که تدابیری شدید اندیشیده شده بودند، ولی توفیق حاصل نـشد.

دولت پس از دسـت‌گیری مظنونین به تحریک مردم و اقـدام بـه گـرفتن اقرار با شیوه‌های گوناگون، حکومت نظامی اعلام کرد. اوضاع آشفته‌تر شد و هیأت دولت تصمیم گرفت پایتخت را ترک کند. اقدام نسنجیدهٔ عقب‌نشینی از پایـتخت بـه امید چشاندن مزهٔ تلخ هرج و مرج و پی‌آمدهای جدایی و عـدم اتـّحاد ملّی، درگیری و اوضاع بحرانی و سرانجام این‌که مردم دست به دامن دولت شوند، انجام گرفت.

از صبح روز بعد کسی سر کار حـاضر نـشد، مـعابر عمومی رفته‌رفته سرشار از زباله گردید و اوضاع شهر آشفته به نـظر می‌رسید. امّا خلاف میل اعضای دولت، سرقت، تجاوز و قتل نسبت به گذشته کم‌تر شد. این قسمت پیام‌های بسیاری دارد. مـردم در غـیاب پلیـس و ارتش اوضاع را سروسامان می‌دادند. تنها شهردار بود که در شهر باقی‌مانده بـود. در یـک اقدام طراحی شده، ایستگاه راه‌آهن منفجر می‌شود و گروهی کشته می‌شوند. مردم پس از خاک‌سپاری اجساد، اقدام بـه راهـ‌پیمایی و تـصرّف کاخ ریاست جمهوری می‌کنند. شهردار از ادامهٔ کار کنار می‌کشد و در هیأت دولت هم اخـتلافات شـدیدی بـه وجود می‌آید. وزرای فرهنگ و دادگستری استعفا می‌دهند و بعد هم وزیر کشور از کار برکنار می‌شود. هـفده درصـدی کـه رأی معتبر داده بودند و قصد داشتند به پایتخت جدید وارد شوند، با مقابلهٔ ارتش مواجه شدند و سـرانجام پس از قرائت بیانیهٔ وزیر کشور به شهر خود بازگشتند و با خانه‌های غارت شده مـواجه گـشتند.

دولت هـم‌چنان در پی پیدا کردن رهبران محرّک مردم است که نامه‌ای به دست رئیس جمهور می‌رسد. نـامه از سـوی همان مرد نابینای اوّل رمان کوری‌ است که حالا از همسرش هم جدا شده است و مـضمون نـامه، افـشای راز بینایی همسر چشم‌پزشک در زمان کوری همهٔ مردم شهر و قتل سردستهٔ باج‌گیران قرنطینه بود.

لازم به تـوضیح اسـت هنگامی که اشرار تیمارستان متعرّض زنان آسایش‌گاه کناری شده بودند، نابینای اوّل بـه شـدت مـخالف این موضوع بود و عقدهٔ این قضیه را تا پایان داستان کوری در دل داشت و کار زن خود را نکوهش مـی‌کرد و بـه هـمین دلیل هم از هم‌دیگر جدا شده بودند. حتی وقتی که همسر چشم‌پزشک در رمـان کـوری می‌گوید: «من مردی را کشتم. او یکّه خورد و پرسید تو مردی را کشتی؟»

هیأت دولت به این نتیجه می‌رسد که بـاید سـفیدی داستان کوری و سفیدی آرای انتخابات رابطه‌ای باهم داشته باشد. وزیر کشور، رئیس شـعبهٔ تـحقیقات پلیس، یک بازرس و مأموری را برای پیدا کـردن صـاحب نـامه و کشف حقیقت به پایتخت قبلی می‌فرستد. مـدتّی صـاحب نامه، همسر قبلی او، چشم‌پزشک و همسرش، دختر عینکی و پیرمرد تحت‌نظر قرار می‌گیرند.

تحقیقات پلیـس مـظنون اصلی، همسر چشم‌پزشک، را بی‌گناه تـشخیص مـی‌دهد. کاری کـه بـه قـتل خود پلیس و بعد هم همسر چـشم‌پزشک منجر می‌شود. اگرچه همسر چشم‌پزشک با بینش صحیح خود جـز اکـثریتی بود که رأی سفید داده بودند -همان‌گونه کـه برخی از وزرا، نظامیان و خانواده‌های آنـان رأی سـفید داده بودند. و این موضوع در روند داسـتان آشـکار است.- امّا در کمال بی‌شرمی روزنامه‌ها خبری را از شناسایی عامل اصلی توطئه علیه امنیت از سـوی دولت بـه اطّلاع مردم رساندند. در پی این خـبر، رئیـس شـعبهٔ تحقیقات پلیس هـم خـبری مبنی بر بی‌گناهی هـمسر چـشم‌پزشک را در روزنامه‌ای منتشر کرد.

قاتل مرموز پلیس و همسر چشم‌پزشک مردی با کروات آبی بود کـه قبلاً عکس دسته‌جمعی گروه هفت را از طرف پلیـس بـه وزیر کـشور رسـانده بـود و دو همراه پلیس را هم بـه پایتخت جدید برده بود.

داستان با پایانی زیبا ناگهان با رمان کوری پیوند می‌خورد. نـقطهٔ پیـوند کوری با بینایی درست از میانه‌های ایـن رمـان بـا اعـلام ایـن موضوع که رأی سـفید نـشانهٔ کوری‌ است. نشانه‌ای از زمان کوری، آغاز می‌گردد و سخنان وزیر فرهنگ در پاسخ نخست وزیر در صفحهٔ پیش از آن «به شـما گـفتم کـه چهار سال پیش کور بوده‌ایم و انگار مـی‌خواهیم بـاز کـور شـویم»، پیـش‌درآمـد خوبی برای این حلقهٔ اتّصال است.

وقفه در مرگ – ۲۰۰۵

داستان از جایی آغاز می‌شود که در محدودهٔ یک کشور برای مدتی هیچ مرگی اتفاق نمی‌افتد. این مسئله که ابتدا باعث خوشحالی مردم شده به مرور زمان زمینه ساز بروز مشکلاتی می‌شود. همچنین بخش‌های پایانی کتاب دربرگیرنده اتفاق عجیبی است که برای فرشته مرگ ضمن گرفتن جان انسان‌ها رخ می‌دهد.

«سفر فیل» – ۲۰۰۸

داستان این کتاب در اواسط قرن شانزدهم میلادی، در زمان ژوان سوم اتفاق می‌افتد. ژوان سوم، به عموزاده‌اش دوک بزرگ ماکسیمیلیانوی اتریشی، فیلی آسیایی هدیه می‌‌کند. این رمان ماجرای سفر قهرمانانه آن فیل است که سالمون نام داشت و به دلیل تمایلات شاهانه و استراتژی‌های پوچ می‌بایست اروپا را می‌پیمود.

ساراماگو در «سفر فیل» تلاش نمی‌کند به درون ذهن سالمون راه یابد، اما با گفتگوهایی که در سراسر کتاب آورده شده، خواننده اثر با احساسات و تمایلات این فیل آشنا می‌شود. در این رمان، مخاطب نکاتی در مورد انسان‌ها و فیل‌ها کشف می‌کند که بسیار فراتر از مرزها و طبقه‌بندی‌های بیان شده درباره موجودات جهان است.

این رمان، داستانی است که گروه‌های سنی متفاوت مخاطب آن هستند. تمرکز نویسنده در رمان «سفر فیل»، بر رفتار بشریت است که در مجرای فشارهای اجتماعی و فرهنگی، تا حد زیادی تاسف‌آور و خنده‌دار می‌شود.

ساراماگو در این کتاب با نثر چند لایه خود و ایجاد کردن احساس همدردی در مخاطب، واکنش‌هایی نسبت به طبیعت بشر نشان می‌دهد و نوعی نقد اجتماعی را مطرح می‌کند. مانند آثار قبلی این نویسنده، «سفر فیل» هم با زبان و داستانی ساده، مفاهیم عمیق‌تری از مسایل بشری را روایت می‌کند.

ساراماگو با به تصویر کشیدن این هدیه زندانی و سفرش از پرتغال تا وین در اتریش، کشوری را توصیف می‌کند که مورد حملات خشونت‌آمیز دستگاه تجسس افکار کلیسا شده و جنگ‌های داخلی و خارجی آن را از پا انداخته‌اند. نویسنده پرتغالی که پیش از این برای کتاب «انجیل تألیف عیسی» مورد حمله قرار گرفته است، این بار با لحنی هجو آمیز ادیان مختلف در قرن ۱۶ میلادی را بررسی می‌کند. این کتاب ترکیبی از تاریخ و داستان و ماجرایی حماسی و هیجان انگیز است.

اقتباس‌های سینمایی آثار ساراماگو

فیلم کوری در سال ۲۰۰۸ به کارگردانی فرناندو میرلس و بازی جولین مور و مارک روفالو

فیلم دشمن در سال ۲۰۱۳ به کارگردانی دنیس وینلو و بازی جیک گیلنهال

قسمتی از متن‌ سخنرانی‌ ژوزه سـاراماگو در مراسم افتتاح همایش اجتماعی جهان در پورتو الگره‌ برزیل‌ در ژانویه‌ ۲۰۰۲

اهالی دهکده در خانه‌ها بودند یا در کشتزارها مشغول به کار، هرکس به کاری. ناگهان بانگ ناقوس کلیسا در گوش‌ها پیچید. آن زمان مردم دین‌دارتر بودند (به یاد داشـته بـاشیم که دربارهٔ رویدادی سخن می‌گوییم که در سدهٔ شانزدهم به وقوع پیوسته) و ناقوس کلیسا چندین‌بار در روز در دهکده طنین می‌افکند. بنابر این صدای ناقوس شگفتی کسی را برنمی‌انگیخت، اما این بار طنینی غمگنانه داشت، آن‌گونه کـه برای مـردگان نواخته می‌شود و این مایهٔ حیرت بود چرا که هیچ‌یک از مردمان دهکده، در بستر مرگ نبودند. پس زنان به کوچه‌ها ریختند و کودکان را به گرد خویش فراخواندند. مردان دهکده، کشت و هر کار دیگر را وانـهادند و دیـر زمانی نپایید که همه جلوی در کلیسا گرد هم آمدند، در انتظار آن‌که برای که بگریند و غمگساری کنند.

بانگ ناقوس دقایقی هم ادامه یافت، اما سرانجام همه چیز در سکوت و خاموشی فرو رفت. پس از چـند لحـظه، در کلیسا باز و دهقانی بر آسـتانهٔ آن ظـاهر شد. اما چون مردی که بر آستانهٔ در پدیدار شد، ناقوس‌زن همیشگی نبود، این بود که اهالی دهکده از او پرسیدند که ناقوس‌زن کـجاست و چـه کـسی درگذشته است؟

دهقان در مقام پاسخ برآمد و گفت:

«ناقوس‌زن این‌جا نـیست و ایـن، من بودم که ناقوس را نواختم. مردم دهکده دوباره پرسیدند، آن هم به تندی:

«پس کسی نمرده است؟ هان؟»

و دهقان در جواب گفت:

«کسی به هیأت انـسان و بـه نـام انسان نمرده است، نه. من اما ناقوس مرگ عدالت را نـواختم، زیرا این عدالت است که مرده است.»

چه پیش آمده بود؟ در حقیقت مدتی بود که ارباب طماع آن دهکده (کـنت یـا مـارکی ستمگر)، محدودهٔ املاک خویش را مرتب می‌گسترد و بیش‌تر و بیش‌تر به زمین کوچک آن رعیت دسـت‌اندازی مـی‌کرد و با هر گامی که به جلو برمی‌داشت، زمین دهقان را کوچک و کوچک‌تر می‌کرد. رعیت ستم‌دیده نخست اعـتراض کـرد، بـعد شکایت برد، سپس رحم و شفقت ارباب را تمنا کرد و سرانجام بر آن شد تـا بـه مـقامات شکایت کند و دفاع از حریم عدالت را خواستار شود. اما همهٔ این تلاش‌ها، بی‌فایده بود و تـجاوز و تـصرف ادامـه یافت.

سرانجام تصمیم گرفت تا بانگ برآورد و به همگان (دهکده برای مردمی که برای هـمیشه در آن زیـسته‌اند، وسعتی دارد، به‌طور دقیق به اندازهٔ وسعت جهان) اعلام کند که عدالت مرده است. شـاید او گـمان مـی‌برد با این اقدام سخت خشمگینانه، تمام ناقوس‌های جهان را برخواهد انگیخت تا آنان نیز طنین افـکنند، فـارغ از تفاوت در نژاد و باور و سنت، به یکدیگر بپیوندند در سوگ مرگ عدالت و تا رستاخیز دوبارهٔ آن هرگز خـاموشی نـگیرند. شـاید گمان می‌برد که این بانگ‌های خروشان، از خانه‌ای به خانه‌ای دیگر، از دهکده‌ای به دهکدهٔ دیگر، از شهری بـه شـهر دیگر، گذر خواهد کرد. مرزها را درخواهد نوردید و بر فراز رودخانه‌ها و اقیانوس‌ها، پلی خواهد زد و سـرانجام ایـن جـهان سراسر خفته را بیدار خواهد کرد…

نمی‌دانم که دیگر چه پیش آمد؟ آیا مردمان دهکده به یاری آن رعـیت سـتم‌کشیده شتافتند و مـحدودهٔ زمینش را باز ستاندند یا چون دریافتند که مرگ عدالت اعلام شده است، شـرمسار و سـرافکنده از ناتوانی خویش یا فروریخته از یأس و ترس خود، به زندگی روزمرهٔ غمناک خویش بازگشتند، حقیقت آن است که تـاریخ تـمام آن‌چه را که گذشته است، بازگو نمی‌کند…

سخنرانی نوبل ژوزه ساراماگو

عاقل‌ترین مردی که در طول زندگی‌ام مـی‌شناختم، نه سواد خواندن داشـت، نـه نوشتن. ساعت چهار صبح، هنگامی که نوید برآمدن روز تازه‌ای، هنوز بر فراز خاک فرانسه پرسه می‌زد، از روی تشک کاهی‌اش برمی‌خاست و به صحرا می‌رفت و پنج شش خوک را با خود به چراگاه مـی‌برد، خوک‌هایی که خورد و خوراک خود و همسرش را تأمین می‌کردند. والدین مادرم در یک همچو تنگنایی به سر می‌بردند. با تکیه به پرورش معدود خوک‌هایی که تا از شیر گرفته می‌شدند، آن‌ها را به در و همسایه‌ها در روستای آزیـن‌گاها در اسـتان ریباتیو می‌فروختند. اسمشان ژرونیمو مل رینهو و ژوزفاکی‌زینها بود و هردو بی‌سواد بودند.

زمستان‌ها که سرمای شبانه به درجه‌ای می‌رسید که آب ظرف‌های درون خانه یخ می‌بست، به خوک‌دانی می‌رفتند و بچه خوک‌های مردنی را بـرمی‌داشتند و بـا خود به میان رختخواب‌هاشان می‌بردند. گرمای تن آدمی زیر پتوهای زمخت و زبر مانع یخ‌زدن آن حیوان‌های نحیف می‌شد و از مرگی حتمی نجات‌شان می‌داد. هر چند هردو آدم‌هایی مهربان بودند، آن‌چه آن‌ها را بـه چنین کاری وامی‌داشت، روح ترحم نبود: آن‌چه برایشان مهم بود، بی‌هیچ لفاظی و احساساتی‌گری، تأمین نان روزانه‌شان بود، چنان‌که در مورد مردمی که برای حفظ زندگی‌شان، یاد نگرفته‌اند به فکر چیزی فـراتر از نـیازشان بـاشند، امری طبیعی است.

بارها بـه پدربـزرگم ژرونـیمو در کار خوک‌چرانی‌اش کمک می‌کردم، بارها خاک باغچهٔ سبزی‌کاری‌اش را مجاور خانه بیل می‌زدم و برای بخاری هیزم می‌شکستم، بارها چرخ آهنی بزرگی را مـی‌چرخاندم و مـی‌چرخاندم کـه تلمبه آب را به کار می‌انداخت و آب از چاه منطقه بیرون مـی‌کشیدم و بـر روی شانه‌ها حمل می‌کردم. بارها، پنهانی از دیدرس ناطورهای مزارع ذرّت می‌گریختم و همراه با مادربزرگم، در سپید دم بیل بر دوش با گـونی و نـخ، کـاه بن‌ها را ذره‌ذره جمع می‌کردم، کاه‌های جدا مانده‌ای که بعدها کـف‌پوش آغل حیوان‌ها می‌شد و گاهی، در شب‌های گرم تابستان، بعد از شام، پدربزرگ به من می‌گفت «ژوزه، امشب، می‌خواهیم هردومان زیر درخـت انـجیر بـخوابیم». دو درخت انجیر دیگر هم بود، اما این‌یکی، به یقین چون بـزرگ‌تر بـود، چون کهنسال‌تر و بی‌سن و سال‌تر بود، برای همه در خانهٔ ما، درخت انجیر بود.

کمابیش با القاب، کـلمهٔ عـالمانه‌ای کـه سالیان درازی بعد به آن برخوردم و معنی‌اش را آموختم…میان آرامش شبانه، میان شـاخه‌های بـلند درخـتان، ستاره‌ای به چشم می‌آمد و بعد آهسته پشت برگی پنهان می‌شد و در همان حال که نـگاهم را بـه سـمت دیگری می‌چرخاندم، روشنایی رنگین‌کمانی کهکشان راه‌شیری را می‌دیدم که همچون رودی خاموش میان آسمان تـهی جـاری بود و خودنمایی می‌کرد و ما هنوز در روستا، آن را، راه سانتیاگو می‌نامیدیم. خواب به تأخیر می‌افتاد و شـب انـباشته از داسـتان‌ها و ماجراهایی می‌شد که پدربزرگ می‌گفت و می‌گفت: افسانه‌ها، خیال‌ها، وحشت‌ها، رویدادهای بی‌همتا، مرگ‌ومیرهای قدیمی، درگـیری‌های هـمراه با چوب و چماق و سنگ، ماجراهای آبا و اجدادی و نقل خستگی‌ناپذیر خاطره‌هایی که هم بیدارم نـگه مـی‌داشت و هـم در عین حال لالایی آرمبخشی بود.

هرگز نمی‌توانستم بفهمم که وقتی خیال می‌کرد به خواب رفـته‌ام، سـاکت می‌ماند یا این‌که همچنان حرف می‌زد تا پرسش‌های همیشگی‌ام را در آن درنگ‌های طـولانی کـه بـه عمد در میان تعریف‌هایش می‌گنجاند نیمه‌کاره رها نکند: «و بعد چه شد؟» چه بسا که داستان‌ها را برای خـودش تـکرار مـی‌کرد تا مبادا فراموش‌شان کند، یا شاید برای این‌که آن‌ها را با جزئیات تـازه‌تر غـنا ببخشد. در آن سن‌وسال و همچنان‌که همهٔ ما گه‌گاه چنین می‌پندایم، نیازی به گفتن نیست که تصور می‌کردم پدربـزرگم ژرونـیمو از همهٔ دانستنی‌های دنیا باخبر بود. وقتی با نخستین روشنایی روز با آواز پرندگان، از خـواب بـیدار می‌شدم می‌دیدم که دیگر آنجا نیست و هـمراه بـا حـیوان‌هایش به صحرا رفته است و گذاشته است مـن هـمچنان بخوابم. بعد از خواب بیدار می‌شدم، پتوی زبر را تا می‌کرد و پابرهنه-د روستا من تـا چـهارده سالگی همیشه پابرهنه بودم-و بـا پر کـاه‌هایی که هـنوز در مـوهایم بـود از بخش پرگل و گیاه حیاط به بـخش دیـگر می‌رفتم که خوک‌دانی بغل خانه بود. مادربزرگ که زودتر از پدربزرگ بیدار شـده بـود کاسهٔ بزرگی قهوه که در آن تـکه‌های نان ریخته بود پیـش رویـم می‌گذاشت و می‌پرسید که خوب خـوابیده‌ام یـا نه. اگر می‌گفتم خواب‌های بدی دیده‌ام که زائیدهٔ داستان‌های پدربزرگ بوده، همیشه دلداریـ‌ام مـی‌داد: «زیاد جدّی‌اش نگیر، در خواب هـیچ‌چیز راسـت نـیست.»

در آن زمان گمان مـی‌کردم کـه گرچه مادربزرگ هم زن بـسیار دانـایی است، نمی‌تواند به پای پدربزرگ برسد، همان مردی که وقتی همراه با نوه‌اش -ژوزه- زیـر یک درخت انجیر می‌خوابید می‌توانست فـقط بـا چند کـلمه دنـیا را بـه حرکت درآورد. فقط سال‌ها بـعد، وقتی پدربزرگ از دنیا رفت و من بزرگ شدم، سرانجام پی‌بردم که مادربزرگ هم با همهٔ آن حـرف‌ها بـه خواب اعتقاد داشته است. دلیل دیـگری وجـود نـداشت کـه چـرا، یک شب کـه در آسـتانهٔ در کلبه‌اش که حالا در آن تک‌وتنها زندگی می‌کرد، نشسته بود، به درشت‌ترین و ریزترین ستاره‌های بالای سرش نـگاه کـرد و ایـن کلمات را بر زبان آورد: «دنیا چه‌قدر قشنگ اسـت و چـه حـیف کـه بـاید بـمیرم.» نگفت که از مردن می‌ترسد اما حیف بود که بمیرد: طوری که انگار زندگی پرمشقت و کارهای بی‌امانش، در آن لحظهٔ تقریباً واپسین، داشت از لطف یک وداع آخر و متعالی، از مایهٔ تـسلی زیبایی آشکار شده‌ای بهره‌مند می‌شد. در آستانهٔ در خانه‌ای نشسته بود که من مثل و مانندش را در هیچ جای دنیا سراغ ندارم، چون‌که در آن آدم‌هایی زندگی می‌کردند که می‌توانستند با بچه خوک‌ها بخوابند، طـوری کـه انگار بچه خوک‌ها بچه خودشان‌اند، مردمی که متأسف بودند دنیا را ترک می‌کنند فقط به این علت که دنیا زیباست، و این ژرونیمو، پدربزرگ من، خوک‌چران و قصه‌گو، چون حس می‌کرد نـزدیک اسـت مرگ به سراغش آید و جانش را بگیرد به حیاط می‌رفت و با درخت‌ها، یکی یکی خداحافظی می‌کرد، در آغوش‌شان می‌گرفت و اشک می‌ریخت چون می‌دانست دیگر آنها، را نـمی‌بیند.

سال‌ها بعد، وقتی برای نـخستین بـار دربارهٔ پدربزرگ ژرونیمو و مادربزرگ ژوزفا مطالبی می‌نوشتم (تا اینجا نگفته‌ام که مادربزرگ، بنا به گفتهٔ بسیاری که در جوانی می‌شناختندش زیبایی خیره‌کننده‌ای داشته است)، سـرانجام شـستم باخبر شد که دارم آدم‌هایی بـس معمولی را به صورت شخصیت‌هایی ادبی درمی‌آورم: این شیوه، به احتمال شیوهٔ خود من بود تا از یادشان نبرم، طراحی پشت طراحی چهره‌شان با مدادی که همواره خاطره را طراوت می‌بخشد، رنگ‌آمیزی و نـورانی کـردن یکنواختی وقایع روزمرهٔ ملال‌آور و بی‌فراز و نشیبی که انگار آفرینش شگفتی فوق طبیعی سرزمینی بود روی نفشه ناپایدار خاطره که آدم‌هایی تصمیم گرفته‌اند زندگی‌شان را در آنجا بگذرانند. همان طرز فکری که پس از به یـاد آوردن هـیئت جذّاب و اسـرارآمیز پدربزرگ قوم معینی از بربر، رهنمونم می‌شود تا عکس کهنه‌ای (اکنون تقریباً هشتاد ساله‌ای) را کمابیش با این کـلمه‌ها از پدر و مادرم توصیف کنم«هردو ایستاده، زیبا و جوان، روی به روی عکاس، در چـهره‌شان حـالتی از وقـار و جدّیت، چه بسا ترس از قرار گرفتن مقابل دوربین عکاس در همان لحظه‌ای که انس، آمادهٔ انداختن تصویری اسـت ‌ کـه دیگر هرگز تکرار نمی‌شود،

زیرا روز بعد، روزی بـه کـلی مـتفاوت است…مادر آرنج راستش را به ستون بلندی تکیه داده است و در دست راستش که در راستای بدن قـرار دارد گلی گرفته است. پدر بازویش را دور گردن مادر حلقه کرده است و دست پینه‌بسته‌اش مثل بـالی روی شانه مادر است. ایـستاده‌اند، خـجالتی، روی فرشی با طرح شاخه و برگ. کرباسی که پس‌زمینهٔ ساختگی عکس را شکل می‌دهد، نشان از معماری نئوکلاسیک پراکنده و نامتناسبی دارد.»

و سخنم را این‌گونه پایان می‌دهم «روزی فراخواهد رسید که این چیزها را نقل کنم. این‌ها جـز برای من برای کس دیگری اهمیت ندارند. پدربزرگی از قوم بربر از افریقای شمالی، پدربزرگ دیگری خوک‌چران، مادربزرگی بس زیبا؛ پدر و مادری جدّی و خوش‌قدوقواره، گلی در عکس- من دیگر به چه شجره‌نامه‌ای اهمیت می‌دهم؟ و به چـه شـجره‌ای از این بهتر-می‌توانم تکیه کنم؟»

من این مطالب را چیزی حدود سی سال پیش نوشتم و هیچ منظور دیگری نداشتم جز این که لحظه‌هایی از زندگی کسانی را نوسازی و ثبت کنم که نزدیک‌ترین افراد هـستی مـن بودند و مرا به وجود آوردند، با این اندیشه که برای کسانی که بخواهند بدانند من از کجا آمده‌ام و شخصی که من باشم از چه معجونی ساخته شده است و رفته‌رفته به کـجاها رسـیده‌ام، نیاز به توضیح دیگری نیست. با همهٔ این حرف‌ها اشتباه کرده بودم، زیست‌شناسی همه چیز را آشکار نمی‌کند و در مورد علم ژنتیک، مسیرش باید بسیار اسرارآمیز بوده باشد که سفرش را چـنین طـولانی سـاخته است…

شجرهٔ تبار شناختی مـن (گـستاخی بـه کار بردن چنین عبارتی را بر من ببخشائید، چون حالا دیگر جوهره و توانش بسیار کاهش یافته است) نه تنها فاقد پاره‌ای از آن شـاخه‌هایی بـود که درگیری‌های پی‌درپی زمانه و زندگی موجب سرباز کـردن‌شان از سـاقهٔ اصلی می‌شود بلکه همچنین فاقد کسی بود که کمک کند تا در ژرف‌ترین لایه‌های زیرزمینی ریشه بدواند، کسی که بـتواند تـداوم و طـعم میوه‌اش را تأیید کند، کسی‌که سرشاخه‌هایش را بگستراند و نیرو ببخشد تا آشـیانه‌ای برای پرندگان مهاجر بسازد و از آشیانه‌ها مراقبت کند. به هنگام نقاشی چهرهٔ پدر و مادر و اجدادم با رنگ‌های ادبیات و تبدیل آنـ‌ها از آدم‌های مـعمولی ساخته شده از گوشت و خون به شخصیت‌ها، شخصیت‌هایی تازه و به شیوه‌های گـوناگون سـازندگان زندگی‌ام، بی‌آن که خود متوجه باشم، مسیری را پی‌می‌گرفتم که همراه شخصیت‌هایی که بعدها ابداع می‌کردم، آنها کـه واقعاً زائیده ادبیات بودند مواد و مصالحی می‌ساختند و در اختیارم می‌گذاشتند، صالحی ناکافی که سـرانجام، بـا هـمه تأثیر خوب و بدی که داشتند، به قدر کفایت یا در سود و در زیان، در هرآن‌چه کمیاب اسـت و نـیز در هـرآن چه فت و فراوان، از من شخصیت‌ها اما درعین‌حال آفریدهٔ خود آن‌ها. به یک معنا حـتی مـی‌توان گفت که حرف‌به‌حرف، کلمه به کلمه، صفحه‌به‌صفحه، کتاب پشت کتاب، من همواره شـخصیت‌هایی را کـه مـی‌آفریدم به انسانی که خود بودم پیوند می‌زدم. بر این باورم که بی‌وجود آن‌ها مـن آن آدمـی نبودم که امروزه هستم؛ بی‌وجود آن‌ها چه بسا که زندگی‌ام نمی‌توانست چیزی بـیش از طـرحی مـبهم باشد، نویدی که همچون بسیاری نویدهای دیگر، در حد همان نوید باقی می‌ماند، هستی کسی کـه شـاید وجود می‌داشت اما در پایان نمی‌توانست از عهده بودن برآید.

اکنون می‌توانم کسانی را کـه اسـتادان زنـدگی‌ام بودند به روشنی ببینم، آن‌ها که سختکوشی زندگی را به دشوارترین شکلش به من آموختند، آن ده دوازده شـخصیت رمان‌ها و نمایشنامه‌هایم که هم‌اکنون در برابر چشم‌هایم رژه می‌روند، آن مردها و زن‌هایی که با کـاغذ و مـرکب سروکار داشتند، آن مردمی که بنا به میل خود در کسوت روای، برگزیده بومشان و هدایت‌شان کرده بودم و بـنا بـه ارادهٔ من نویسنده، مثل عروسک‌های متحرکی بودند که اعمال‌شان نمی‌توانست بر مـن بـیش از بار سنگین و تنش ریسمان‌هایی که با آنـ‌ها بـه حـرکت‌شان درمی‌آوردم تأثیر بگذارد. از میان این استادان، نـخستین آنها، بی‌تردید، چهره‌نگار متوسط الحالی بود که اسمش را به سادگی «اچ» گذاشته بودم، شخصیت اصـلی داسـتانی که گمان می‌کنم به نـحوی مـنطقی می‌توان مـبتکر دوگـانه‌ای نـامیدش (مبتکر خود او و نیز به یک سـخن نـویسنده‌اش) با عنوان «راهنمای نقاشی و خطاطی» که بی‌هیچ رنجش و احساس عجزی، صداقت سـاده تـشخیص و یادآوری ضعف‌هایم را به من آموخت: چـون من نمی‌توانستم و نمی‌خواستم ورای قـطعه زمـین کوچک زراعی خودم دیت بـه کـاری بزنم، تنها چیزی که به‌جا گذاشتم، کندن و فروکاویدن لایه زیرین به سوی ریـشه‌ها بـود. از آن خودم و نیز از آن دنیا، اگـر اجـازهٔ چـنین بلندپروازی زیاده از حـدی را داشـته باشم. البته وظیفه مـن نـیست که ارزش‌های نتایج حاصل از تلاش‌های صورت گرفته را ارزیابی کنم، اما امروزه برایم روشن اسـت کـه از آن زمان به بعد، همه آثارم از ایـن هـدف و از این اصـل پیـروی کـرده است.

آنگاه نوبت بـه آن مرد و زن آلنژو رسید، همان سرزمین اخوت محکومان زمین که پدربزرگم ژرونیمو و مادربزرگم ژوزفا بـه آن تـعلق داشتند، آن روستائیان اولیه‌ای که به اجـبار، نـیروی بـازویشان را بـرای دسـتمزد و شرایط کاری کـه فـقط می‌شد شرم‌آور نامیدش اجاره می‌دادند تا صاحب آن نوع زندگی شوند که ما انسان‌هایی که به فـرهنگ و تـمدن خـود می‌بالیم آن را با خشنودی-بسته به مورد-ارزشـمند، مـقدس یـا مـتعالی مـی‌نامیم.

مـردمانی عادی که می‌شناختمشان، فریب‌خورده از کلیسا که همدست و ذینفع قدرت حکومت و مالکان بود، مردمی که مدام تحت‌نظر پلیس بودند، مردمی که بارها قربانیان بی‌گناه خودکامگی‌های عدالتی دروغـین شده بودند. سه نسل از یک خانوادهٔ روستایی بداحوال از آغاز قرن تا انقلاب آوریل ۱۹۷۴ که دیکتاتوری را سرنگون کردند، در حوادث این رمان حضور دارند، رمانی به نام «برخاسته از زمین» و با همین‌گونه مـردان و زنـان برخاسته از زمین، نخست آدم‌هایی واقعی و بعدها شخصیت‌های داستانی، یاد گرفتیم چگونه بردبار باشم و در زمان خود به آن‌ها اطمینان و اعتماد کنم، همان زمانی که همزمان، می‌سازد و ویرانمان می‌کند، می‌سازد و بـاز بـر زمین‌مان می‌زند، تنها به چیزی که مطمئن نیستم آن را به نحو رضایت‌بخش درک کرده باشم این است که رنج آن تجربه‌های، در آن زن‌ها و مردها به صورت فـضیلت‌هایی درآمـد: رفتاری طبیعتاً خشک و عبوس نـسبت بـه زندگی. با این‌همه می‌دانم که درسی که بیش از بیست سال پیش آموخته‌ام هنوز صحیح و سالم در حافظه‌ام مانده است، که هرروز حضورش را، مثل فراخوانی بـی‌وفقه در روحـم احساس می‌کنم: هنوز ایـن امـیدواری را از کف نداده‌ام که به اهمیت آن نمونه‌های وقار و شرف ارائه شده در آن عظمت گستردهٔ صحراهای آلنژو قدری بیشتر ارج بگذارم. زمان این را نشان خواهد داد.

چه درس‌های دیگری می‌توانستم به احتمال از یکی از اهـالی پرتـغال که در قرن شانزدهم می‌زیسته بیاموزم. از کسی که «ریما» ها را تصنیف کرد و افتخارها، ناکامی‌ها و کشتی شکستگی‌ها و سرخوردگی‌های ملی را در حماسهٔ لوسیاد، کسی که در شاعری نابغه‌ای تمام‌عیار بود، بزرگ‌ترین شخصیت ادبی ما، بـگذریم کـه این سـخن تا چه حد بر فرناندو پسوآ سنگین می‌آید که خود را کامؤش برتر نامیده است. هیچ درسی مـناسب حال من نیست، هیچ درسی برای فراگرفتن وجود ندارد جز آن سـاده‌ترین درس‌ها کـه لویش‌واز دکاموئش می‌توانست با آن انسانیت نابش به من عرضه کند، مثلاً فروتنی غرورآمیز نویسنده‌ای که در هـرخانه‌ای ‌ را مـی‌کوبد و به دنبال کسی می‌گردد که تمایلی به چاپ کتابی که نوشته است نـشان دهـد و از ایـن رهگذر تمسخر جاهلان خون و نژاد را تحمل کند، بی‌اعتنایی تحقیرآمیز پادشاهی با ملازمان قدرتمندش را، ریشخندی کـه با آن، دنیا همیشه در دیدار با شاعران، دوراندیشان و ابلهان نشان داده است. هر نویسنده‌ای دست‌کم یـک‌بار در زندکی لویش دکاموئش بـوده اسـت یا می‌بایست بوده باشد، حتی اگر شعر سوبولوش ریوش را نسروده باشد…در میان اشراف، درباریان و ممیزان تفتیش عقاید دینی، در میان عشق‌های ایام گذشته و سرخوردگی‌های سالخوردگی زودرس، میان رنج نوشتن و نشاط به پایان رسـاندن یک اثر، تنها این مرد بیمار بود که با دست‌ تهی از هند بازگشته بود، از جایی که مردمان بسیاری تازه به آنجا سفر می‌کردند تا ثروتمند شوند، تنها این سرباز بود که یـک چـشمش کور شده بود و روحش جریحه‌دار بود، این اغواگر نگون‌بخت که دیگر هرگز قلب بانوان دربارهای سلطنتی را به تپش درنمی‌آورد و اغوایشان نمی‌کرد، هم او بود که من در نمایشنامه‌ای موسوم به «با ایـن کـتاب چه بایدم کرد؟!» به وی صحنه آوردمش، نمایشنامه‌ای که در پایانش پرسش دیگری تکرار می‌شود، تنها پرسش واقعاً مهم، پرسشی که هرگز نمی‌دانیم اصلاً پاسخی مکفی خواهد داشت یا نه: «با ایـن کـتاب چه بایدت کرد؟» همچنین از روی فروتنی غرورآمیز بود که شاهکاری زیربغلش گرفته بود، شاهکاری که دنیا ناعادلانه، از پذیرفتنش امتناع می‌کرد، با فروتنی غرورآمیز و نیز از روی لجاجت بود که می‌خواست بداند منظور مـا، فـردا، از کـتاب‌هایی که امروز می‌نویسم چه خـواهد بـود و بـی‌درنگ به شک می‌افتاد که دلایل دلگرم کننده‌ای که به ما می‌دهند یا ما به خود می‌دهیم، زمانی دراز دوام می‌یابند یا نه (تـا چـه مدت؟) هـیچ‌کس را نمی‌توان بهتر از کسی فریب داد که خود اجازه مـی‌دهد فـریبش دهند.

در اینجا مردی را می‌بینم که دست چپش در جنگ قطع شده است و زنی را که با این نیروی اسرارآمیز به دیـنا آمـده اسـت که می‌تواند آن‌چه را که ورای پوست مردم است ببیند. اسم مـرد بالتازار ماتیوس است و ملقب به «هفت خورشید»، نام زن بلیموندا است و او نیز بعدها به نام «هفت ماه» معروف مـی‌شود زیـرا نـوشته‌اند هرچا که خورشید هست، ماه هم باید باشد و نیز این کـه تـنها حضور دائم و هماهنگ این یک با دیگری است که از راه عشق، زمین را قابل سکونت می‌کند. در این میان کـشیشی یـسوعی بـه نام بارتو لومئو ظاهر می‌شود که ماشینی اختراع کرده است که قـادر اسـت بـه هوا برود و نه با سوخت معمولی که با ارادهٔ انسانی به پرواز درآید، اراده‌ای کـه مـردم مـی‌گویند قادر به انجام هرکاری است، اراده‌ای که نمی‌توانست یا راهش را نمی‌دانست و یا تا بـه امـروز نمی‌خواست خورشید و ماه مهرورزی ساده یا حتی کرامتی ساده‌تر باشد. سه ابله پرتـغالی قـرن هـیجدهم در زمانه و در کشوری که در خرافه و در آتش تفتیش عقاید می‌سوخت، و پادشاهی که بر اثر تکبر و جـنون خـودبزرگ‌بینی، صومعه‌ای بنا کرد، کاخی و کلیسایی از نوع بازیلیک که دنیای خارج را به حیرت مـی‌انداخت، اگـر ایـن دنیا، به فرض محال چشمی داشت که پرتغال را ببیند، چشمی مثل چشم‌های بلیموندا، چشمی بـرای دیـدن چیزهای پنهان…در اینجا همچنین جماعتی بالغ بر هزاران‌هزار مرد با دست‌های کـثیف و پیـنه‌بسته ظـاهر می‌شوند. اندام‌هایی خسته‌ و کوفته پس از برپایی طاقت‌فرسای دیوارهای صومعه، سال پشت سال و سنگ پشت سنگ، تالارهای بـزرگ کـاخ، سـتون‌ها و ستون‌نماها، برج‌های ناقوس سر به فلک کشیده، گنبد کلیسای بازیلیک معلق در فـضای خـالی. صداهای که می‌شنویم از ساز چنگ دومنیکو اسکارلاتی است و او خود درست نمی‌داند که قرار است بخندد یـا گـریه کند…این داستان «بالتازار و بلیموندا» است، کتابی که در آن نویسندهٔ کارآموز، با سـپاس از آنـ‌چه در ایام گذشته به او آموخته‌اند، در ایام پدربزرگش ژرونـیمو و مـادربزرگش ژوزفـا، توانست واژه‌هایی مشابه آن ایام و تا حدودی شـعرگونه بـنویسد: «گذشته از گفتار زن‌ها، این رؤیاها هستند که جهان را در مدار حرکت خویش قرار مـی‌دهند. امـا رؤیاها هم، تاج مهتاب را بـر سـر جهان مـی‌گذارند، بـه هـمین علت است که آسمان در سر انـسان‌ها ایـن‌چنین شکوهمند است، مگر آن‌که سر انسان‌ها خود همان آسمان یگانه باشد.» چـنین بـاد.

وجوان، خود چیزهایی از شعر و شاعری مـی‌دانست، از کتاب‌های درسی‌اش آموخته بـود، در آن زمـان که در یک هنرستان فنی در لیـسبون، بـرای حرفه‌ای که در آغاز زندگی کاری‌اش در نظر گرفته بود آماده می‌شد: مکانیک. او همچنین، در آن سـاعات طـولانی شبانه در کتابخانه‌های عمومی، استادان شـعر خـوبی داشـت، و بی‌هیچ نظم و تـرتیبی شـعر می‌خواند، با یافته‌هایی از کـاتالوگ‌ها، بـی‌هیچ راهنمایی، بی‌هیچ کسی که تعلیمش دهد، با حیرت خلاقهٔ دریانوردی که هر جایی را کـه کـشف می‌کند، باهوش خود می‌سازدش. اما در کـتابخانهٔ هـنرستان صنعتی بـود کـه «نـگارش سال مرگ ریکاردو ریـس» را آغاز کرد…در آنجا، روزی مکانیک جوان(که حدوداً هفده ساله بود) چشمش به نشریه‌ای بـه نـام آنتا افتاد که در آن شعرهایی با هـمین نـام بـه چـاپ رسـیده بود و طبعاً چـون در زمـینهٔ آشنایی با نمایهٔ ادبی کشور ضعف فراوان داشت فکر می‌کرد که در حقیقت یک شاعر پرتغالی بـه نـام «ریـکاردو ریس» وجود دارد. با این‌همه چیزی نگذشت کـه دریـافت ایـن شـاعر در واقـع فـرناندو نوگویرا پسوآ نامی است که آثارش را با نام‌های خیالی و زائیده ذهن خویش به جاپ می‌رساند. او آن‌ها را «نام‌های مستعار» می‌نامید، واژه‌ای که در فرهنگ‌های آن زمان وجود نداشت و به هـمین علت برای کارآموز ادبیات بسیار دشوار بود که معنایش را بفهمد. او بسیاری از شعرهای ریکاردو ریس را حفظ کرد («برای بزرگ بودن، بزرگ باش/خود را درون چیزهای کوچکی که به انجام می‌رسانی قرار ده»)؛ اما بـه رغـم جوان بودن و ناآگاه بودن، نمی‌توانست بپذیرد که ذهن برتری می‌توانست در واقع، بی‌هیچ تردیدی معنای این بیت سخت را دریابد «عاقل کسی است که از چشم‌انداز جهان راضی باشد.» بعدها، سال‌ها بـعد، کـارآموز که دیگر موهایش سفید شده بود، و در محدودهٔ عقل خود اندکی عاقل‌تر شده بود، جرأت کرد رمانی بنویسد تا به این شاعر چکامه‌ها، گـوشه‌ای از چـشم‌انداز جهان سال ۱۹۳۶‌ را بنمایاند و او را در موقعیتی قـرار دهـد که چند روز آخر عمرش را در آن سپری کند: اشغال منطقه‌ای از آلمان غربی در کنار رود راین توسط ارتش نازی، جنگ فرانکو علیه جمهوری اسپانیا، تشکیل میلیشای فاشیست پرتـغال بـه دست سالازار. و با شـیوه خـود به او بگوید: «چشم‌انداز جهان را ببین، شاعر من، شاعر تلخکامی‌های خاموش و شک‌گرایی‌های ظریف. لذت ببر، نظاره کن، زیرا نشستن و ساکن بودن، شیوه تعقل توست…»

رمان «سال مرگ ریکاردو ریس» با این واژه‌های مـالیخولیایی پایان یافت: «اینجا، دریا پایان گرفته و خشکی چشم‌به‌راه است.» بنابراین دیگر پرتغال جایی را کشف نمی‌کند، سرنوشتش انتظار بی‌کران آینده‌هایی است که در تصور هم نمی‌گنجد؛ تنها «فادو» آن ترانهٔ عامیانه و غم‌انگیز هـمیشگی پرتـغالی است کـه می‌ماند، همان آئین وحدت وجود، «سوداد» قدیمی و چیزی بیشتر… آنگاه کارآموز تصور کرد که چه بسا هـنوز راهی باشد که کشتی‌ها را به آب برگرداند، مثلاً حرکت دادن خشکی و پیـش بـردنش در دریـا. ثمرهٔ بلافصل آزردگی جمعی پرتغال و نفرت تاریخی‌اش از اروپا (دقیق‌تر بگوئیم ثمرهٔ آزردگی خود من…) رمانی است که بعداً ‌ نـوشتم، «قایق سنگی». در این رمان تمامی شبه‌جزیره ایبری از قاره اروپا جدا می‌شود و به صورت جـزیرهٔ بـزرگ شـناوری درمی‌آید که خودبه‌خود و بدون هیچ پارویی، بادبانی، پروانه‌ای به سمت جنوب حرکت می‌کند «توده‌ای سـنگ و خاک پوشیده از شهرها، روستاها، رودها، جنگل‌ها، کارخانه‌ها و زمین‌های دست‌نخورده، زمینی مزروعی همراه بـا مردمان و حیواناتش» به سـوی آرمـانشهری تازه در حرکت است: دیدار فرهنگی مردم شبه‌جزیره با مردم آن سوی اقیانوس اطلس و پس از آن طغیان علیه حکومت سرکوبگری که توسط ایالات متحده امریکا بر این منطقه تسلط دارد-استراتژی من از این‌ها هم فراتر رفته است-دیدگاهی با آرمانشهری مضاعف، این رمان سیاسی را به صورت استعارهٔ بسیار بلند نظرانه‌تر و انسانی‌تری ارزیابی خواهد کرد: این‌که اروپا، تمامی آن، باید به سمت جنوب پسش رود تا به جبران خشونت‌های مـستعمراتی پیـشین و حال حاضرش به ایجاد تعادلی در دنیا کمک کند، یعنی اروپایی که سرانجام به صورت مرجعی اخلاقی درمی‌آید. شخصیت‌های «قایق سنگی»-دو زن، سه مرد و یک سگ-دائم در سراسر شبه‌جزیره که اقیانوس را می‌شکافد و پیـش مـی‌رود در رفت‌وآمدند. دنیا در حال دگرگونی است و آن‌ها می‌دانند که باید در قالب خود به صورت آدم‌های تازه‌ای درآیند (بی‌آن که ذکری از سگ به میان آید، او شباهتی با سگ‌های دیگری ندارد…) هـمین بـرای آن‌ها کافی است.

آنگاه کارآموز به یاد آورد که در زمان دوری از زندگی‌اش، مدتی در سمت نمونه‌خوان کار می‌کرده است و اگر بگوئیم که در رمان «قایق سنگی» آینده را مرور کرده، اکنون بد نیست گـذشته را مـرور کـند، ابداع رمانی که اسمش «تـاریخ مـحاصره لیـسبون» است. در این زمان، نمونه‌خوان به هنگام بررسی کتابی با همین عنوان، کتابی تاریخی واقعی، خسته از دریافت این نکته که «تاریخ» چـگونه روزبـه‌روز شـگفتی کم‌تری می‌آفریند، تصمیم می‌گیرد «آری» را جانشین «نه» کند و بـه ایـن ترتیب اعتبار «واقعیت تاریخی» را متزلزل سازد. ریموندو سیلوا یعنی همان جوان نمونه‌خوان، آدمی ساده و معمولی است که تنها فـرقش بـا سـایرین این است که معتقد است هرچیزی وجهی قابل رؤیت دارد و وجـهی غیرقابل رؤیت و ما تا هردو وجه را نبینیم، چیزی درباره‌شان نخواهیم دانست. او در این‌باره با تاریخدان، این‌گونه سخن گفته بـود:

«لازم اسـت یـادآوری کنم که نمونه‌خوان‌ها آدم‌هایی جدّی‌اند و در ادبیات و در زندگی، تجربه‌های فراوانی اندوخته‌اند، کـتاب مـن، فراموش مکن، با تاریخ سروکار دارد. با این‌همه، از آنجا که قصد ندارم به مغایرت‌های دیگر اشاره کـنم، بـه عـقیده ناچیز بنده، قربان، هرچیز که ادبیات نیست، زندگی است، تاریخ هم بـه هـمچنین، بـه‌ویژه تاریخ، بی‌آن که قصد توهینی باشد، و نقاشی و موسیقی، موسیقی از آغاز تولد مقاومت کرده اسـت، مـی‌آید و مـی‌رود، می‌کوشد خود را از قید واژه برهاند، به گمانم از روی حسد، و در پایان هم تسلیم می‌شود، و نقاشی، آری نقاشی چـیزی نـیست جز ادبیاتی که از راه قلم‌مو به دست آید. به گمانم فراموش نکرده‌ای که بـشر سـال‌ها پیـش از آگاهی از فوت و فن نوشتن، نقاشی می‌کرده است، این ضرب المثل را شنیده‌ای که اگر سـگی بـه همراه نداری، با گربه به شکار برو، به عبارت دیگر، انسانی که نـتواند بـنویسد، نـقاشی یا طراحی می‌کند، مثل یک کودک، به عبارت دیگر آن‌چه می‌خواهی بگویی این است کـه ادبـیات پیش از تولدش وجود داشته است، بله، قربان، درست همان‌طور که انسان، بـه نـوعی پیـش از آن‌که هستی پیدا کند، وجود داشته است. به نظرم می‌رسد که حرفه‌ات را از دست داده‌ای، مـی‌بایستی یـا فـیلسوف می‌شدی یا تاریخدان، چون استعداد و طبع لازم این رشته‌ها را داری، بنده فاقد آمـوزش لازم هـستم، قربان، و یک آدم ساده، بی‌آن که آمورش ببیند، چه دستاوردی می‌تواند داشته باشد، من بسیار هم خـوش‌اقبال بـوده‌ام که با ژن سالم به دنیا آمده‌ام.اما در وضعیتی خام، و با تحصیلاتی در حـد دوره ابـتدایی، می‌توانستی خودت را خودآموخته نشان دهی، مـحصول تـلاش‌های ارزشـمند شخصی‌ات، جای هیچ نوع شرمندگی نیست، جـامعه درگـذشته به افراد خود آموخته افختار می‌کرده است، چیزی نگذشته که جامعه پیشرفت کـرده بـه همهٔ این‌ها پایان داده اسـت، اکـنون به خـود آمـوخته‌ها روی خـوش نشان نمی‌دهند، تنها آن‌ها که شـعرها و داسـتان‌های سرگرم‌کننده می‌نویسند مجازند چنین باشند و به خود آموخته بودن ادامه دهند، خـوش بـه حالشان، اما در مورد من، باید اعـتراف کنم که هرگز هـیچ اسـتعدادی برای آفرینش آثار ادبی نـداشته‌ام، پس فـیلسوف شو مرد، شوخ‌طبعی گزنده‌ای داری، قربان، و استعداد آشکاری برای طنز، و از خود می‌پرسم چـگونه شـد که خودت را وقف تاریخ کـردی، هـرچقدر هـم علمی جدّی و عـمیق بـاشد، من فقط در زندگی واقـعی اهـل طنز و شوخی‌ام، همیشه فکر کرده‌ام که تاریخ زندگی نامیده شود، زندگی واقعی بود، بـنابراین مـعتقد هستی قربان که تاریخ، زندگی واقـعی اسـت، البته، مـعتقدم، مـقصودم ایـن است که بگویم تـاریخ زندگی واقع یبوده است، بی‌هیچ تردیدی، اگر حذف‌کننده‌ای وجود نداشت چه بر سر ما مـی‌آمد، نـمونه‌خوان آهی کشید.» بی‌فایده است اضافه کـنیم کـه کـارآموز، هـمراه بـا ریموندو سیلوا درس شـک را آمـوخته بود. وقتش رسیده بود.

باری، چه بسا همین آموزش شک بود که وادارش کرد دست به نـوشتن «انـجیل بـه روایت عیسی مسیح» بزند. درست است، خـود او هـم گـفته اسـت، عـنوان کـتاب، نتیجهٔ یک خطای باصره است اما انصافاً باید پرسید که آیا این خود، سرمشق صافی و صداقت خود نمونه‌خوان نبود که همواره زمینه را آماده می‌کرد تا زمان تـازه سر از آنجا درآورد و بجوشد و فوران بزند. این‌بار دیگر موضوع فقط جستجو در پشت صفحه‌های عهد جدید نبود تا آنتی‌تزهایی بیابد، بلکه هدف روشن کردن سطح آن‌ها بود، مثل تابیدن نوری ضعیف بـر یـک تابلو نقاشی تا برجستگی‌ها، اثر خط خوردگی‌ها، سایهٔ افسردگی‌ها را نمایان‌تر کند. این‌گونه بود که کارآموز، اکنون احاطه شده با شخصیت‌های انجیلی، گویی برای نخستین بار شرح کشتار دستجمعی بی‌گناهان را مـی‌خواند و پس از خـواندن، چیزی از آن سر درنمی‌آورد. نمی‌توانست بفهمد چرا در مذهبی، شهدایی وجود دارد که بنیان گزارش پس از سی سال انتظار، نخستین کلمه را دربارهٔ آن‌ها اعلام می‌کند. نمی‌تواند بـفهمد چـرا تنها شخصی که می‌توانست چـنین کـاری انجام دهد، جرئت نکرد زندگی کودکان بیت لحم را نجات دهد، نمی‌توانست فقدان حداقل احساس مسئولیت، ندامت، گناه یا حتی کنجکاوی یوسف پس از بازگشت از مصر هـمراه بـا خانواده‌اش را بفهمد. نمی‌توان حـتی در دفـاع از آن، چنین استدلال کرد که لازم بود کودکان بیت لحم بمیرند تا زندگی عیسی را نجات دهند: عقل سلیم ساده که باید بر همهٔ چیزهایی انسانی و الهی سایه بیفکند به یادمان می‌آورد کـه خـدا پسرش را به زمین نمی‌فرستد به‌ویژه با این رسالت که گناهان بشریت را ببخشاید، تا یکی از سربازان هیرودس، [پادشاه یهودیه] سر او را، در دو سالگی از تن جدا کند…در «انجیلی» که کارآموز آن را با احترام فراوان به آن درام شـکوهمند، نـوشته است یـوسف از گناه خود آگاه می‌شود و احساس ندامت را به صورت جزای گناهی که مرتکب شده می‌پذیرد و تقریباً بی‌هیچ مـقاومتی تسلم مرگ می‌شود، چنان‌که گویی این آخرین بازماندهٔ کاری است کـه بـاید انـجام هد تا حساب خود را با دنیا تسویه کند. در نتیجه «انجیل» کارآموز یکی دیگر از آن افسانه‌های آموزندهٔ انسان‌ها و خـدایان ‌ مـتبرک نیست، بلکه داستان چند تن انسان است مطیع قدرتی که با آن می‌جنگند امـا نـمی‌توانند شـکستش دهند. عیسی که وارث صندل‌های خاک آلودی است که پدرش با آن‌ها، جاده‌های سرزمین‌های زیادی را پیموده است، احـساس تراژیک مسئولیت و گناه او را هم به ارث می‌برد، احساس مسئولیت و گناهی که هرگز رهایش نـمی‌کنند، حتی نه به هـنگامی کـه صدایش را از فراز صلیب بلند می‌کند: «مردان، ببخشیدش، زیرا خود نمی‌داند چه کرده است.» اشاره‌اش به یقین به خداست که او را به آنجا فرستاده است، اما شاید هم در آن واپسن عذابی که می‌کشد هـمچنان به یاد می‌آورد که اشاره‌اش به پدر واقعی اوست که او را به صورت انسانی از گوشت و خون خلق کرده است. همان‌طور که می‌بینید، کارآموز دیگر سفر دور و درازی ا به انجام رسانده که در «انجیل» بدعت گذارانه‌اش آخـرین کـلمات گفت‌وگوی معبد را بین عیسی و کاتب بنویسد: «گناه، گرگی است که پس از بلعیده است، پس چیزی نخواهد گذشت که نوبت تو هم فرابرسد، و تو چه می‌گویی، هرگز بلعیده‌شده‌ای، نه تنها بلعیده‌شده‌ای که تـو را بـالا آورده‌اند؟»

اگر امپراتور شارلمانی صومعه‌ای در شمال آلمان نساخته بود، اگر آن صومعه خاستگاه شهر مونستر نبود، اگر مونستر در پی آن نبود که جشن هزار و دویستمین سالروز تأسیس خود را همراه با اپرایی دربارهٔ جـنگ هـولناک قرن شانزدهم بین آناباپتیست‌های پروتستان[دوباره تعمیددهندگان] و کاتولیک‌ها برگزار کند، کارآموز نمایشنامه‌ای به نام «در نومین دی» نمی‌نوشت. بار دیگر کارآموز، به ناگریز بی‌هیچ کمکی جز خرده نور شعر خود، بـه هـزار تـوی وهمناک اعتقادات مذهبی نفوذ کـرد، اعـتقاداتی کـه به سادگی انسان‌ها را وامی‌دارد بکشند و کشته شوند. و آن‌چه او دید، بار دیگر، نقاب هولناک تعصب بود، تعصبی که در مونستر به صورت طـغیان دیـوانه‌واری درآمـد، تعصبی که به آرمان هردو فرقه که مـدعی دفـاع از آن بودند اهانت می‌کرد. زیرا مسئله، موضوع جنگ به نام دو خدای متضاد نبود بلکه جنگ به نام یک خدای واحـد بـود. آنـا باپتیست‌ها و کاتولیک‌های شهر مونستر که بر اثر اعتقادات خود کـور شده بودند نمی‌توانستند این آشکارترین همهٔ استدلال‌ها را درک کنند: در روز قیامت وقتی هردو طرف پیش می‌آیند تا پاداش یا جـزایی را کـه شـایسته اعمال‌شان روی کره زمین است بگیرند، جهان‌آفرین-اگر تصمیماتش بر اساس چـیزی مـثل منطق بشری استوار باشد-باید هردو را در بهشت بپذیرد، به این دلیل ساده که هردو به آن اعـتقاد دارنـد. کـشت‌وکشتار دهشتناک مونستر به کارآموز آموخت که مذاهب، به رغم همهٔ آن وعده‌هایی کـه مـی‌دهند، هـرگز به این منظور به کار گرفته نشده‌اند که انسان‌ها را به هم نزدیک کنند و نـیز ایـن‌که پوچ‌ترین همهٔ جنگ‌ها جنگی مذهبی است، با توجه به این‌که خدا نمی‌تواند، حتی اگر بـخواهد عـلیه خود اعلان جنگ کند…

کور. کارآموز با خود اندیشید «ما کور هستیم» و نـشست و «کـوری» را نـوشت تا به آن‌ها که کتاب را می‌خوانند یادآوری کند که وقتی ما زندگی را تحقیر مـی‌کنیم، عـقل را تحریف کرده‌ایم، که قدرتمندان دنیای ما هر روز به شرف انسانی اهانت می‌کنند، کـه دروغ جـهانی جـانشین حقایق جمعی شده است، که وقتی انسان احترام به همنوعانش را ترک گوید، احترام به خـویشتن را نـیز از دست می‌دهد. آنگاه کارآموز، چنان‌که گویی می‌کوشد از شرّ غول‌هایی که کوری عـقل، آنها را بـه وجود آورده است، زیرا پی‌برده است که زندگی، هیچ‌چیز مهم‌تری سراغ ندارد که از انسان دیگری طـلب کـند.

نـام کتاب «همهٔ نام‌ها» است. نام همگی ما، نانوشته در آنجاست. نام زندگان و نـام مـردگان.

سخنم را به پایان می‌رسانم. آرزو می‌کنم صدایی که این مطالب را برای شما می‌خواند، بازتاب صداهای مشترک هـمهٔ شـخصیت‌هایم باشد. من به ظاهر صدایی بیشتر از صدای آن‌ها در اختیار ندارم. مرا بـبخشائید اگـر آن‌چه به نظر شما اندک رسیده اسـت، خـود هـمه چیز من است.

ادای احترام به نویسنده ای که دوستش داشتیم….کسی هست که بین ما نیست ….

تسلیت به جامعه ادبی ایران….

کسی هست که بین ما نیست ….

علی اشرف درویشیان از بین ما رفت 

نابینایی شعر: توماس_سگوویا ترجمه: محسن_عمادی

دلم می‌خواست از زهداِن تو زاده می‌شدم…
چندی دروِن تو زندگی می‌کردم….
ازوقتی تو را می‌شناسم،…
یتیم‌ترم….

آه، ای غارِ لطیف،…
ای بهشتِ سرخِ پرحرارت:…
در آن نابینایی چه حظی بود!….

دلم می‌خواست جسم‌ات…
می‌پذیرفت زندانی‌ام کند،….
که وقتی نگاهت می‌کردم
چیزی در اعماق‌ات منقبض می‌شد و
احساس غرور می‌کردی
وقتی به خاطر می‌آوردی
سخاوت بی‌همتایی را که تنت
بدان خود را می‌گشود
تا رهایم کند.

برای تو بود
که رمزگشاییِ نشانه‌‌های زندگی را
از سرگرفتم
نشانه‌هایی که دلم می‌خواست
از تو‌ دریافت می‌کردم.

مارسل پروست و مسئله زمان.احمد خلفانی

۱ ـ مراقبه ادبی و توقف در لحظات

معروف است که مارسل پروست در و پنجره اتاقش را حین نوشتن به روی خودش می‌بست. برای این کار می‌توان دلایل مختلفی برشمرد: در وهله اول دفاع از خود و از زمان تا به حال سپری شده در مقابل هجوم بی وقفه زمان خطی، و در وهله دوم تبدیل زمان کمی به زمان کیفی.

پروست برای تبدیل زمان کمی به کیفی احتیاجی به امتداد آن در وجه خطی و تمدید آن در زمان آینده ندارد. چرا که در این صورت گوشه چشمی نیز به کمیت زمان می‌داشت. به عبارتی می‌توان گفت که پروست به جای اینکه زمان را در اختیار حال یا آینده قرار دهد، سعی می‌کند زمان‌های حال و آینده را در بست خرج گذشته کند و از این گذشته ـ که گذشته است ـ زمانی به دست آورد که هیچ‌وقت نمی‌گذرد. این زمانی که او به دست می‌آورد همان زمان هنری است.

Marcel Proust 1871 – ۱۹۲۲
توقف‌های طولانی به شیوه پروستی در لحظات، نوعی مراقبه (مدیتیشن) است، منتها مراقبه‌ای که به جای زمان اکنون در لحظات سپری‌شده سیرمی‌کند و آنها را احیا می‌سازد. البته این فقط یک وجه مسئله است. مراقبه‌ در شکل متداولش در لحظه اکنون صورت می‌گیرد و به آن ابعاد دیگری می‌بخشد. مراقبه‌کننده همچنین، با فراموش کردن زمان، بر گذر زمان خط بطلان می‌کشد. مراقبه وقتی به این معنی باشد که ما زمان حال را با گذشته و آینده یکی کنیم، در حقیقت، از زمان کنده می‌شویم و در فضاهایی بی زمان و هم‌وزن ابدیت سیر می‌کنیم. ولی از آنجایی که مراقبه‌کننده، تنها در لحظه اکنونی که بین گذشته و آینده ایستاده، توقف می‌کند، بازهم به نوعی اسیر دست زمان است، یعنی او دست به دامان همان لحظه اکنون است که زمان در اختیار او گذاشته است. مراقبه مارسل پروستی به شکل متفاوتی صورت می‌گیرد، چرا که او حتی از خیر این هم می‌گذرد و به جای آن به لحظه‌ای و لحظه‌هایی از گذشته می‌چسبد که زمان از او گرفته یا می‌خواهد از او بگیرد.

تفاوت دیگر ـ همان طور که پیش تر آمد ـ در این است که مراقبه‌کننده در اینجا خود تعیین می‌کند که در کدام نقطه، در کدام لحظه توقف کند. اگر مراقبه‌کننده حالتی را از سکون و سکوت می‌جوید تا با حرکات و صداهای کیهان وکائنات همنوا شود، مارسل پروست، برعکس، با ایجاد نقوش گوناگون در لحظات ظاهرا مرده و از دست رفته، آنها را بر زمینه مسطح جهان پیرامون، برجسته می‌کند و به حرکت و صدا وامی‌دارد. لحظه‌های سرشار این چنینی در رمان مارسل پروست بیشمارند. این لحظات در گذشته نمی‌مانند بلکه با حرکتها و رنگها به زمان اکنون نویسنده منتقل می‌شوند و فضای ظاهرا عاطل و باطل و خالی اکنون او را پر می‌کنند.

هر لحظه از زندگی ما بخشی از وجود ماست، و فراموشی هر لحظه، بدین دلیل، فراموشی بخشی از خود ماست. فراموشی هر چه بزرگتر باشد، بخش بزرگتری از ما کشته می‌شود و همه اینها بی سروصدا صورت می‌گیرد. به این دلیل بیاد آوردن لحظه ها، خوب یا بد، از نظر پروست زنده نگه داشتن خود است.[۱]۱

آندره ژید در اولین نگاه خود به رمان “در جستجوی زمان از دست رفته” گفته است که مارسل پروست از مصالح زیادی استفاده می‌کند ولی هیچ خانه‌ای و هیچ بنایی نمی‌سازد (این نویسنده معروف فرانسوی بعدها این گفته و گفته‌های دیگرش در مورد رمان پروست را تصحیح کرد و “در جستجو” رمان مورد علاقه او شد). چیزی که در قضاوت اولیه آندره ژید فراموش شده این است که هم مصالح و هم ساختمان مارسل پروست همان لحظه‌ها هستند که رمان از آنها ساخته می‌شود. توجه به مصالح در حقیقت توجه به لحظه‌هاست و ما در نهایت ساختمانی، خانه‌ای می‌بینیم که از لحظه‌های بی‌شمار و نامیرا بنا شده است.

پروست برخلاف رونده معمولی در نشانه‌ها دقت می‌کند و در حین دقت از رفتن باز می‌ماند. لحظه که در نگاه معمولی، یک هیچِ گریزان است در نگاه موشکاف پروست، خود آبستن لحظه‌ها و زمانهای نامیرا و طولانی است. و بر همین زمینه است که می‌توان سطرهای پیچ‌ در پیچ و مالامال از نشانه‌ها و پرانتزهای او را فهمید و درک کرد. شهلا حائری می‌نویسد: “پروست به قصد چنین سبکی برگزیده است زیرا آن را مناسب سیر اندیشه خود می‌بیند. بدین سان بدون این که رشته کلام گسیخته شود می‌تواند مطالب بیشتری در آن بگنجاند.”[۲] در کنار این‌ها باید گفت که جملات مارسل پروست برای رفتن و گذشتن نیست، بلکه برای توقف است. او خواننده را ناچار به توقف‌های طولانی‌مدت در لحظه‌ها می‌کند. زمان مکانیکی در رمان پروست، در خدمت این است که در یک لحظه هنری متبلور شود و لحظه متبلور شده نیز، به سهم خود، برای این است که رنگها و نشانه‌های خود را به زمان خطی منتقل و آن را در خود حل کند. این لحظه‌ها در جملات طولانی مارسل پروست بسط می‌یابند، گویا نویسنده خواسته باشد آنها را در جهت‌های گوناگون و تا آنجایی که ممکن است، امتداد بدهد.

علی تسلیمی در کتاب “رباعی‌های خیام و نظریه کیمیت زمان” نشان می‌دهد که خیام چگونه چنین کیفیتی را از زمان اکنون، تنها و تنها از زمان اکنون، و نه گذشته و آینده بدست می‌آورد. پروست اما، همچنان که می‌بینیم، نگاهش تنها و تنها معطوف به گذشته است و آنچه را که گذشته است نمی‌خواهد به عنوان گذشته از دست بدهد. بلکه، برعکس، با تبدیل آن به زمان اکنون و انبساط آن در جهت‌های گوناگون، به آن ارزش کیفی می‌دهد. رباعی، در آن شکل کوتاه و فشرده‌اش می‌تواند اشاره‌ای نیز به گذار لحظه به لحظه شاعر باشد، رمان پروست، برعکس، هم در شکل کلی آن و هم در جزئیات تفصیلی‌اش نشان می‌دهد که نویسنده نه تنها این گذار را نمی‌طلبد بلکه با چنگ و دندان بر لحظه‌های ظاهرا سپری‌شده پافشاری می‌کند.

وان گوگ در نامه‌ای به برادرش می‌نویسد: “دلم می‌خواهد همه خاطره‌ها را، همه لحظه‌ها را طراحی کنم، ولی کار فراوان و وقت کم این اجازه را نمی‌دهد.” (نقل به معنی). باید گفت که اگر وان گوگ لحظه‌ها را نقاشی می‌کند، (همانطور که از نقاشی‌های او می‌بینیم) در حقیقت این لحظه‌های زمان واقعی نیستند که به تصویر می‌آیند، بلکه زمانی هنری است که رنگ و بوی خود را از ذهن نقاش گرفته‌اند. کار مارسل پروست به این رنگ‌آمیزی وان گوگ شباهت بسیار دارد. او لحظه‌ها را با کلمه نقاشی می‌کند و به آنها رنگ ویژه ذهن خودش را می‌دهد. البته بر خلاف آنچه که آقای تسلیمی می‌گوید این بازیافت گذشته همراه با رنج نیست[۳]. رنج می‌تواند در خود گذشته نهفته باشد ولی کاری که پروست می‌کند بازیافت لحظه‌ها و فراروی از رنجها و دردهای آن است. بیاد آوردن رنجهای گذشته در رمان “جستجو” به شکل دیگری صورت می‌گیرد چرا که زمان کیفی زمان کمی را در خود حل می‌کند. از طرف دیگر باید توجه کرد که گذشته هیچگاه به آن شکل که تجربه کرده‌ایم قابل تکرار نیست. اگر زمان در گذشته، تجارب تلخ و شیرین را رقم زده است حالا هنرمند ـ نویسنده ـ است که زمان را می‌آفریند. طبیعی است که گذر از رنجهای گذشته، با بازسازی هنری لحظه‌های سپری شده آن، به شکل دیگری نیز شامل حال خواننده به هنگام خواندن می‌شود.

۲ ـ سایه‌بانی در برابر خط زوال

در جای‌جای رمان “جستجو”، علاوه بر بازگشت به گذشته که تمام رمان بر پایه آن بنا شده، به موارد متعددی برمی‌خوریم که نشان‌دهنده ابعاد دیگر نگاه پروست به مسئله زمان است. یعنی پروست در برگشت به لحظات گذشته، به جوانب متعدد آنها نظر دارد، به گونه‌ای که احساس می‌کنیم که حواس راوی بیش از آنکه مشغول راه‌ها باشد، به حاشیه و اطراف و اکناف آنها پرداخته است. در این موارد، سرپیچی از زمان ساعتی و مکانیکی شکل دیگری به خود می‌گیرد.

مارسل پروست: در جستجوی زمان ازدست‌رفته، ترجمه مهدی سحابی، تهران: نشر مرکز.
مارسل پروست: در جستجوی زمان ازدست‌رفته، ترجمه مهدی سحابی، تهران: نشر مرکز.
در جایی می‌بینیم که مارسل که با پدر و عمویش به طرف خانه سوان در راه است، در حاشیه راه و دور از چشم آن دو، اولین جرقه‌های عشق را با دیدن دخترکی به نام ژیلبرت تجربه می‌کند. از آن به بعد او هر بار با شنیدن نام آهنگین ژیلبرت خواسته یا ناخواسته وارد فضاهای رویایی دیگری می‌شود. راوی درجایی دیگر به توصیه پزشکان و جهت درمان تنگی نفس که از کودکی (همچون خود پروست) به آن مبتلا بوده، به همراه مادربزرگش عازم شهر بالبک است. او، در قطار، حواسش متوجه بیرون است؛ مناظر از سمت راست و چپ به سرعت می‌گذرند و جای خود را به مناظر تازه‌ای می‌دهند.

کاری که راوی با نظر مدام به سمت چپ و راست قطار انجام می‌دهد، شاید همان چیزی باشد که ادبیات بطور کلی انجام می‌دهد؛ به جای پرداختن به خط مستقیم زندگی روزمره به چپ و راست نظرافکندن و از مسیر معمول به “بیراهه” زدن. و نیز پرداختن به اتفاقاتی که می‌توانست بیفتد و نیفتاده است، چرا که قطار زندگی از روی ریل‌های کاملا مشخصی می‌رود و بسیاری چیزها را نادیده می‌گیرد:

“این دوشیزه زیبا، که موقع شتاب گرفتن قطار هنوز می‌دیدمش، به بخشی از زندگی‌ای می‌مانست که از آنچه می‌شناختم و به بوسیله یک حاشیه از آن جدا می‌شد متفاوت بود. زندگی‌ای که احساساتی که بوسیله اشیاء در آن بوجود می‌آمدند احساسات دیگری بودند، زندگی‌ای که حالا جداشدن از آن دیگر ممکن نبود و به مردن می‌مانست. برای زنده‌نگاه داشتن این احساس زیبا همین بس بود که من به اندازه کافی نزدیک آن ایستگاه کوچک ساکن باشم، طوری که هر صبح شیرقهوه‌ام را از دست دختر روستایی بگیرم. اما افسوس، او از آن زندگی دیگر که من بسرعت به‌ سویش می‌رفتم، همیشه غایب بود.”۴[۴]

رمان” جستجو” به مثابه پنجره قطاری است که ما را از راست و چپ متوجه مناظر پیرامون می‌کند. و اتفاقا همین پنجره‌ها باعث شده‌اند که زمان، که برای قطار خطی است و دو ایستگاه و دو نقطه را به هم وصل می‌کند، از خط خارج شود و وارد فضاهای دیگری شود. قطاری را در نظر بگیریم که شهری نه چندان دلچسب را به شهر نه چندان زیبای دیگری وصل می‌کند و ما، از بخت بد، سوار همین قطار شده‌ایم تا از شهر اولی به دومی برویم. این دور تسلسلی است که اکثر ماها بدان مشغولیم. نگاه به راست و چپ ریل آهن، در حقیقت خروج از دور تسلسل و خلق زمانی دیگر است که ذهن مسافر را از خط ریل به افق‌های دیگری می‌برد، یعنی به آنجاهایی که خطوط مستقیم ریل راهی ندارند. این طرز نگاه ادبی، اشاره به مکانی و به امکاناتی در بیرون از موقعیتی است که ما در آنیم.

گوش سپردن به چپ و راست، همزمان با برگشت به گذشته، وجه دیگری از سینه سپرکردن در مقابل گذر زمان و نوعی ایستادگی در مقال زوال است ـ شبیه مواقعی که برای محافظت از باران شدید یا آفتاب‌زدگی، زیر چتری یا سایه‌بانی می‌ایستیم ـ و نیز نوعی مقابله با زمان تک‌بعدی است که پیوسته رو به اتمام دارد. نگاه راوی از پنجره قطار، پرهیز از زمان خطی است و از روزمرگی. گریز از زمان خطی نگاهی است به عمق و تلاشی است برای جاودانگی.

شاید یکی از راههای گریز از خط ممتد کوتاه یا بلند زندگی مکانیکی‌شده این باشد که به جای یک انتخاب، همزمان دست به چندین انتخاب بزنیم و به راههای بیشمار برویم. و یا اگر هم امکان انتخاب‌های موازی متعدد نداریم چنان شیوه‌ای انتخاب کنیم که در خط مستقیمِ دیکته شده شکستگی و اعوجاج و پستی و بلندی بوجود بیاوریم. اینکه آیا چنین چیزی واقعا ممکن است یا خیر، بحث دیگری است. حقیقت این است که رمان، چنین امکانی را در اختیار ما قرار می‌دهد. آن شکلی از زندگی که در رمان رخ می‌نماید معمولا در نقطه مقابل زندگی معمولی و روزمره ماست، چرا که افراد داستان معمولا به جای اینکه از راههای معین، خط‌کشی‌شده، رسمی و قانونی جامعه پیروی کنند راهی تجربه نشده، نامرسوم، غیر قانونی و شاید هم معکوس پیش می‌گیرند. به عبارت دیگر ادبیات، واقعیتی را به موازات و در ماوراء واقعیت موجود می‌آفریند و نشان می‌دهد که گذار از این واقعیت ممکن است. ادبیات از این نظر گناهی است که نویسنده نسبت به مناسبات موجود مرتکب می‌شود. حکومتها این را به خوبی می‌دانند و راز حساسیت آنها به ادبیات نیز در همین نکته نهفته است

منظره پشت پنجره برای راوی رمان “جستجو” اصل مطلب است. ولی قطار به راه خود می‌رود و راوی را با خود می‌برد. اینکه چیزی به حاشیه رفته و جزء زندگی نشده، بی شک به دلیل کم اهمیت بودن آن نیست، بلکه بدین دلیل است که زندگی در مسیر خطی و یک‌بعدی‌ خود، از موارد متعدد تنها یک مورد را انتخاب می‌کند و بقیه را به “حاشیه” می‌راند و حذف می‌کند. ادبیات، این حذف‌شده‌ها و به‌حاشیه‌رفته‌ها را زنده می‌کند و به این ترتیب، تاریخ دیگری می‌نویسد. این گفته که ادبیات، تاریخ را کامل می‌کند مبنای درستی ندارد. ادبیات بیشتر از آنکه در فکر تکمیل تاریخ باشد، تاریخ دیگری را به موازات تاریخ رسمی و حتی در تقابل با آن می‌نویسد. بطور خلاصه می‌توان گفت که ادبیات به حاشیه همچون اصل مطلب می‌نگرد و آن را به مرکز رویدادها برمی‌گرداند‌، یعنی به آن جایی که می‌توانست باشد.

پانویس‌ها

۱: Marcel Proust: Auf der Suche nach der verlorenen Zeit, S. 883

۲: شهلا حائری: در سایه مارسل پروست، نشر قطره، صفحه ۵۸.

۳: علی تسلیمی، رباعی‌های خیام و نظریه کیمیت رمان، تهران، کتاب آمه، صفحه ۱۵.

۴: Marcel Proust: Auf der Suche nach der verlorenen Zeit, S. 865

کرمي در ارکستر. توربورگ ندرئوس ترجمه سروژ استپلنیان

در آن روزگاری که من کارمند ارکستر سمفونیک بودم، زارو در شمار نوازندگان ضربی ارکستر بود . سازهای ضربی و به‌عبارت دیگر توپخانه ارکستر را چندین طبل با بشقابهای مسینی که به‌دو طرفشان آویخته و چند عدد چوب کوتاه و بلند که می‌توانند به‌آرامی زمزمه سر دهند و یا به‌سختی غرش آغاز کنند تشکیل می‌دهد . هیچ کس جز خود زارو حق نداشت به‌ توپخانه دست بزند . تنها خود او بود که طبل‌ها را پاک و مرتب می‌کرد، پوشش آن‌ها را برمی‌داشت و بار دیگر همچون کودکان قنداق پیچشان می‌کرد . اکثر نوازندگان آرزو دارند روزی به‌ صف اساتید واقعی درآیند. در واقع همه آن‌ها چنین‌اند، اما گرفتاری‌های زندگی این گونه آرمان‌ها را برباد می‌دهد و خود نوازندگان را به‌سازهائی فرمانبر مبدل می‌کند . در آن میان تنها زارو بود که هنرمند ملهمی باقی ماند . روح موسیقی، روح خود او بود . یادم می‌آید که به‌ من می‌گفت : تو همه‌اش از ویلون و پیانو حرف می‌زنی، حال آنکه توپخانه خودش به‌ تنهایی یک پا سمفونی است . البته من به‌هیچ روی مدعی آن نیستم که موسیقی را به‌خوبی درک می‌کردم؛ از این جهت در جوابش گفتم : من فقط متصدی حرارت مرکزی تالار هستم و وظیفه‌ام این است که نگذارم انگشت‌هایتان یخ بزند . اما تا حالا شنیده بودی ادعا کنم حرارت مرکزی هم خودش یک‌ پا سمفونی است ؟ به هرتقدیر جروبحث کردن با زارو و نیز با ویلونیست اول ارکستر کار عبثی بود تازه فیس‌وافاده و ادعاهای ویولونیست اول را می‌شد توجیه کرد ، چرا که یک رهبر ارکستر پرآوازه در برابر چشم همه تماشاگران فقط دست اورا می‌فشارد و به‌ نام او از همه اعضای ارکستر ابراز تشکر می‌کند .
این ویولونیست اول است که از جانب همه نوازندگان ارکستر، باحجب لبخند بر لب می‌آورد و در‌‌ همان حال، احساس حقارتی را که همه آن‌ها به‌هنگام تمرین‌ها تحمیل کرده‌اند و انزجاری را که از رهبر ارکستر که در جریان تمرین‌ها بد‌ترین ناسزا‌ها را بارشان می‌کند به‌دل دارند به‌بوته فراموشی می‌سپارد .
اما این حالت در مورد همه، یا دقیق‌تر بگویم در مورد زارو مصداق پیدا نمی‌کرد .
در بدو امر چنین به‌نظر می‌رسد که نوای ساز ضربی کمترین وجه اشتراکی با اصل موسیقی ندارد چرا که مهم‌ترین وظیفه طبال چیزی جز شمردن نیست . او مدام می‌شمارد . چوب‌های بلند یا کوتاه را توی دستش می‌گیرد و آن‌ها را بر طبل می‌کوبد . ضربه‌ ای محکم یا ضربه‌ ای ملایم . او قادر است اصواتی شبیه غرش و رعدهای دوردست را که رفته‌رفته به‌غرش توپخانه مبدل می‌شود از طبل بیرون بیاورد . می‌تواند بشقاب‌های برنجی طرفین طبل را توی دستش بگیردو از‌آن‌ها صدائی شبیه به‌پانگ یا پینگ ( اصواتی دقیق و حساب شده ) خارج کند . وظیفه دارد که بی‌وقفه و بدون احساس خستگی بشمارد و باز هم بشمارد .
من که به‌اقتضای شغلم موظف بودم همیشه و در جریان همه تمرین‌ها، ‌در تالار حضور داشته باشم توفیق یافته بودم که درک معنای موسیقی را تا حدی فرا بگیرم، اما مهم‌ترین نکته‌ ای که دستگیرم شد دشواری و ناسپاسی این حرفه بود .
یک نوازنده ارکستر نه تنها مغز و عضلاتش را به‌کار می‌گیرد، بلکه مساله آتیه درخشانش نیز ( دست کم در نخستین سال‌های آغاز کارش، یعنی در زمانی که گمان می‌برد در شمار مشاهیر عالم هنر در خواهد آمد ) برایش مطرح می‌شود . و از همین روست که به‌حکم اجبار، درشتگوئی‌های مردی را که چوبی در دست دارد و آن را در فضا به‌هر سو حرکت می‌دهد تحمل می‌کند .
آری، نوازندگی حرفه‌ ای است تلخ و حقارت بار .
ما معمولا نوازندگان را در تالارهای غرقه در نور و آراسته کنسرت مشاهده می‌کنیم که با اسموکینگ‌ها یا فراک‌های خوش دوختشان روی صحنه جلوس کرده‌اند و آثار زیبای موسیقیدانان را جرا می‌کنند . اما به‌هنگام تمرین‌ها با کت و شلوارهای فرسوده‌شان ( لباس‌هائی که هر روز بر تن دارند ) در تالار حضور می‌یابند و بسته به‌میزان شهرت یا حرارت و حساسیت مردی که ارکستر را رهبری می‌کند، ساعت‌های متوالی( سه، چهار و‌گاه حتی پنج ساعت ) می‌نوازند . این تمرین‌ها زیر نور کم فروغ و رنگ پردیده چراغ‌های مخصوص نت خوانی و در میان گرد و غبار سالن (چنین است وضع تالار کنسرت در روزهای عادی) آغاز می‌شود و انجام می‌گیرد . هر نوازنده‌ ای در ساعت غیرتمرین مشغله‌ ای دارد، که بعد از تمام تمرین ناگزیر است به‌سراغ آن بشتابد . اکثرشان عصر‌ها یا شب‌ها در کافه و رستوران‌های مختلف شهر نوازندگی می‌کنند . برخی از آن‌ها نیز کلاس درس خصوصی دارند . بعد از پایان جلسات تمرین برچهره‌‌های عرق کرده و خاکستری رنگشان ممکن نیست حتی سایه ای از شوق و رضایت مشاهده شود . آن‌ها در لحظه ای که رهبر ارکستر عرق از چهره می‌زداید و کتش را می‌پوشد و می‌گوید : خوب، انگار برای امروز کافی است از شدت خستگی و اندوه و نفرت، منگ و بهت‌زده به‌نظر می‌آیند .
تنها کسی که مهر اندوه و ملال برچهره‌اش نقش نمی‌بست زارو بود . بر رخسار او حتی اندک اثری از ویرانی و نفرت مشاهده نمی‌شد . این ویرانی و نفرت را برچهره دیگر نوازندگان ( که در دست‌های رهبر ارکستر جز یک ساز سمفونی آسمانی چیزی نبودند ) بار‌ها و بار‌ها دیده بودم . زارو بعد ختم جلسه تمرین چوب‌های طبلش را با احتیاط جمع می‌کرد . گرد و غبار توپ را با یک تکه جیر به‌ دقت می‌زدود و با دهانش ضرب می‌گرفت : داـ دا ـ دی، داـ داـدی … و در‌‌ همان حال، ‌چشم‌های سیاهش پرفروغ می‌شد . در این گونه مواقع رو می‌کرد به‌یکی از نوازندگان و می‌گفت : “خدایا چه تمی؟ خدای بزرگ، چه تم قشنگی ؟” اما در آن میان کسی را نه حالی بود نه مجالی تا درباره” تم ” با او جروبحث بنشیند . لاجرم خودش را مخاطب قرار‌ می‌داد و با خود می‌گفت :
” محشره ؟ واقعا که محشره ”
گاهی اوقات به‌ تماشای تمرین‌های انفرادیش می‌رفتم . او در خانه‌اش طبل نداشت، اما با وجود این به‌ تمرین می‌پرداخت . رو به‌روی دفترچه نت می‌نشست، سرش را با وزن موسیقی به‌حرکت در می‌آورد و سرگرم شمردن می‌شد . در این حال انسان می‌توانست آرزوهای او را توی چشم‌هایش بخواند . در عالم خیال، چوب‌های کوتاه نامرئی و بشقاب‌های برنجی را به‌دست می‌گرفت و می‌نواخت . در این گونه مواقع چنا‌چه به‌اتاقش پا می‌نهادم . آرام و خاموش روی صندلی می‌نشستم تا مگر سمفون صامتی را که به‌زعم زارو طنین آن در فضای اتاقش پیچیده بود و کلبه محقرش را به‌تالارپرنور کنسرت ماننده می‌کرد قطع نکنم . مرغ سعادت آشکارا بر اتاقش بال و پر می‌گشود . این سعادت در کلبه محقر او , کلبه‌ ای که در عین حا به‌عنوان آشپزخانه نیز مورد استفاده قرار می‌گرفت و میز ناهار خوریش پوشیده از خرده نان و هوایش آکنده از بوی کالباس و پیاز خام بود , به‌شکل گنبد کلیسا و آسمان پرستاره جلوه‌گر می‌شد .
زارو معمولا می‌گفت :
– اینکه نوازنده‌ها خاکستری رنگ شده‌اند و از موسیقی هم لذتی نمی‌برند تقصیر خود آن‌ها است . پیش از آنکه جای خودشان را توی ارکستر پیدا بکنند می‌روند زن می‌گیرند، و تا بیایند به‌خودشان بجنبند بچه‌دار می‌شوند . بعدش هم هی باید زور بزنند تا پول لباس و اجاره خانه و خرج تحصیل بچه‌هایشان را در بیاورند . به‌این ترتیب ناچار می‌شوند به‌درس خصوصی دادن و ساز زدن توی کافه‌ها رو بیاورند و استعداد خودشان را تباه کنند . اول استعدادشان را به‌ باد می‌دهند بعد هم آرزو‌هاشان را . وقتی شش دانگ حواس انسان پیش اجاره خانه باشد البته که موسیقی در وجودش می‌میرد. هنر، تا دلت بخواهد بوالهوس است و احتیاج به‌رنگ‌های درخشان دارد . اگر هنر فقط با رنگ خاکستری نفس بکشد خاموش می‌شود و می‌میرد . به‌من و اتاقم نگاه کن ؟ درست است که مثل قصر نیست اما در عوض اجاره‌اش ارزان و مناسب است . از این وضع راضیم، چون که شب و نصف شب مجبور نمی‌شوم بی‌خوابی بکشم و فکر اینکه می‌توانم سر برج اجاره خانه را کف دست مالک ساختمان بریزم یا نه پدرم را بسوزاند . خوشم از اینکه می‌توانم با خیال راحت دراز بکشم و به‌نغمه‌های پنج ضربی موسیقی ملی سرزمین روسیه فکر بکنم و از کمالشان لذت ببرم. یک چنین لذتی، رنگین کمانی است از یاقوت و زمرد . در این حال موسیقی درست مثل یک لالائی وجودم را نوازش می‌دهد . گرفتاری‌های روزمره با آن رنگ‌های خاکستری و کثیفشان قادر نیستند این موسقی را تیره و کدر کنند . این کلبه‌ ای که می‌بینی قصر رنگین‌کمان من است . اما لازم است بدانی که هیچ زنی به‌این قصر راه ندارد . آخر وقتی که عشق به‌صورت عادت در بیاید و تازگی خودش را از دست بدهد، ‌اجاره خانه و پول شیرفروش این جور حرف‌ها در ردیف اول اهمیت قرار می‌گیرد و درست در همین وقت است که انسان رنگ خاکستری را استنشاق می‌کند و هنر هم لاجرم می‌میرد؛ و غالبا عشق هم همراه هنر جان به‌جان آفرین تسلیم می‌کند .
چنین بود سخنان زارو .
اندکی پیش از برگزاری جشن سالگرد تاسیس ارکستر سمفونیک، رهبر ارکستر جدیدی به‌شهرمان آمد . ارکستر سمفونیک در این جشن با شکوه قرار بود سمفونی تازه سیبلیوس را برای نخستین بار اجرا کند . در آن روز‌ها سمفونی مورد بحث را که در محافل مختلف موسیقیدانان وموسیقی‌شناسان جر و بحث فراوانی برانگیخته بود یک اثر بسیار انقلابی به‌شمار می‌آوردند . مردم شهرمان، طی سه هفته پیاپی با ایراد نطق و خطابه و برگزاری ضیافت‌ها مقدم آن رهبر ارکستر را گرامی داشتند . اما اعضای ارکستر، در ساعات روز، در جریان تمرین‌ها از خلق تند و غیرقابل تحمل او به‌جان می‌آمدند . کتش را در می‌آورد و کار تمرین را آغاز می‌کرد . موی سفیدش که بی‌شباهت به‌یال شیر نبود بر فرق سرش می‌جنبید، دست‌هایش را در فضا به‌حرکت در می‌آورد، پا بر زمین می‌کوبید، در حرف‌هایش خشونت به‌کار می‌برد و نوازنده‌ها را بعد از نواختن چند میزان متوقف می‌کرد که مثلا : “دوباره از می‌شروع کنید ” آن‌ها بار دیگر از سر می‌گرفتند و رفته‌رفته با دقت کمتری می‌نواختند، و اقای رهبر ارکستر بعد از چند میزان بار دیگر نعره می‌کشید که : “دوباره از می‌”
زارو خودش را بر فراز المپ حس می‌کرد . با هیجان بسیار چهره عرق کرده‌اش را خشک می‌کرد و می‌گفت : “این مرد راستی راستی نابغه است . چه روح پرشوری ؟ او، خدای آتش‌فشان‌هاست” ودر‌‌ همان حال، سایرنوازندگان غرولندکنان زیرلب می‌گفتند : “ابلیس! …جلاد! …مردم‌آزار!”
و بدین گونه بود که سرانجام موسیقی یا دقیق‌تر بگویم سمفونی خلق می‌شد . بعد از این تمرین‌ها اصوات هفتاد و دو ساز مختلف به‌اشاره دست‌های سحرآمیز رهبر ارکستر درهم می‌آمیخت و طنین این نوا در فضای تالار کنسرت چنان بود که گوئی همه اصوات فقط از یک ساز خارج می‌شود . هنگامی که ارکستر به‌قسمت پیانی‌سیمو می‌رسید انسان تصور می‌کرد که این ترانه را یک روح ساز کرده است . می‌پنداشت دیوارهای تالار است که در گوشش زمزمه می‌کند . گمان می‌برد که این نوا از جهانی دیگر به‌درون تالار تراویده است، سقف تالار به‌ کناری می‌رفت و آسمان بلندی و بیکرانگی آسمان جلوه‌گر می‌شد .
زارو خپله، همچون درنده‌ ای که آماده جهیدن باشد در جای خودش میخکوب می‌شد . با توجهی آمیخته به‌احترام به‌رهبر ارکستر چشم می‌دوخت، وزن‌ها را می‌شمرد و لب‌هایش رابا حالتی بسیار زیبا , انگار که قصد بوسیدن دارد , جمع می‌کرد .
و اما دست‌هایش ؟ دست‌های سفید واندکی گوشتالودش! این دست‌ها، حتی آن‌گاه که آن‌ها را با حالتی عاشقانه برپوست طبل می‌نهاد تا طنینش را خفه کند، باز هم می‌نواختند . او خود همچنان به‌شمردن ادامه می‌داد ولی دست‌هایش حتی در لحظه‌های سکوت طبل , سکوتی که طبل‌ها بیش از دیگر ساز‌ها دارند , از نواختن و جنبیدن باز نمی‌ایستادند . دست‌هایش جنب و جوش صامتی داشتند . مدام چوب‌ها را عوض می‌کردند و هم چنان که زارو تا فرا رسیدن‌آن لحظه بزرگ که می‌بایست چوب‌ها را با ضرباتی ظریف و شکوه‌ مند بر طبل فرود آرد به‌ شمردن ادامه می‌داد، آن‌هارا با حرکاتی نامحسوس نوازش می‌کردند . ابزار کارش را برای برای برپاکردن جشن، برای آن لحظه بزرگ که طبل به‌صدا در می‌آمد آماده می‌کرد. و این، لحظه تکنوازی طبل بود . در این موقع برسیمای گوشتالود و سفید زارو , چهره ای به‌سفیدی عاج , حالت جذبه ای بی‌غل و غش نمایان می‌شد، سبیل تنکش به‌بالا می‌جهید و چشم‌هایش درخشان و پرفروغ می‌شد .
هفتادو دو انسان فراک پوش، ‌در تالاری غرقه در نور نشسته به‌رهبری یکی از مشهور‌ترین رهبران اروپا سرگرم اجرای موسیقی آسمانی بودند . بدون شک بسیاری از علاقه مندان موسیقی با خود می‌اندیشیدند : “کاش من هم نوازنده ارکستری بودم! چه زندگی زیبایی دارند؟ زیستن در عالم موسیقی، جشنی است جاودانه!” آخر نه اینکه از این جمع هیچ یک را توفیق آن نبود که در جلسات تمرین ارکستر حضور داشته باشد !
عصر‌‌ همان روز، پس از پایان برنامه کنسرت، به‌افتخار همه نوازندگان ارکستر سمفونیک ضیافتی برگزار شد . طبعا رهبر ارکستر در مرکز توجه همگان قرار داشت . من نیز توفیق پیدا کردم که در ضیافت مورد بحث شرکت کنم، زیرا به‌هر تقدیر من نیز به‌ آن جمع تعلق داشتم . میز رنگین، غذاهای متنوع، مشروب خوب و فراوان. نطق و خطابه و آوازخوانی . سرور و شادمانی وجود همگی را پر کرده بود . رهبر ارکستر به‌ یک انسان معمولی مبدل شده بود و اکثر نوازندگان را “تو” خطاب می‌کرد . مثلا ویولونیست اول را در آغوش گرفت و اطمینانش داد که مردی است هنرمند، “یک هنرمند واقعی” و از اینکه به‌هنگام تمرین‌ها او را “یک صنعتکار ناچیز” می‌نامید از او پوزش طلبید .
جام‌های مشروب پیاپی پر و خالی می‌شد . چندین جام را به‌رسم ابراز شادمانی بر زمین کوبیدند و شکستند . جو ضیافت بعد از ساعات نیمه شب، رونق تازه‌ای گرفت : بحثی سخت پرشور درباره سمفونی جدیدی که اجرا کرده بودند در گرفت . نوازندگان سرهای خود را به‌کلاه‌های کاغذی آراسته بودند. روی فراک‌ هایشان پولک‌های الوان کاغذی چسبیده بود . بر کاکل سیاه قیرگون زارو سعی فراوان داشت که در بحث همگان شرکت کند اما هر بار که لب به‌سخن می‌گشود تا ابراز عقیده ای کند شنونده‌ای نمی‌یافت . همه با هم حرف می‌زدند و به‌ میان سخن یکدیگر می‌دویدند‌ ، اما صدای آمرانه رهبر اارکسترکه اکنون به‌قدر کافی سرش گرم شده بود رسا‌تر از دیگر صدا‌ها طنین انداز می‌شد . روی یال شیریش یک کلاه مندرس عهد ناپلئون خودنمائی می‌کرد که به‌ آهنگ استدلال‌های کوبنده‌اش می‌جنبید . بر‌شانه کتش جوی باریکی از رب گوجه فرنگی ماسیده بود . با صدای رسائی که داشت گفت :
– دلم می‌خواهد خودتان فکر بکنید! آخر، ‌من نمی‌فهمم این آقای سیبلیوس چه خیال کرده ؟ چطور به‌خودش جرئت داده که تصاویر کهنه ملی و روستایی را لای خصوص ناب و گستاخ بچپاند؛ درست مثل این است که انسان بردارد گل‌های شقایق را روی دیوار کلیسا نقاشی کند!
زارو به‌پا خاست . سبیلش در زیر آن بینی کاغذی می‌لرزید . صدا لب‌هایش به‌یک اندازه مرتعش بود . اما یاس و درماندگی سرانجام به‌او جرئت بخشید، ‌چنان که صدایش استوار شد و در میان همهمه عمومی طنین انداخت :
– مائسترو! مائسترو! یک دنیا عذر می‌خواهم ! بنده با عقیده شما موافق نیستم! اجازه بدهید نظر خودم را بگویم. لطفا گوش کنید!
و درباره این اثر بحث‌انگیز، داد سخن داد . راجع به‌سبک‌های رمانتیسم و کلاسی سیسم، شیوه‌های تنظیم و هماهنگ کردن ساز‌ها، ‌نوآنس اصوات و نیز درباره تحولات قوانین کمپوزیسیون و مطالب دیگری که اکنون از بادم رفته است سخن گفت : رفته رفته عصبی‌تر می‌شد و زبانش لکنت پیدا ‌می‌کرد . تقریبا همه حضار سکوت اختیار کرده بودند . در آن حالت، آکنده از شور و هیجان دست‌هایش را از هم می‌گشود و آن‌ها رابه حرکت در می‌آورد . نگاه آن چشم‌های سیاه که به‌سیمایش وقار و هیبتی می‌بخشید بالای بینی کاغذیش شعله‌وار بود .
رهبر ارکستر که دست‌ها را بر سینه چلیپا کرده بود با دقت بسیار , دقتی که تنها به‌هنگام تماشا کردن لکه چربی تازه‌ ای بر فراک نظیف اعمال می‌شود , به‌نوازنده خپله چشم دوخته بود . کلاه ناپلئونی مائسترو بر کف تالار افتاده بود . سرانجام سرش را با غرور ونخوت بالا گرفت و بی‌آنکه به‌کسی بنگرد پرسید :
– این آقا کی باشند ؟ – زارو، طبال ارکستر . – هوم، زارو! آقا را باش! طبال‌باشی!… پس این طور، آقای زارو! شما بهتر است حواست پیش طبلت باشد . فراموش نکن که به‌چوب زدن طبل موسیقی نمی‌گویند . تازه جالب این است که آقا سعی می‌کند سمفونی را برای من توضیح بدهد! می‌دانی؟ تو در ارکستر فقط یک کرم هستی !
آن وقت پشتش را رد به‌زارو بخث قطع شده را از سر گرفت . انگار نه انگار .
بار دیگر همهمه از سر گرفته شد اما به‌نظرم می‌رسید که سکوت عجیبی را بر آن جلسه حکمفرما شده . این سکوت شوم زارو را تنگ در حلقه محاصره خود گرفت . به‌گوشه‌ ای از تالار ضیافت پناه برده بود و در این حال کوتاه‌ تر از آن می‌نمود که بود . چنان بود که انگار بینی کاغذی و گوشه‌های سبیل و لب زیرینش فرو افتاده است .
دیگران همگی حسابی سرحال می‌نمودند . باید صمیمانه اعتراف کنم که من اکنون همه‌ جزئیات ضیافت آن شب را به‌خاطر ندارم، با این همه لحظه خروج از سالن را که نگاهم به‌ زارو افتاده بود فراموش نکرده‌ام : یکه و تنها . با کلاه کوچکش و با یک بطر شامپانی که لای زانو‌هایش داشت روی پله‌ء دماغش را بالا می‌کشید و دانه‌های اشک روی گونه‌هایش می‌غلتیدند . این آخرین خاطره‌ ای است که از آن کنسرت با شکوه در خاطرم به‌جای مانده است .
“مائسترو” پیش از ترک شهرمان می‌بایست در یک کنسرت دیگر شرکت می‌جست و ارکستر را رهبری می‌کرد .
در‌‌ همان نخستین جلسه‌ء تمرین از مشاهده‌ وضع زارو به‌حیرت افتادم : زارو به‌کلی تغییر یافته بود . با گونه‌های فرو افتاده، بدون شور و حرارت روزهای پیشین , درست مثل ماشینی خودکار, می‌شمرد و انجام وظیفه می‌کرد . رنگ صورتش به‌سفیدی رنگ و روی اموات بود . گمان کردم بیمار است . بعد از پایان تمرین به‌اتفاق هم بیرون آمدیم . گفتم : زارو، خسته به‌نظر میایی . جوابم را نداد، ‌چانه‌اش را در یقه پالتویش کرد و خاموش و بی‌صدا به‌راه رفتن ادامه داده. سرانجام پرسید :
– تو شنیدی که گفت “کرمی در ارکستر”؟… آن کرم، منم، ‌ من، زارو! کرمی در ارکستر . بعد از من دعوت کرد به‌خانه‌اش بروم . تشکر کردم و به‌عذر دیروقت بودن سعی کردم تا از اجابت دعوتش سر باز بزنم؛ اما پشت در خانه‌اش که رسیدیم وجود مرا یکسره فراموش کرده بود : در را جلو صورتم محکم به‌هم کوبید و مرا پشت در گذاشت .
در جلسه تمرین بعدی رفتارش سخت عجیب بود . بعد از پایان تمرین سعی کردم ببینمش؛ قصد داشتم دلداریش بدهم . دم در خروجی جلوش را گرفتم و گفتم :
– گوش کن زارو، حرف‌های یارو را فراموش کن . آن شب مست بود . تازه ما‌ها هم همگی مست بودیم . بی‌شتاب به‌طرف من چرخید و نگاه مه گرفته‌اش را به‌ من دوخت در نگاهش نفرتی عمیق موج می‌زد، نفرتی سرد و کدر، نفرتی گنگ و ناسالم . خاموش ماند، رویش را برگرداندو به‌راه خود رفت .
سرانجام روز اجرای کنسرت وداع فرا رسید . گرچه در کنسرت‌های بسیاری حضور یافته بودم، با این همه تا حدی احساس بی‌ابی و ناراحتی می‌کردم چرا که آن شب وظیفه مخصوصی به‌من محول شده بود . می‌بایست دسته گل‌هائی را که مانند روزهای ختم و عزاداری سراسر راهرو تالار را پوشانده بود به‌رهبر ارکستر و ویولونیست اول تقدیم کنم .
کنار در جانبی صحنه ایستاده بودم و به‌مجموعه اصوات عجیب و درهم برهم سازهای مختلفی که کوکشان می‌کردند و هم چنین به‌تمرین‌های کوتاه انفرادی که تا ظاهر شدن رهبر ارکستر فضای تالار را پر کرده بود گوش می‌دادم . زارو بی‌حرکت سر جای خود نشسته بود . دست‌های عاری از حیاتش روی طبل قرار داشت و نگاهش به‌فضای تالار دوخته شده بود . انسان از مشاهده او به‌ یاد مومیائی‌ها می‌افتاد .
هنگامی که رهبر ارکستر ظاهر شد و تالار از کف زدن‌ها و هلهله تماشاگران به‌ لرزه درآمد نیز زارو همچنان بی‌حرکت سر جای خود نشسته بود، ‌ دست‌هایش را برای برپا داشتن جشن آماده نکرد . چوب‌های طبل را عاشقانه میان دست‌هایش نگرفت . در میان آن همه همهمه به‌نظرم آمد که سکوتی ناگهانی , سکوتی وحشتناک , بر تالار حکمفرما شده است . این سکوت همچون دیوار سفیدی زارو را احاطه کرده بود . نگران و مضطرب شدم . حتی در لحظه‌ای که رهبر ارکستر چپبش رابلند کرد و سراسر تالار در خاموشی مطلق فرو رفت، باز هم نتوانستم این اضطراب را از خودم دور کنم . زارو را می‌دیدم که چشم‌های سیاه و بی‌حالتش را به‌مائسترو دوخته بود .
سرانجام طنین نخستین آکوردهای سمفونی در فضای تالار پیچید . به‌چهره زارو نگریستم و از شدت اضطرابم کاسته شد . داشت وزن‌ها را می‌شمرد و شش دانگ حواسش متوجه موسیقی بود . لحظه‌ئی بعد چوب‌های طبل را توی دستش گرفت . من با همه جمله‌های این سمفونی آشنا بودم اما ناگهان حادثه غیرمنتظره‌ ای رخ داد : در این قسمت از سمفونی، طنین موسیقی می‌بایست رسا‌تر شود و نوازنده طبل وظیفه داشت ریتم آنرا حمایت و تقویت کند و به‌مرحله بالاتری ارتقا دهد . البته زارو چوب‌هایش را بر طبل فرود آورد، اما چگونه ؟ بنای ترکیب با شکوه اصوات داشت شکاف بر‌می‌داشت و فرو می‌ریخت . کافی بود انسان به‌چشم‌های شنوندگان نگاه کند تا به‌این مطلب پی‌ ببرد . در نگاه‌ شان نگرانی و عدم رضایت موج می‌زد . جمعیت رفته‌رفته همهمه سر داد . رنگ صورت مائسترو از شدت خشم و غضب به‌سبزی گرائید .
سرانجام به‌حقیقت قضیه پی‌بردم !
زارو در شمارش خود دچار اشتباه شده بود . مقدار اشتباهش به‌اندازه یک هشتم ضرب بود . البته نمی‌توانم به‌ درستی مشخص کنم که در وارد آوردن ضربه بر طبل تعجیل یا تاخیری روی داده بود، اما قدر مسلم آنکه زارو اشتباه کرده بود . او قسمت ویژه خود را اجرا کرده بود اما اکنون پیش درآمد بدون همراهی طبل ادامه یافته بود . این اشتباه را نمی‌شد رسوائی نامید، بلکه احتمالا می‌توانست ناکامی و عدم موفقیت ساده‌ ای به‌شمار رود . مائسترو همچنان به‌رهبری خود ادامه داد . از این پس، ضربه‌های کوتاه و خفه طبل دقیق و حساب شده بود .
در مدت سکوت میان قسمت‌های اول و دوم، ‌ زارو از سیمای رهبر ارکستر چشم بر‌نمی‌داشت . چنین به‌نظر می‌رسید که در همه این مدت سرگرم شمارش است . از لحظه‌ ای که ارکستر اجرای قسمت آداجیو را شروع کرد، همه توجه ملامت‌بار مائسترو به‌روی زارو متمرکز شد و درست در همین هنگام بود که حادثه بسیار تاثرانگیزی روی داد : حادثه‌ای که تا مدت‌ها نقل محافل موسیقی شهر ما شد . طبل، سکوت کرده بود . در این قسمت زمزمه ملایم طبل می‌بایست روح پرتلاطم موسیقی را تقویت کند و برشور آن بیافزاید، اما طبل زارو لب از زمزمه فرو بسته بودو ترنم موسیقی هم چنان ادامه داشت لیکن به‌سبب عدم برخورداری از حمایت طبل، سخت رنگ پریده و بی‌روح می‌نمود . جمله‌های زیبای موسیقی در اینجا به‌طور قطع به‌چارچوب احتیاج داشت . موسیقی، طرح و نور و سایه خود را از دست داده بود .
مائسترو اشاره صریحی به‌سوی طبال کرد . فس فس نفس‌های سنگینش در سراسر تالار شنیده می‌شد . در حالی که به‌طرف زارو چرخیده بود ارکستر را با مشت‌های گره کرده رهبری می‌کرد .
چیزی شبیه یک لبخند بر چهره زارو نقش بست .
روزی تابلویی دیده‌ بودم که تصویر مرد مجکوم به‌اعدامی در لحظه اجرای حکم بر آن نقاشی شده بود . به‌لوله تفنگ‌ها چشم دوخته بود و می‌خندید . آشکار بود که بر مرگ پیروز شده است . لبخند چهره زارو نیز چنین بود .
شرح رویدادهای بعدی بسیار دشوار است . اگر بتوان سمغونی را له کرد، لگدگوب کرد و غبارش را به‌فضا فرستاد، درست‌‌ همان حادثه‌ ای صورت خواهد گرفت که آن شب بر سر سمفونی آمد . و این کار به‌دست یکی از ناچیز‌ترین نوازندگان ارکستر , به‌دست مردی از خدمه طبل، و انسانی که در واقع در شمار نوازندگان نیست , صورت گرفته بود . این بار، ساز “ضربی” حجاب سکوت را دریده بود . ضربه‌های مقطع و مکرر طبل طنین انداز شد و رفته رفته به‌غرش کر کننده مبدل شد؛ غرشی که آوای سازهای دیگر را در میان دریای ناهماهنگی‌های خود غرق کرد . هر کسی احساس می‌کرد که از اوج آسمان‌ها بر زمین فرو کوفته له و لورده شده است . جمعیت به‌پا خاست و همهمه ناله آسائی سر داد .
در‌‌ همان لحظه‌ ای که مائسترو چوب خود را به‌میز کوبید تا نوازندگان را از ادامه کار باز دارد زارو نیز به‌پا خاست، چوب‌های طبل را بر زمین انداخت، سرش را در برابر رهبر ارکستر خم کرد و پیش از آنکه مجال سخن گفتن بدهد به‌سوی جمعیت چرخید، تعظیم غرائی کرد و دمی بعد نگاهش را از آنان برگرفت و بی‌آنکه به‌پشت سر خود بنگرد صحنه را ترک گفت .
بدیهی است که آن شب اجرای کنسرت متوقف شد . تصور می‌کنم بعضی‌ها خبر این واقعه را که در جراید فردای آن شب به‌چاپ رسید و نیز عزیمت ناگهانی مائسترو را از شهرمان هنوزهم به‌خاطر داشته باشند .
زارو ناپدید شد و از آن روز به‌بعد دیگر کسی او را ندید .

توربورگ ندرئوس
ترجمه : سروژ استپانیان

شعری از آن سکستون ،ترجمه : شهناز خسروی

پس از آشویتس….
خشم،..
به سیاهی یک قلاب…
بر من چیره می شود….
هر روز…
هر نازی…
در ساعت ۸ صبح کودکی را برمی دارد….
و در تابه اش سرخ می کند برای صبحانه…
و مرگ با چشم هایی بی تفاوت می نگرد…
و چرک ناخنش را پاک می کند….
آدمی اهریمن است،
با صدای بلند می گویم.
آدمی گَلی است
که باید سوزانده شود،
با صدای بلند می گویم.
آدمی
پرنده ای است پر از لجن،
با صدای بلند می گویم.
و مرگ با چشم هایی بی تفاوت می نگرد
و پشتش را می خاراند.
آدمی با پنجه ی کوچک صورتی اش،
با انگشتان معجزه گرش
معبد نیست
مبال است.
با صدای بلند می گویم.
مگذار بار دیگر آدمی فنجان چایش را بردارد.
مگذار بار دیگر آدمی کتابی بنویسد.
مگذار بار دیگر آدمی کفشش را بپوشد.
مگذار بار دیگرآدمی چشم هایش را
در یک شب دل انگیز جولای بگشاید.
مگذار، مگذار، مگذار، مگذار.
این ها را با صدای بلند می گویم.
و از خدا می خواهم که نشنود.

گفت و گو با «پابلو نرودا» از سیاست، زندگی و ادبیات آمریکای لاتین ترجمه آزاده غلامی

پابلو نرودا، شاعر افسانه ای شیلیایی، می گوید اگر دو گزینه پست ریاست جمهوری و اهدای جایزه نوبل را برای او روی میز بگذارند، بلند می شود و پشت میز دیگری می نشیند. او شاعری پرحاشیه بود که حاشیه های زندگی اش بعد از مرگ نیز تمام نشد. مخالفانش همیشه به او حسادت می کردند. خوش می گوید: «میراث بدی از اسپانیا به ما رسیده است. اصلا تحمل نداریم ببینیم مردم مشهور شوند یا در زمینه ای متمایز شوند.»

او شاعری بود که ۵۰ سال بی وقفه نوشت و زندگی کرد؛ آن طور که خواست. به قول خودش، «من همه زندگی ام را وقف اصلاح مردم کرده ام و کتاب هایی که در خانه دارم همه محصول کار خودم هستند.» گفت و گویی که می خوانید گفت و گوی «پاریس ریویو» با نروداست.

آقای نرودا، چرا اسم تان را عوض کردید؟ چرا پابلو نرودا را انتخاب کردید؟

یادم نمی آید. من فقط ۱۳، ۱۴ سالم بود. یادم می آید می خواستم نویسنده شوم و این پدرم را خیلی ناراحت می کرد. کلا فکر می کرد نویسندگی برای خانواده و من تباهی می آورد؛ به ویژه فکر می کرد مرا به زندگی عبث و بیهوده ای می کشاند. او دلایل خاص خودش را برای این طرز فکر داشت. من این دلایل را اصلا قبول نداشتم. اولین اقدام تدافعی که در مقابل ایشان انتخاب کردم این بود که اسمم را عوض کنم.

اگر شما رییس جمهوری شیلی شوید، به نویسندگی ادامه می دهید؟

نویسندگی برای من مثل نفس کشیدن است. بدون نفس کشیدن نمی توانم زندگی کنم و بدون نویسندگی هم نمی توانم زندگی کنم.

کدام شاعران دنبال پست و مقام بالای سیاسی بوده اند و موفق شده اند به آن برسند؟

دوره ما دوره حکومت کردن شاعران است؛ برای مثال مائوتسه تونگ و هوشی مین. مائوتسه تونگ خصوصیات دیگری هم دارد. همان طور که می دانید او برخلاف من شناگر ماهری است. همچنین یک شاعر بزرگ دیگر هم به نام لئوپُلد سنجور هست که رییس جمهور سنگال است. دیگری اِمه سزر است که شاعر سوررئالیسم است. او شهردار فور دو فرنس در مارتینیک در دریای کاراییب است. در کشور من، شاعران همیشه در سیاست دخالت کرده اند. هر چند هیچ وقت شاعری نداشته ایم که رییس جمهوری باشد. از سوی دیگر، نویسندگانی در آمریکای لاتین بوده اند که رییس جمهوری شده اند؛ مثل رومولو گایه گوس، رییس جمهوری ونزوئلا.

فعالیت های تبلیغاتی ریاست جمهوری را چطور اداره می کنید؟

یک خط مشی فراهم شده است. همیشه ترانه های محلی در ابتدا هستند، بعد از آن شخصی تعیین می شود تا چارچوب فعالیت های سیاسی را توضیح بدهد. بعد متنی را می خوانم که برای صحبت کردن با مردم آماده کرده ام؛ بسیار راحت، بیشتر شاعرانه و کمتر سازمان دهی شده است. من تقریبا همیشه با شعر حرفم را تمام می کنم. اگر شعر نخوانم مردم مایوس می روند؛ البته آن ها می خواهند افکار سیاسی ام را هم بشنوند، اما من بیش از حد به جنبه های سیاسی و اقتصادی نمی پردازم؛ چون مردم به زبان دیگری هم احتیاج دارند.

گفت و گو با «پابلو نرودا» درباره سیاست و زندگی و ادبیات آمریکای لاتین

وقتی اشعارتان را می خوانید مردم چه واکنشی نشان می دهند؟

آن ها بسیار دوست دارند، هیجان زده می شوند. نمی توانم وارد مکانی شوم یا از جایی خارج شوم. یک محافظ ویژه دارم که من را بین جمعیتی که به سمتم فشار وارد می کنند، مشایعت می کند؛ چیزی که همه جا اتفاق می افتد.

اگر قرار بود بین ریاست جمهوری شیلی و جایزه نوبل یکی را انتخاب کنید، کدام را انتخاب می کردید؟

چنین سوالی برای انتخاب بین دو چیز خیالی نمی تواند وجود داشته باشد.

گر دو گزینه ریاست جمهوری و جایزه نوبل را همین الان همین جا روی میزتان بگذارند چطور؟

اگر این دو گزینه را روی میز من بگذارند، بلند می شوم و پشت میز دیگری می نشینم.

پرشورترین خاطرات تان چه هستند؟

نمی دانم. شاید پرشورترین خاطراتم مربوط به زمانی باشد که اسپانیا بودم؛ محل اخوت شاعران. هرگز چنان گروه برادرانه ای در آمریکایی ندیده ام که پر از شایعه است؛ پرشایعه آن گونه که درباره بوئنوس آیرس- پایتخت آرژانتین- می گویند. بعد از آن دیدن جمع دوستانم که با جنگ داخلی از هم پاشید واقعا دردناک بود؛ جنگی که چهره مهیب سرکوبگری فاشیسم را به نمایش درآورد. دوستان من از هم پاشیدند. بعضی ها مثل گارسیا لورکا و میگل ارناندث درست همان جا قتل عام شدند، برخی دیگر هم در تبعید فوت کردند، بقیه هم هنوز در تبعید هستند. این دوره از زندگی ام پر از اتفاقات و احساسات پرشوری بود که سیر زندگی ام را تغییر دادند.

الان اجازه ورود به اسپانیا را به شما می دهند؟

به طور رسمی ورود من به اسپانیا ممنوع نیست. یک بار از طرف سفارت شیلی در آن جا برای سخنرانی دعوت شدم. احتمال زیادی هست که اجازه ورود به من بدهند، ولی من مخصوصا نمی خواهم کار به آن جا برسد؛ چون این موضوع بسیار راحت می توانست برای دولت اسپانیا موقعیتی را فراهم کند تا با اجازه ورود به کسانی که سرسختانه علیه آن جنگیدند، از خودش احساسات دموکراتیک نشان بدهد. نمی دانم. ورود من به خیلی از کشورها ممنوع شده است و از خیلی کشورهای دیگر رانده شده ام، ولی در حقیقت این موضوع آن چنان که اوایل مایه رنجش من بود، دیگر ناراحتم نمی کند.

قصیده ای که شما درباره گارسیا لورکا قبل از مرگ نوشتید، به طرز خاصی پایان تراژیک زندگی اش را پیش بینی می کرد.

بهل، آن شعر عجیب است. عجیب به این دلیل که گراسیا لورکا شخصی شاد و بشاش بود. نظیر او افراد کمی را دیده ام؛ او نمونه بود. بهتر است نگوییم مظهر موفقیت اما واقعا مظهر عشق به زندگی بود؛ از هر لحظه عمرش لذت می برد و در خوشحالی بسیار ولخرج بود. به همین دلیل، گناه اعدام او به دست فاشیسم یکی از نابخشودنی ترین گناهان این دولت است.

از سال هایی که در هند بودید بیشتر از همه چه چیزی را به خاطر می آورید؟

ماندن من در هند اتفاقی بود که برای آن آماده نبودم. عظمت آن قاره ناآشنا من را تسخیر کرد؛ با وجود این، احساس ناامیدی می کردم. چون زندگی و انزوای من در آن جا خیلی طولانی بود. گاهی به نظر می آمد در یک تابلوی رنگارنگ بی پایان، یک فیلم شگفت انگیز محبوس شده ام و اجازه ندارم آن را ترک کنم. من هرگز عرفانی را که راهنمای خارجی ها و مردم آمریکای لاتین در هند بود تجربه نکردم.

مردمی که برای پیدا کردن راه حلی دینی برای دلهره های شان به هند می روند مسائل را متفاوت می بینند، اما من عمیقا تحت تاثیر شرایط اجتماعی آن جا قرار گرفتم؛ ملت عظیم غیرمسلح و بسیار بی دفاع که تحت سلطه پادشاهی بریتانیا بودند. حتی فرهنگ بریتانیایی که علاقه وافری به آن داشتم به نظرم نفرت انگیز می آمد؛ چون در آن زمان وسیله فرمانبرداری بسیاری از روشنفکران هندی شده بود. به جوانان شورشی آن قاره می پیوستم و با وجود پست کنسولی ام توانستم همه انقلابیون را بشناسم؛ آن هایی که در اقدامات بزرگ شرکت کردند و نهایتا هم به استقلال رسیدند.

گفت و گو با «پابلو نرودا» درباره سیاست و زندگی و ادبیات آمریکای لاتین

موقع نوشتن می توانید خودتان را از چیزهایی که دور و برتان هست دور کنید؟

من ارتباطم را قطع می کنم، اما اگر به یک باره همه چیز ساکت شود، سکوت ناراحتم می کند.

شما هیچ وقت توجه زیادی به نثر نکرده اید.

نثر… من در کل زنگی ام نیاز به نوشتن نظم را احساس کرده ام. لحن نثر برایم جذاب نیست. از نثر برای بیان نوعی احساس یا واقعه گذرا و ناپایدار استفاده می کنم که به روایت نزدیک باشد. واقعیت این است که من می توانستم نوشتن نثر را کاملا کنار بگذارم.

اگر قرار باشد آثارتان را از آتش بیرون بکشید، کدام یک را حفظ می کنید؟

احتمالا هیچ یک. برای چه کار آن ها را می خواهم؟ ترجیح می دهم در آن صورت دختری را نجات دهم… یا یک مجموعه خوب داستان های کارآگاهی… که خیلی بیشتر از آثار خودم مرا سرگرم می کند.

کدام یک از منتقدان تان بهتر آثار شما را درک کرده اند؟

اوه! منتقدان من! منتقدان من با همه عشق و نفرت موجود در دنیا مرا تقریبا تکه تکه کرده اند. آدم در زندگی درست مثل هنر نمی تواند همه را رضای کند و این مسئله ای است که همواره با ماست. انسان مدام در حال دریافت عشق و نفرت، نوازش و لگد دیگران است؛ این زندگی یک شاعر است. موضوعی که مرا ناراحت می کند تصرف در معنای شعر و وقایع زندگی یک انسان است؛ مثلا در کنگره انجمن قلم در نیویورک، من اشعار اجتماعی ام را خواندم که هدیه من به کوبا در حمایت از انقلاب این کشور بود.

حتی بیشتر آن ها را در کالیفرنیا خواندم؛ با وجود این، نویسنده های کوبایی نامه ای امضا کردند و میلیون ها کپی از آن را توزیع کردند که عقاید من شبهه دار است و فردی هستم که از جانب آمریکای شمالی حمایت می شوم. آن ها حتی این موضوع را مطرح کردند که ورود من به آمریکا نوعی جایزه بوده است. این حرف اگر تهمت آمیز نبوده باشد، کاملا احمقانه بوده است؛ چون نویسندگان متعددی از کشورهای سوسیالیستی وارد آمریکا شدند. حتی حضور نویسنده های کوبایی پیش بینی می شد.

ما با رفتن به نیویورک شخصیت ضدامپریالیست مان را از دست ندادیم. در هر صورت این چیزی است که اتفاق افتاد؛ حال از روی شتاب زدگی یا سوءنیت نویسنده های کوبایی. در حال حاضر، نامزدی من از طرف حزبم این واقعیت را نشان می دهد که گذشته ای انقلابی داشته ام. پیدا کردن یک نویسنده از بین نویسنده هایی که آن نامه را امضا کردند، واقعا سخت است، نویسنده ای که بتوان یک اثر انقلابی را با آثار او مقایسه کرد، نویسنده ای که توانسته باشد یک صدم آن چه من انجام داده و برایش جنگیده ام، انجام داده باشد.

از شما به دلیل سبک زندگی تان و به ویژه موقعیت اقتصادی تان انتقاد شده است.

در کل همه آن وهم است. تا اندازه ای میراث بدی از اسپانیا به ما رسیده است. اصلا تحمل نداریم ببینیم مردم مشهور یا در زمینه ای متمایز شوند. آن ها وقتی کریستف کلمب به اسپانیا برگشت او را در بند کردند. چنین چیزی را در زن های پولدار حسود می بینیم که مدام به آن چه دیگران دارند و آن ها ندارند فکر می کنند، اما من همه زندگی ام را وقف اصلاح مردم کرده ام و کتاب هایی که در خانه دارم همه محصول کار خود من هستند. از هیچ کس سوءاستفاده نکرده ام. عجیب است چون انتقادها و ملامت هایی که درباره من وجود داشته هرگز برای نویسندگانی به کار گرفته نشده اند که از نخست پولدار بوده اند.

درعوض، همه این ملامت ها در حق من شده که ۵۰ سال سابقه نویسندگی دارم. آن ها همیشه می گویند «نگاه کن، نگاه کن ببین چطور زندگی می کند! یک خانه رو به روی دریا دارد. خوب می خورد» چقدر مزخرف.

در وهله اول باید گفت استفاده از چیزهای نامرغوب در شیلی خیلی کم اتفاق می افتد؛ چون همه چیز باکیفیت است. این مشکل عقب ماندگی کشور ما و در مجموع پیش پا افتادگی عادات ما را نشان می دهد. شما خودتان به من گفته اید که نورمن میلر برای نوشتن سه مقاله برای مجله ای در آمریکای شمالی حدود ۹۰ هزار دلار دریافت کرده است. این جا اگر یک نویسنده آمریکای لاتین چنین مبلغی برای اثری بگیرد، با موجی از اعتراضات نویسنده های دیگر مواجه می شود که معتقدند «چه اهانتی! چقدر فجیع! کی قرار است این وضع به پایان برسد؟»

به جای این که همه از این بابت خوشحال شوند که یک نویسنده می تواند درخواست چنین حق الزحمه ای بکند. خب، همان طور که گفتم، همه این ها بدشانسی هایی است که عنوان عقب ماندگی فرهنگی به آن ها اطلاق می شود.

آسمان آبی

مصاحبه با جویس کرول اوتس

خانم اوتس، نویسنده ای جذاب و باریک اندام است و موهای تیره و چشم هایی درشت و کنجکاو دارد، هرچند که هیچ عکسی تاکنون نتوانسته حق وقار و هوش بالای او را ادا کند. جویس (متولد ١٩٣٨- نیویورک) نمایشنامه نویس، شاعر و داستان نویس برجسته امریکایی که جان آپدایک، نویسنده بزرگ امریکایی و برنده جایزه پولیتزر، «بانوی فرهیخته ادبیات معاصر» لقبش داده، بیش از ٢۵ سال است که هر سال از سوی منتقدین در فهرست برندگان جایزه نوبل ادبیات قرار می گیرد. اوتس، در تمام دوران نویسندگی اش، همیشه جزو نویسنده های پرفروش نیویورک تایمز بوده و بارها نیز نامزدی جوایز پولیتزر و منتقدان کتاب امریکا بوده است. اوتس، جوایز بسیاری در طول دوران نویسندگی اش برای داستان ها و رمان هایش دریافت کرده، که مهم ترین های شان عبارت است از: جایزه ملی کتاب ادبیات داستانی امریکا، جایزه اُ.هنری، جایزه برنارد مالامود، جایزه اورنج، جایزه برام استوکر، جایزه روزنتال، جایزه نورمن میلر.
از جویس کرول اوتس، نویسنده امریکایی تاکنون رمان و مجموعه داستان هایی در ایران منتشر شده است. «جانورها» عنوان یکی دیگر از این رمان هاست که حمید یزدان پناه آن را به فارسی برگردانده و افق آن را به چاپ رسانده است. این کتاب در بیست ودومین نمایشگاه کتاب با استقبال خوبی روبه رو شد. پیش از این نشر افق کتابی دیگر از همین نویسنده با نام «سیاهاب» منتشر کرده بود. «اشتهای امریکایی» نوشته جویس کرول اوتس با ترجمه سهیل سمی کتاب دیگری از این نویسنده است که در ایران با استقبال از سوی مخاطبان روبه رو شد.
انتشار کتاب دیگری از جویس کرول اوتس به فارسی، مجموعه داستان «شوهر عزیزم» (ترجمه فارسی، ربابه جلایر، نشر شورآفرین) مناسبتی شد برای بازخوانی دیگربار جویس کرول اوتس که یکی از نادرترین سرمایه های قرن ما است: نویسنده ای فروتن در مورد آثارش و آن طور که خودش اذعان می کند «از کافکا یاد گرفته ام خودم را جدی نگیرم»، آن هم در حالی که کمیت کارهایش به قدری است که سه ناشر دارد: یکی برای داستان، یکی برای شعرهایش و یک ناشر کوچک برای آثاری که بیشتر ماهیت تجربی دارد یا به تعداد محدود چاپ می شود. این مصاحبه در خانه اوتس در ویندسور قبل از اینکه به همراه همسرش به پرینستون برود، انجام شده است.
پبهتر است اول به این موضوع بپردازیم: معمولاشما متهم به تولید بیش از حد هستید.
پتولید اثر مساله ای نسبی است و واقعا موضوع قابل توجهی نیست: آنچه اهمیت دارد آثار قوی یک نویسنده است. موضوع این است که ما باید کتاب های بسیاری بنویسیم تا به دو یا سه اثر ماندگار دست بیابیم- دقیقا مانند یک نویسنده یا شاعر جوان که باید صدها شعر بنویسد تا مهم ترین اثرش را خلق کند. هر کتابی که نوشته می شود به نوبه خودش یک تجربه است و انگار که نویسنده به دنیا آمده تا آن را بنویسد. اما با گذشت زمان کم کم نویسنده از اثر فاصله می گیرد و دید انتقادی تر پیدا می کند. راستش نمی دانم چه بگویم. گاهی با لحن انتقادآمیز بعضی از منتقدان که احساس می کنند که من زیاده از حد می نویسم همدردی می کنم چرا که آنها به اشتباه فکر می کنند مجبورند برای تحلیل اثری که به تازگی منتشر شده اکثر آثار قبلی مرا باید بخوانند. اما هر کتابی برای خودش دنیایی است و باید مستقل باشد و نباید به این دقت کرد که کتاب اول است یا دهم یا پنجاهم.
در مورد منتقدان تان- آیا معمولاهمه آنها را می خوانید؟ آیا تاکنون از نقد و بررسی کتاب یا مقاله ای که در مورد کتاب تان نوشته شده چیزی یاد گرفته اید؟
من گاهی اوقات نقد کتاب هایم را می خوانم ولی بدون استثنا همه مقالات نقدی را برایم می فرستند می خوانم. مقالات نقدی در نوع خود جالبند. همین که می دانید کسی کتاب تان را خوانده و واکنشی نشان داده حس دلپذیری است. معمولادرک شدن و مورد تحسین قرار گرفتن بالاتر از حد توقع ما است… یک تحلیل معمولی که به سرعت نوشته شده خیلی تعیین کننده نیست. در نتیجه نویسنده نباید آن را زیادی جدی بگیرد. همه نویسندگان بدون استثنا گاهی مورد انتقاد شدید قرار می گیرند و به نظر من اگر کسی بتواند جان سالم از این انتقادها بیرون ببرد تجربه ای باارزش به دست آورده است. نویسنده ای که به اندازه من کتاب منتشر کرده برای خودش مانند کرگدن پناهگاهی می سازد که در واقع درونش روحی مانند یک پروانه شکننده امیدوار دارد.
معمولابرنامه کاری روزانه تان چطور است؟
من برنامه منظمی ندارم اما دوست دارم صبح ها قبل از صبحانه بنویسم. گاهی اوقات کار نوشتن آنقدر خوب و راحت پیش می رود که ساعت ها بدون وقفه ادامه می دهم و در نتیجه در چنین روزهای خوبی صبحانه ام را ساعت ٢ یا ٣ بعدازظهر می خورم. در روزهای مدرسه، یعنی روزهایی که تدریس می کنم، معمولاقبل از شروع نخستین کلاسم ۴۵ دقیقه یا یک ساعت را به نوشتن مشغول می شوم ولی برنامه مشخصی ندارم و الان هم از این ناراحتم که آخرین رمانم را چند هفته پیش تمام کرده ام ولی هنوز کار جدیدی شروع نکرده ام… البته به جز چند یادداشت پراکنده.
به نظر شما برای نوشتن آرامش ذهنی الزامی است یا در هر شرایط روحی و حس و حالی می توانید به نوشتن بپردازید؟ آیا احساسات شما در چیزی که می نویسید انعکاس پیدا می کند؟ بهترین وضعیتی که در آن می توانید از صبح تا عصر مشغول نوشتن شوید چگونه است؟
این قضیه حس و حال را باید کنار گذاشت. در واقع، نوشتن خودش حس و حال را ایجاد می کند. اگر هنر نقشی متعالی دارد (که به نظر من باید داشته باشد) – یعنی وسیله ای باشد که با آن از وضعیت روحی محدود و بسته مان خارج شویم- پس اینکه در چه وضعیت روحی یا عاطفی ای هستیم نباید اهمیت زیادی داشته باشد. من در زمان هایی که خیلی خسته ام یا روحم آزرده شده یا وقتی که دیگر هیچ چیزی را حتی پنج دقیقه دیگر هم نمی توانم تحمل کنم، خودم را مجبور به نوشتن می کنم و… یک جورهایی خود عمل نوشتن همه چیز را عوض می کند یا شاید فقط این طوری به نظر می آید.
بعد از اینکه یک رمان را به پایان می رسانید چه اتفاقی می افتد؟ آیا پروژه بعدی را که در صف منتظر بوده شروع می کنید؟ یا انتخاب بعدی تان بی مقدمه و خودجوش است؟
وقتی من یک رمان را تمام می کنم آن را کنار می گذارم و شروع به کار کردن روی داستان های کوتاه و در نهایت یک کار بلند دیگر می کنم. وقتی آن رمان را کامل کردم به رمان قبلی ام برمی گردم و بسیاری از آن را بازنویسی می کنم. در این حین رمان دوم من در کشوی میز قرار دارد. گاهی اوقات من روی دو رمان به صورت همزمان کار می کنم، هرچند که معمولایکی از آنها دیگری را در حاشیه قرار می دهد. به نظر می رسد ریتم نوشتن، بازنویسی، نوشتن، بازنویسی و… برای من مناسب است. فکر می کنم هرچه پیرتر می شوم شیفته هنر بازنویسی خواهم شد و ممکن است زمانی برسد که اصلااز تمام کردن یک رمان و دست برداشتن از آن بترسم. به عنوان مثال رمان بعدی من، عشق های نامقدس، در زمان رمان چایلدولد نوشته شده و بعد از تکمیل شدن آن رمان دوباره بازنویسی شده و دوباره در بهار و تابستان گذشته نیز بازنویسی شده است. با وجود شهرت من به سریع و بدون زحمت نوشتن، من به شدت طرفدار بازبینی هوشمندانه و حتی سختگیرانه و موشکافانه هستم که به خودی خود یک هنر است یا قطعا باید باشد.
علاوه بر نوشتن و تدریس، چه فعالیت های روزانه ای برای شما مهم هستند؟ سفر، پیاده روی، موسیقی؟ من شنیده ام که شما یک پیانیست عالی هستید؟
ما خیلی زیاد سفر می کنیم، معمولابا ماشین. چندین بار طول قاره را به آهستگی رانندگی کرده ایم و جنوب و نیوانگلند و البته ایالت نیویورک را با نظم و دقت دوست داشتنی ای گشته ایم. به عنوان یک پیانیست من خودم را یک «آماتور مشتاق» معرفی می کنم که تقریباً مهربانانه ترین واژه ای است که می توان به کار برد. طراحی کردن را هم دوست دارم، گوش دادن به موسیقی را دوست دارم و حتی وقت زیادی را بدون اینکه کاری بکنم می گذرانم که فکر نمی کنم حتی بتوان آن را خیالبافی نامید. من همچنین از شغل بسیار بدنام خانه داری لذت می برم. من دوست دارم آشپزی کنم، از گیاهان نگهداری کنم، باغبانی کنم (در مقیاس کوچک)، کارهای ساده خانگی را انجام دهم، در مراکز خرید قدم بزنم و مردم را ببینم، به بخشی از مکالمات مردم گوش بدهم، به ظاهر مردم و لباس های شان توجه کنم و غیره. واقعا راه رفتن و رانندگی کردن بخشی از زندگی من به عنوان یک نویسنده است. من نمی توانم خودم را جدا از این فعالیت ها تصور کنم.
با وجود موفقیت کاری و مالی، شما همچنان تدریس می کنید. چرا؟
من در دانشگاه ویندسور یک دوره کامل که به معنی سه درس است، تدریس می کنم. یکی نوشتن خلاقانه است، یکی سمینار کارشناسی ارشد (در دوره مدرن) است و سومی یک کلاس پرجمعیت (١١۵ دانشجو) کارشناسی است که پرجنب وجوش، سرزنده و مهیج است اما واقعا شلوغ تر از آن است که برای من رضایتبخش باشد. با این حال به طور کلی نزدیکی ای بین دانشجویان و اساتید در دانشگاه ویندسور وجود دارد که بسیار خوشایند است. هر کسی که به تدریس مشغول است می داند که یک متن را واقعا نمی توان تجربه کرد مگر اینکه آن را با تمام جزییات دوست داشتنی اش در کلاسی هوشمند و پاسخگو تدریس کنی. در حال حاضر من در کلاس جویس ٩ دانشجوی ارشد دارم و هر جلسه سمینار خیلی هیجان انگیز (و انرژی بر) است و صادقانه بگویم که من هیچ چیزی را به آن ترجیح نمی دهم.
شایع شده است که همسر شما که استاد هم هست بیشتر آثار شما را نمی خواند. آیا دلیلی برای آن وجود دارد؟
ری، زندگی پرمشغله ای دارد، مهیا شدن برای کلاس ها، انتشار فصلنامه انتاریو ریویو و غیره، که باعث می شود وقتی برای خواندن آثار من نداشته باشد. من گاهی اوقات خلاصه ای از آنها را به او نشان می دهم و او راجع به آنها نظراتی می دهد. من دوست داشتم که یک رابطه راحت با نویسندگان دیگر داشته باشم اما به دلایلی این اتفاق هیچ وقت رخ نداد. در ویندسور دو یا سه نفر از ما شعرهای یکدیگر را می خوانیم. اما نقد ادبی به آن معنا خیلی کم است. من هرگز نتوانسته ام به نقدها به طور کامل پاسخ دهم. صادقانه بگویم زیرا معمولاوقتی نقدها به من می رسد من مجذوب و مشغول کار دیگری شده ام. همچنین منتقدان گاهی اوقات به کارهایی ارجاع می دهند که من اصلایادم نمی آید چنین چیزهایی نوشته باشم.
آیا شما هیچ وقت در طول زندگی در کانادا احساس یک مهاجر یا تبعیدی را داشته اید؟
ما قطعا نوعی تبعیدی هستیم. اما من فکر می کنم اگر ما در دترویت زندگی می کردیم هم مانند تبعیدی ها بودیم. خوشبختانه ویندسور یک جامعه بین المللی و جهانی است و همکاران کانادایی ما ملی گراهای سرسخت و کوته فکر نیستند. اما من تعجب می کنم! کسی احساس تبعید شدن می کند؟ وقتی من به خانه در میلرپورت در نیویورک برگشتم و حوالی لاک پورت را دیدم تغییرات خارق العاده ای که رخ داده بود باعث شد من احساس غریبگی کنم. گذشت زمان خودش همه ما را تبدیل به تبعیدی می کند. شاید این موضوع یک وضعیت مضحک و خنده دار است زیرا که قدرت جامعه در حال تحول را بر فرد و فردانیت اثبات و تاکید می کند، اما من فکر می کنم ما بیشتر تمایل داریم این وضعیت را وضعیتی غم انگیز بدانیم. ویندسور یک جامعه نسبتا باثبات است و من و همسرم به طرز عجیبی احساس می کنیم اینجا بیشتر از هر جای دیگری احساس راحتی و آرامش داریم.
شما «هر کاری که می خواهی با من بکن» را در سال هایی که در لندن زندگی می کردید، نوشتید. زمانی که آنجا نویسندگان زیادی مانند دوریس لسینگ، مارگارت درابل، کالین ویلسون، آیریس مرداک را ملاقات می کردید. نویسندگانی که همان طور که از اظهارنظرهای شما در مورد آثارشان نمایان است برای شما قابل احترام هستند. آیا هیچ وقت مقایسه ای روی نقش یک نویسنده در جامعه انگلستان با آنچه اینجا تجربه کرده اید داشته اید؟
یک رمان نویس انگلیسی تقریبا بدون استثنا یک ناظر جامعه است. گمان می کنم منظور من از «جامعه» بدیهی ترین و محدودترین مفهوم آن باشد. به جز در نویسندگانی مانند دیوید هربرت لارنس (که در واقع به نظر نمی رسد کاملاانگلیسی باشد) علاقه شدیدی به فردیت، روانشناسی زندگی و بشر وجود ندارد. البته رمان های شگفت انگیزی نیز مانند نوشته های دوریس لسینگ وجود دارد که کتاب هایی هستند که دیگر نمی شود طبقه بندی شان کرد: داستان های افسانه ای، زندگینامه،
حکایت و… ؟ و همچنین جان فولز و آیریس مرداک. اما یک حسی در رمان امریکایی وجود دارد که اساسا متفاوت است. ما تمایل داریم خودمان را به خطر بیندازیم و توسط مردمی که تصور آنها از شکل و ساختار بسیار محدود است «بی ساختار» نامیده شویم و ما وحشی تر، اکتشافی تر، بلندپروازتر، شاید کمتر خجالتی و با اعتماد به نفس تر و شجاع تر هستیم. زندگی عقلانی باعث می شود که ما تمایل داشته باشیم از رمان های مان دور باشیم، از رمان های خیلی خواندنی و پرطرفدار بترسیم، اما در نهایت به کیفیت فکری تاسف انگیز آثار آلدوس هاکسلی یا تا حدی در سطح پایین تر سی.پی.اسنو برسیم.
در نوشته های شما طنز و هجو به مقدار کمی به کار رفته است. در برخی از کتاب های شما مانند «مردم گران قیمت»، «ارواح گرسنه» و بخش هایی از «سرزمین عجایب» و تقریبا پینترسک [بنیانگذار پینترسک، هارولد پینتر است] یا طنز پوچ گرایی دیده می شود. آیا پینتر نشانه توانایی محسوب می شود؟ آیا شما خودتان را یک نویسنده کمدی می دانید؟
از ابتدا نوعی طنز در نوشته های من وجود داشته است: اما نهفته و بی روح است. من هرگز پینتر را به عنوان یک اثر خیلی خنده دار نمی دانم ولی آیا واقعا می شود تراژدی حسابش کرد؟ من اوژن یونسکو را زمانی دوست داشتم همین طور کافکا و دیکنز (که کافکا از او تاثیرات خاصی گرفت، البته او ازین تاثیرات را برای اهداف متفاوتی استفاده کرده). همان طور که قبلااشاره کردم من با طنز انگلیسی بهتر رابطه برقرار می کنم. «پوچ گرایی» یا «تاریکی» یا «سیاهی» یا هر چیز دیگری: هر چیزی که تراژیک نباشد می تواند طنز تلقی شود. رمان توسط هر دو آنها تغذیه می شود و هر دوی آنها را با حرص و ولع می بلعد.
از کافکا چه یاد گرفته اید؟
اینکه چطور ترس و وحشت ایجاد کنم. و اینکه چطور خودم را خیلی جدی نگیرم.
شما برای چه کسی می نویسید؟ خودتان، دوستان تان، جامعه تان؟ آیا شما یک مخاطب ایده آل برای آثارتان تصور می کنید؟
خب، داستان های خاصی وجود دارند که من آنها را برای جامعه دانشگاهی نوشته ام و در برخی موارد برای مردم خاص مانند داستان هایی که در «ارواح گرسنه» آمده است. اما به طور کلی یک اثر خودش، خودش را می نویسد. منظورم این است که یک شخصیت خودش «صدای» خودش را تعیین می کند و من از آن پیروی می کنم. من طرح خودم را در قسمت اول «قاتل» داشتم که خیلی هم خلاصه بود. اما غیرممکن بود که هاگ پتری را وقتی ادامه می داد بتوان ساکت کرد و قسمتی که او نوشت طولانی و دردناک و سنگین بود ولی با این وجود نهایتا خلاصه شده است. ایراد خلق چنین شخصیت های آگاه و بصیری این است که آنها می خواهند خطوط چشم انداز ادبیات که در آن ساکن هستند را درک کرده و مانند کاچ در چایلدولد سعی دارند مسیر روایت را هدایت کرده یا حتی به عهده بگیرند.
آیا شما دفترچه خاطرات دارید؟
من چند سال پیش شروع به گردآوری یک دفترچه خاطرات کردم که بیشتر شبیه یک نوع نامه های پی درپی، عمدتا در مورد مسائل ادبی، به خودم است. چیزی که من را به فرآیند تجربیات خودم علاقه مند می کند ضبط طیف گسترده ای از احساسات خودم است. به عنوان مثال، بعد از اینکه یک رمان را تمام کردم بیشتر تمایل دارم تجربه نوشتن آن را خیلی لذت بخش و چالش بر انگیز تلقی کنم. اما در واقع (از آنجا که من سوابق را دقیق ثبت می کنم) این تجارب متفاوت و گوناگون هستند: من گاهی هم دچار حملات موقتی سرخوردگی، رخوت و افسردگی می شوم.
به نظر شما کدام نویسندگان مرد در ارایه تصویر زن موثرتر و موفق تر بوده اند؟
تولستوی، لارنس، شکسپیر، فلوبر، … در واقع تعدادی انگشت شمار و به همین نحو تعداد زنانی که توانسته اند تصویر موثری از مردان ارایه دهند هم کم است.
مترجم : ربابه جلایر
منبع : اعتماد / parisreview

گنج نامه»؛ داستان های گنج نمکی مجموعه یی از داستان های کوتاه ویلیام فاکنر است که احمد اخوت آن ها را برای انتشار در نشر افق انتخاب و ترجمه کرده است.

احمد اخوت که پیش از این آثاری از ویلیام فاکنر به فارسی ترجمه کرده است، این بار به سراغ داستان هایی از این نویسنده آمریکایی رفته است که ربطی به گنج و گنج یابی دارند.

اخوت در مقدمه این کتاب شرحی بر دلیل انتخاب سه داستانی از فاکنر می آورد که آن ها را ترجمه کرده است. او اشاره می کند که از این سه داستان تنها «طلا همیشه نیست»، داستانی مستقل است که در زمان حیات نویسنده اش منتشر شده است و هم اکنون در مجموعه داستان هایش نیز موجود است. اما داستان «گنج»، هیچ گاه به اسم خودش منتشر نشده است و تنها بخشی از یک رمان است که یک بار در رمان «دهکده» و یک بار هم در رمان «اسب های خالدار» آمده است. اخوت، اسب خالدار را پیش از این ترجمه به صورت کتابی مجزا منتشر شده است.

«عمه مولی» هم در مجموعه«موسی نازل شو» آمده است.

اخوت در مقدمه کتاب باور جالبی را شرح می دهد و این که فاکنر در داستان هایش با موضوع گنج و گنج یابی از یکی از رباعی های خیام تاثیر گرفته است. او توضیح می دهد که منظورش این رباعی عمرخیام است: «آن قصر که جمشید در او جام گرفت/آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت/بهرام که گور می گرفتی همه عمر/دیدی که چگونه گور بهرام گرفت.»

این رباعی را فیتز جرالد ترجمه کرده است و جوزف بلوتنر،دوست نزدیک فاکنر گفته است که آشنایی فاکنر با خیام به قبل از سال ۱۹۲۰ برمی
فاکنر توصیه می کند: «به‌نظر من، تجربه عبارت است از همه‌ی آنچه نویسنده درک و دریافت می‌کند. این را ممکن است از کتاب‌ها تحصیل کند. آثار داستانی آن‌چنان واقعی و زنده‌اند که ما را تکان دهند. معتقدم این ممکن است بخشی از تجربه‌های ما را رقم بزند. اینجا لازم نیست ما اعمال شخصیت‌های این اثر را تقلید و تکرار کنیم بلکه اگر این اثر چنان واقعی بود که بر ما تأثیر زیادی گذاشته، اعمالی شبیه آنچه مردم واقعی انجام می‌دهند، کارهایی قابل درک که بتوان احساساتِ در پس این کُنش‌ها را درک و دریافت کرد، من اسم همه ی این‌ها را تجربه‌ می‌‌گذارم، آنچه جزو ذخیره‌ی فکری نویسنده می‌شوند. به همین علت است که در تعریف خود از تجربه معتقدم غیرممکن است که نویسنده چیزی خارج از تجربه‌ی خود بنویسد، زیرا هرآنچه شما بخوانید، بشنوید، احساس کنید یا تصور نمایید جزو تجربه‌ی انسان محسوب می‌شوند و تجربیات ما را رقم می‌زنند.»
گردد. نویسنده رمان «خشم و هیاهو» از قرار معلوم داستانی در شش صفحه با عنوان رباعی هجدهم عُمَر می نویسد که هیچ گاه منتشر نمی شود.

اخوت جدای از این توضیح برای هر سه داستانی که در کتاب «گنج نامه» انتخاب و ترجمه می کند، شرحی می نویسد و با نگاه موشکافه اش این داستان ها را از لایه های مختلف بررسی می کند.
مترجم «گنج نامه» در بخش پایانی کتاب، رهنمودهایی از فاکنر درباره داستان نویسی می آورد که خواندنش خالی از لطف نیست. فاکنر در نشستی ادبی با دانشجویان خطاب به آن ها می گوید: « به نظر من نویسنده های جوان واقعا اشتباه می کنند اگر بخواهند کارشان را با یک نظریه خاص شروع و از آن تبعیت بکنند.»
توصیه یی دیگر از فاکنر برای داستان نویسان: «نویسنده‌ی اصیل، این موجود «جن‌زده»، آن‌قدر سرگرم نوشتن است که دیگر چندان متوجه و دلواپس سبک نیست. او به راه خود می‌رود. به نظر من، هر داستان تا حد زیادی سبک خاص خود را می‌آفریند و سبکش را به نویسنده تحمیل می‌کند. از این‌رو، نویسنده دیگر نباید در فکر سبک خود باشد نگرانی مداوم در این مورد باعث می‌شود که او اثر گران‌قیمتی توخالی، البته الزاما نه بی‌معنا، بیافریند: کای هرچند کاملا زیبا و بسیار خوش‌آهنگ برای گوش اما از درون تهی.»

در جایی دیگر هم فاکنر توصیه می کند: «به‌نظر من، تجربه عبارت است از همه‌ی آنچه نویسنده درک و دریافت می‌کند. این را ممکن است از کتاب‌ها تحصیل کند. آثار داستانی آن‌چنان واقعی و زنده‌اند که ما را تکان دهند. معتقدم این ممکن است بخشی از تجربه‌های ما را رقم بزند. اینجا لازم نیست ما اعمال شخصیت‌های این اثر را تقلید و تکرار کنیم بلکه اگر این اثر چنان واقعی بود که بر ما تأثیر زیادی گذاشته، اعمالی شبیه آنچه مردم واقعی انجام می‌دهند، کارهایی قابل درک که بتوان احساساتِ در پس این کُنش‌ها را درک و دریافت کرد، من اسم همه ی این‌ها را تجربه‌ می‌‌گذارم، آنچه جزو ذخیره‌ی فکری نویسنده می‌شوند. به همین علت است که در تعریف خود از تجربه معتقدم غیرممکن است که نویسنده چیزی خارج از تجربه‌ی خود بنویسد، زیرا هرآنچه شما بخوانید، بشنوید، احساس کنید یا تصور نمایید جزو تجربه‌ی انسان محسوب می‌شوند و تجربیات ما را رقم می‌زنند.»

مجموعه داستان «گنج‌نامه» اثر ویلیام فاکنر برنده آمریکایی «جایزه نوبل ادبیات» دومین اثر در گروه «میراث فاکنر» نشر افق است که با ترجمه احمد اخوت در ۱۴۲ صفحه با قیمت ۱۱ هزار ۵۰۰ تومان روانه بازار کتاب شده است.

خلق و خوی نویسندگان و متفکران بزرگ چگونه بوده است؟ / از جویس تا فلوبر، از فروید تا ناباکوف

نویسندگان و متفکران جهان چه عادت‌هایی داشتند؟

هر آدمی برای خودش عاداتی دارد که دیگران این عادات را مبنایی برای شناخت و قضاوت او قرار می دهند. نویسندگان هم همینطور با این تفاوت که در میان آنها عاداهای عجیب غریب کم نبوده است. در این نوشته عادات چندین نویسنده و متفکر جهان را آورده ایم که در نوع خود جالب و عجیب بوده اند.

جین آستین

به گوشت گوسفند فکر نکن!

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

آستین هرگز تنها زندگی نکرد و در زندگی روزمره اش چندان توقعی هم نداشت. گویا برایش مهم نبود که تنها باشد یا نه. او همراه با مادر و خواهر و دوست صمیمی و سه پیشخدمت شان در یک کلبه زندگی می کرد خانه ای که اغلب پر از مهمان های ناخوانده بود. مهمان ها دائم در خانه آستین رفت و آمد داشتند اما آستین می نوشت. در سال های پایانی عمرش حتی پرکارتر هم شد. نسخه های اولیه «حس و حساسیت» و «غرور و تعصب» را برای ناشرش بازنویسی کرد و سه رمان جدید نوشت: «منسفیلد پارک»، «اما» و «ترغیب».

به گفته خواهرزاده اش، جین در اتاق نشیمن خانوادگی شان می نوشت. یعنی «درست وسط هر جور مزاحمت و اتفاق مخل آرامش!» او در این باره می گوید: «البته مراقب بود که کارش توسط خدمتکاران یا مهمانان یا هر شخصی غیر از اعضای خانواده متوقف نشود. عادت داشت روی برگه های کاغذ کوچکی بنویسد که به راحتی دورانداخته یا زیر جوهر خشک کن گم می شدند. پشت در ورودی جلویی یک بادبزن قرار داشت که وقتی باز می شد، صدا می داد. جین مخالف تعمیر کردن این مشکل کوچک بود چون صدا آگاهش می کرد که تازه واردی رسیده است.»

آستین صبح زود قبل از سایر زنان خانه بر می خواست و پیانو می زد. ساعت ۹، صبحانه خانواده را آماده می کرد که هنر اصلی خانه داری او بود. بعد در اتاق نشیمن می نشست به نوشتن و اغلب مادر یا خواهرش هم در سکوت کنارش خیاطی می کردند. اگر سر و کله مهمانی پیدا می شد کاغذهایش را پنهان می کرد و می رفت همراه شان خیاطی کند.

شام، غذای اصلی روز، بین ساعت سه و چهار بعد از ظهر سرو می شد. بعد از آن نوبت گپ و گفت و گو و ورق بازی و چای بود. غروب به بلندخواندن رمان هایش می گذشت و جین، داستان های در دست نوشتنش را برای خانواده اش می خواند. هر چند بار اعظم کار خانه بر دوش خواهرش بود. خودش هم در این باره گفته است: «آفرینش ادبی با ذهنی مشغول تکه های گوشت گوسفند و خوراک ریواس ناممکن است!»

گوستاو فلوبر

کتاب راحتی نیست

فلوبر نوشتن «مادام بوآری» را در سپتامبر سال ۱۸۵۱ شروع کرد؛ کمی بعد از بازگشت به منزل مادری اش در کوئاسه فرانسه. دو سال قبل را در خارج از کشور و در نواحی مدیترانه ای گذرانده بود و به نظر می رسید این سفر طولانی، اشتیاق کودکانه او به ماجراجویی و هیجان را ارضا کرده باشد. در ان زمان فلوبر چندان از رسیدن به میان سالی راضی نبود. شکمی بزرگ داشت با موهایی که به سرعت می ریخت. این شرایط همراه شد با اینکه احساس کرد باید برای نوشتن نظم داشته باشد؛ نوشتن شاهکاری به نام «مادام بوآری».

کتاب از آغاز برایش مشکلاتی ایجاد کرد. او برای همراه و معشوق دیرینش لوییز کوله نوشت: «دیشب رمانم را شروع کردم. از حالا سختی های وحشتناکی را بابت سبکی که انتخاب کردم، پیش بینی می کنم. این کتاب، کتاب راحتی برای نوشتن نیست.»

فلوبر برای تمرکز روی کارش روال سخت گیرانه ای تدوین کرد که به او اجازه می داد هر شب چندین ساعت بنویسد چون در طول روز هر سر و صدایی حواسش را پرت می کرد. همراه او، مادر پیرش، برادرزاده پنج ساله و تیزهوشش کارولین، معلم سرخانه انگلیسی او و اکثر اوقات عمویش هم بودند.

فلوبر هر روز صبح ساعت ۱۰ بلند می شد و زنگ پیشخدمت را به صدا در می آورد تا برایش روزنامه ها، نامه ها، لیوانی آب سرد و پیپ چاق شده اش را بیاورد. بعد مشتی به دیوار بالا می زد تا اگر مادرش دوست دارد بیاید و کنارش بنشیند و باهم صحبت کنند. بعد از آن هم نوبت به نظافت روزانه و استفاده تونیک ضدریزش مو می رسید. ناهار را معمولا سبک می خورد و بعد از تدریس تاریخ و جغرافیا به برادرزاده اش، مطالعه می کرد. اما وقت نوشتن فلوبر شب بود.

خودش در این باره می گفت: «گاهی از خودم می پرسم چرا بازوانم به خاطر این همه خستگی از بدنم جدا نمی شوند یا چرا مغزم آب نمی شود. من زندگی ریاضت کشانه و سختی را می گذراندم؛ زندگی عاری از لذات بیرونی. با چنان عشقی کارم را دوست دارم که جنون آمیز و غریب به نظر می رسد؛ مثل زاهدی که جامه زبری را دوست دارد، در عین اینکه جامه جسمش را آزار می دهد.»

کارل مارکس

صبر ایوب

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

سال های نخستین زندگی مارکس در لندن به فقر و فلاکت گذشت. خانواده اش مجبور بودند در شرایطی نکبت بار زندگی کنند و تا سال ۱۸۵۵ سه فرزند از شش فرزندش مردند.

مارکس در سال ۱۸۴۹ که به عنوان تبعیدی سیاسی وارد لندن شده بود، انتظار داشت حداکثر چند ماه آنجا بماند. درعوض ماجرا به اینجا رسید که تا زمان مرگش یعنی سال ۱۸۸۳ همان جا زندگی کند.

آیزایا برلین در کتاب «مارکس» خود می نویسد: «برنامه روزمره زندگی اش شامل رفتن به سالن مطالعه موزه بریتانیا بود و معمولا از ۹ صبح تا زمان تعطیلی موزه در ساعت هفت شب آنجا می ماند. به دنبالش ساعت طولانی کار شبانه می آمد، همراه با سیگار کشیدن های بی وقفه ای که از یک عادت تجملی به مسکّنی ضروری تبدیل شده بود. این ماجرا بر سلامت مارکس تاثیری قاطع گذاشت و او را در معرض حملات مکرر بیماری کبدی قرار داد که گاهی با کورک و آمارس چشم ها همراه می شد؛ مشکلاتی که با کارش تداخل می کرد و به خستگی و بی قراری می کشید. همین ها هم به مشکل امرار معاشش ضربه زده بود.»

مارکس در سال ۱۸۵۸ درباره وضعیت خودش نوشت: «به بلاهای ایوب دچار شده ام!» او در سال ۱۸۵۸ مشغول نوشتن یکی از مهم ترین آثارش بود: «سرمایه»؛ اثری مهم و تاثیرگذار در اقتصاد سیاسی. در سال ۱۸۵۹ نوشت: «نباید کارم را به رغم تمام مشکلات رها کنم و به جامعه بورژوازی اجازه بدهم که مرا تبدیل به یک ماشین پول سازی کند.»

مارکس بعدها برای شغل منشی راه آهن درخواست کار داد اما تقاضایش به خاطر دست خط بد رد شد! البته بخشی از هزینه زندگی مارکس از طریق دوستش انگلس تهیه می شد. انگلس پول ها را از موسسه پارچه بافی پدرش کش می رفتو به مارکس می داد و مارکس به خاطر نداشتن عقل معاش همه را به باد می داد. طنز روزگار این است که خودش می گوید: «گمان نمی کنم هرگز کسی اینقدر درباره پول نوشته باشد در حالی که خودش فاقد آن است!»

وضعیت بیماری هایش چنان پیش رفت که دیگر نه می توانست بنشیند و نه بخوابد. در این اثنا جلد اول «سرمایه» تمام شد و قبل از آن که بتواند جلد دوم را به پایان برساند، مرد.

زیگوند فروید

سیگار پشت سیگار

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

یکی از لذت های زندگی فروید سیگار کشیدن بود. یک بار که دید پسرش سیگار را رد می کند، به او گفت: «پسرم، سیگار کشیدن یکی از بزرگ ترین و ارزان ترین لذت های زندگی است و اگر از همین حالا تصمیم به نکشیدن داری، تنها می توانم برایت متاسف باشم!»

لذت دیگر فروید جمع کردن قارچ و توت فرنگی بود و به ماهیگیری هم علاقه خاصی داشت. زمانی که برای تعطیلات سه ماه تابستانی به اقامتگاه تفریحی شانمی رفت، پیاده روی های خود را از سر می گرفت. پسرش، مارتین به یاد می آورد که: «پدرم خیلی تند قدم می زد، خیلی.»

فروید ساعت هفت صبح از خواب بلند می شد، صبحانه می خورد، ریشش را در سلمانی مرتب می کرد و از ساعت هشت تا ظهر، بیماران را می دید. آدم خوش خوراکی هم نبود؛ نه اهل مشروبات بود و نه از جوجه خوشش می آمد. گاهی هم موقع خوردن غذا در کنار همسر و خانواده اش، چنان در فکر فرو می رفت که دیگران را می آزرد.

ساعت سه، مشاوره های درمانی فروید شروع می شدند و تا ساعت ۹ این روند، ادامه داشت. بعد همراه خانواده شام می خورد و با خواهرزنش ورق بازی می کرد یا با همسر و یا فرزندانش برای پیاده روی بیرون می رفت. باقی شب را هم تا ساعت یک شب کار می کرد.

ارنست همینگوی

صبح علی الطلوع

همینگوی در سراسر دوران بزرگسالی خود خیلی زود از خواب بلند می شد؛ ساعت پنج و نیم یا شش صبح با اولین اشعه خورشید در روز حتی اگر شب قبلش دیر خوابیده بود باز هم همین روال را دنبال می کرد.

همینگوی در مصاحبه ای با پاریس ریویو در سال ۱۹۵۸ گفت: «وقتی روی داستان یا کتابی کار می کنم هر صبح درست بلافاصله پس از طلوع خورشید دست به قلم می شوم. هیچ کس نیست که مزاحم تان شود. هوا خنک یا حتی سرد است. مشغول به کار می شوید و در حین نوشتن گرم. بعد هرچه را که نوشته اید می خوانید. آنقدر می نویسید تا به جایی برسید که هنوز موتورتان روشن است و می دانید بعدش چه اتفاقی می افتد و دست از کار می کشید و می کوشید باقی زندگی تان را پیش ببرید.»

همینگوی برخلاف حرف هایی که درباره اش رایج است هیچ فصلی از کتابش را با تیز کردن ۲۰ مداد متوسط شروع نکرد. خودش به پاریس ریویو گفته بود: «فکر نکنم اصلا هیچ وقت من یک جا بیست تا مداد داشته باشم!» اما در کل عادات عجیب و غریب برای نوشتن کم نداشت. اول این که ایستاده می نوشت. اول روی برگه هایی روی تخته شاسی می نوشت بعد اگر کار خوب پیش نمی رفت، کاغذها را رها می کرد و سراغ ماشین تحریر می رفت. همینگوی غالبا حساب کلمات روزانه اش را داشت تا به قول خودش: «کلاه سر خودم نگذارم!» اما اگر کار خوب پیش نمی رفت، دست از نوشتن می کشید و به نامه هایش جواب می داد؛ یک مرخصی دل پذیر میان مسئولیت خطیر نوشتن».

کارل گوستاو یونگ

خانه ای بدون برق و تلفن!

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

هیچ فرش یا کف پوشی در خانه یونگ نبود. برق یا تلفنی هم در کار نبود. گرمای خانه از تکه های هیزم تامین می شد و آشپزی هم روی اجاقی نفتی انجام می گرفت. فقط دست آخر یک تلمبه دستی کار گذاشتند که کار راحت تر باشد؛ همین! این خانه کارل گوستاو یونگ بود.

یونگ درباره خانه اش نوشته بود: «اگر یک انسان قرن شانزدهمی به این منزل نقل مکان می کرد تنها چراغ های نتی و کبریت برایش جدید بود. جز این راهش را بی هیچ مشکلی باز می کرد.»

این خانه معروف بود به برج بولینگن که در قطعه زمینی دورافتاده نزدیک یکی از روستاهای سوییس، خودش آن را بنا کرده بود. یونگ برای فرار از زندگی شهری، زندگی در برج یولنگین را برگزید. در این مکان روزی ۸ تا ۹ ساعت بیمار می پذیرفت و مدام سخنرانی می کرد و برای شرکت در سمینارهای مختلف آماده می شد.

یونگ ساعت هفت از خواب بلند می شد و به شکرپاش، قوری و ماهیتابه اش سلام می کرد و صبح به خیر می گفت! به گفته زندگی نامه نویسش: «او زمانی طولانی را به درست کردن صبحانه می گذراند که معمولا شامل قهوه، گوشت سالامی، میوه، نان و کره می شد.»

دو ساعت از صبح را به نوشتن اختصاص می داد و بعد از آن به نقاشی یا پیاده روی های طولانی روی تپه ها. ۱۰ شب وقت خواب بود. به نوشته خودش: «من در یولینگن درست وسط زندگی واقعی هستم، عمیقا خودم هستم. بدون برق می گذرانم و خودم اجاق و شومینه را آتش می کنم. غروب ها چراغ های کهنه را روشن می کنم. آب لوله کشی وجود ندارد و از چاه آب می کشم. هیزم می شکنم و غذا می پزم. این کارهای ساده آدم را هم ساده می کنند و ساده بودن چقدر سخت است!»

هنری جیمز

نظم مفرط

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

هنری جیمز برخلاف برادر بزرگتر بی قرار و نامنظمش همیشه از عادات کاری منظمی پیروی می کرد. هر روز می نوشت. صبح شروع می کرد و معمولا در ساعات ناهار کار را به پایان می برد. در سال های آخر مرگش مچ دردی شدید وادارش کرد قلم را کنار بگذارد و ایده هایش را به یک منشی دیکته کند که هر روز ساعت نه و نیم نزدش می آمد.

جیمز پس از دیکته کردن در طول صبح، عصرها به مطالعه می پرداخت، چای می خورد، به پیاده روی می رفت، شام صرف می کرد و شب را به یادداشت برداری برای کارهای فردا می گذراند. مدتی هم از یکی از منشی هایش خواسته بود شب ها برای ادامه کار آنجا برگردد و برای هشیار نگه داشتن منشی یک تخته شکلات را در حین کار، کنار دست دخترک می گذاشت تا بخورد!

همچون آنتونی ترولوپ، جیمز به محض اتمام یک کتاب، کتاب بعدی را شروع می کرد.ی ک بار که از او پرسیدند کی وقت پیدا می کند طرح کتاب جدیدش را بریزد چشمانش را به بالا دوخت، روی زانوی فرد سوال کننده زد و گفت: «طرحش همین اطرافه. همین دور و برها. توی هواست. مثل سگ دنبالم می کنه و می آد.»

جیمز جویس

مردی با فضائل اندک!

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

چه کسی هست که درباره خودش چنین صادقانه و فروتنانه ابراز نظر کند؟ «مردی با فضایل اندک و گرایش به اسراف!» این توصیفی است که این رمان نویس ایرلندی یک بار از خودش به دست داد. او دست کم در عادات روزانه اش هیچ در بند خویشتنداری یا نظم و ترتیب نبود. جویس از هفت دولت آزاد، صبح ها معمولا دیر بلند می شد، از اوقات عصر برای نوشتن یا انجام تعهدات حرفه ای اش استفاده می کرد و اغلب به تدریس انگلیسی یا تدریس پیانو برای پرداخت مخارج منزل. غروب هایش بیشتر به معاشرت های اجتماعی در کافه ها یا رستوران ها می گذشت؛ اوقاتی که جویس مغرور با صدای مردانه خودش در مهمانخانه، آوازهای قدیمی ایرلندی می خواند که اغلب تا صبح روز بعد طول می کشید.

جویس در تکاپوی یافتن ناشری برای «دوبلینی ها» بود و در منزل تدریس خصوصی پیانو می کرد. ریچارد المان، زندگی نامه نویس یک روز معمول جویس را چنین توصیف می کند: حدود ۱۰ صبح بیدار می شد. یعنی وقتی استانیسلاس، برادر مسئولیت پذیرش، صبحانه خورده و منزل را ترک کرده بود.

نورا، همسرش، برایش قهوه و نان ساندویچی به تخت می برد و جویس همان طور درازکش تا حدود ساعت یازده در تخت می ماند. به قول خواهرش: «متفکر و خاموش». بعد ساعت ۱۱ پشت پیانو می نشست؛ ساز و آوازی که با حضور ماموران وصول صورت حساب مختل می شد. جویس مامور را به شکلی ماهرانه رد می کرد و دوباره پشت پیانو بر می گشت. تا زمانی که نورا کارش را قطع می کرد و می گفت: «می دونی کلاس داری دوباره می خوای یه پیرهن چرک بپوشی؟» و جویس هم با آرامش می گفت: «درش نمی آرم!»

جویس رمان «اولیس» را پس از هفت سال در سال ۱۹۲۱ تمام کرد. خودش می گوید: «تنها نبوغ بین این کار طاقت فرسا، هشت بار بیمار شدن و ۹ بار تعویض محل سکونت بین اتریش و سوییس و ایتالیا و فرانسه بود.» در نهایت می گفت: «به حساب خودم باید حدود بیست هزار ساعت صرف نوشتن «اولیس» کرده باشم.»

ساموئل بکت

محبوس و منزوی

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

یکت در سال ۱۹۴۶، دوره ای از کار خلاقه پرشور را آغاز کرد که بعدها از آن با عنوان «محاصره شده در اتاق» یاد کرد. او در خلال آن ندس ال بهترین آثارش را نوشت. رمان های «مالوی» و «مالون می میرد» و نمایشنامه ای که بلندآوازه اش ساخت: «در انتظار گودو». پل استراترن زندگی تحت محاصره بکت را چنین توصیف می کند: «زندگی اش عمدتا در اتاقش می گذشت، منفک ازجهان، به مواجهه با شیاطین وجودش و در تلاش برای کشف ساز و کارهای ذهنش. بخش اعظم برنامه روزانه اش خیلی ساده بود.

حوالی بعد از ظهر از خواب بر می خاست برای خودش خاگینه درست می کرد و تا هر چند ساعت که در توانش بود خودش را در اتاق حبس می کرد. بعدش خانه را ترک می گفت و به مهمان خانه موناپارناس سری می زد و کلی نوشیدنی ارزان قیمت می خورد. پیش از سپیده دم به خانه بر می گشت و تلاش زیادی می کرد تا خوابش ببرد. تمام زندگی اش حول گرایش جنون آمیزش به نوشتن می چرخید.»

آگاتا کریستی

من میز ندارم!

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

کریستی در زندگی نامه ای به قلم خودش تاکید می کند که حتی پس از نوشتن ۱۰ کتاب، باز هم خودش را یک «نویسنده به تمام معنا» نمی داند. وقتی فرمی را پر می کرد، هنگام رسیدن به گزینه شغل، هرگز چیزی جز «زن متاهل» را نمی نوشت.

او نمی نویسد: «جالب اینکه از کتاب هایی که بلافاصله بعد از ازدواجم نوشتم چیز زیادی یادم نمی آید. گمانم آنقدر از حضور در زندگی روزمره لذت می بردم که نوشتن صرفا وظیفه ای بود که در دوره هایی که غلیان می کرد، انجامش می دادم. هرگز جای معینی به عنوان اتاق شخصی یا مکانی که صرفا برای نوشتن به آن پناه ببرم نداشتم.»

این امر باعث مشکلات بی پایان او با خبرنگارهایی بود که طبیعتا می خواستند عکس این نویسنده را پشت میز کارش بگیرند اما چنین جایی واقعا وجود نداشت! خودش می نویسد: «تنها چیزی که لازم داشتم میزی مناسب و یک ماشین تحریر بود. کابینت روشویی مرمری اتاق خواب جای خوبی برای نوشتن بود. میز اتاق غذاخوری در ساعات مابین غذا هم همچنین.»

او می نویسد: «خیلی از دوستانم می گویند: نمی فهمیم تو کی کتاب هایت را می نویسی؟ چون هیچ وقت تو را در حال نوشتن ندیدیم. حتی ندیدیم دست به قلم ببری.» احتمالا رفتار من بیشتر شبیه سگ هایی است که استخوان به دهان به گوشه ای پناه می برند. آن ها به شکلی مخفیانه از بقیه جدا می شوند و تا نیم ساعت کسی نمی بیندشان. بعد با اعتماد به نفس کامل و لب و لوچ کثیف بر می گردند! من هم همان کار را می کنم. در آغاز هر کتاب کمی معذب هستم، اما همین که بتوانم خودم را خلاص کنم و در را ببندم و نگذارم کسی مزاحمم شود دیگر می توانم با سرعت کامل جلو بروم و در نوشته هایم کاملا غرق شود.»

آن بیتی

زود باش آن!

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

بیتی شب ها از هر وقت دیگری بهتر کار می کند. خودش در سال ۱۹۸۰ به خبرنگار گفت: «واقعا باور دارم که بعضی مردم روزکار هستند و بعضی ها شب کار.» خودش می گوید: «واقعا فکر می کنم بدن مردم ساعت های متفاوتی دارد. حتی همین حالا هم حس می کنم تازه بیدار شده ام و گیجم؛ در صورتی که سه- چهار ساعت است که بیدارم. تا ساعت هفت امشب همین حال را خواهم داشت. آن موقع کم کم سرحال می شوم و ساعت ۹ دیگر کاملا آماده ام تا نوشتن را شروع کنم. ساعات نوشتاری محبوب من بین ۱۲ نیمه شب تا سه بامدادند.»

اما او هر شب نمی نویسد. خودش می گوید: «من واقعا و اصلا از هیچ برنامه ای پیروی نمی کنم و کمترین تمایلی هم به این کار ندارم. هر وقت سعی کرده ام برنامه منظمی داشته باشم، یعنی وقت هایی که خموده و کسل ام و می خواهم با جمله «زودباش «آن»! بشین پشت اون ماشین تحریر» از شر این وضع خلاص شوم، دچار کسالت و خمودگی بدتری می شوم! بهتر است بگذارم خودش رد شود.»

در نتیجه آن بیتی اغلب ماه ها چیزی نمی نویسد. به قول خودش «یاد گرفته ام که نمی شود خودم را مجبور کنم.» اما به این معنا هم نیست که در چنین دوران رکودی می تواند آرام بشیند و خوش باشد، چون به قول خودش این وضعیت کم از ابتلا به بیماری جمود نوشتن ندارد. چنانچه در مصاحبه ای در سال ۱۹۹۸ اشاره کرده: «باید بگویم که قطعا آدمی دمدمی مزاج هستم، آدمی نه چندان شاد.»

جویس کارول اوتس

بادام زمینی و زمین کثیف

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

این نویسنده آمریکایی به پرکاری معروف است. اوتس بیش از ۵۰ رمان و ۳۶ مجموعه داستان همراه با ده ها مجلد شعر و مقاله و نمایشنامه منتشر کرده است. معمولا زا هشت و هشت و نیم صبح تا ساعت یک ظهر می نویسد، بعد ناهار می خورد و به خودش استراحتی می دهد و مجددا کار را از چهار تا زمان شام در حوالی ساعت هفت ادامه می دهد. گاهی نوشتن را بعد از شام هم پی می گیرد اما معمولا شب ها بیشتر مطالعه می کند.

اوتس در مورد ساعات سپری شده پشت میزش اشاره می کند که میزان تولیداتش چندان هم قابل توجه نیست. او به خبرنگاری می گوید: «من می نویسم و می نویسم و می نویسم و حتی اگر از کل کار آن روزم فقط یک صفحه را نگه دارم بالاخره این صفحات کم کم روی هم جمع می شوند. در نتیجه من با گذشت سال ها به پرکاری مشهور شده ام ولی حقیقت این است که من فقط با آن هایی مقایسه شده ام که به حد کافی سخت و طولانی کار نکرده اند!»

البته به این معنا نیست که اوتس همیشه کار کردن را ساده یا مطبوع می بیند. خودش می گوید که به خصوص هفته های آغازین یک رمان جدید سخت و باعث تضعیف روحیه اند: «تمام کردن پیش نویس اول مثل هل دادن یک دانه بادام زمینی با بینی روی یک زمین کثیف است!»

فلانری اوکانر

شاید همه را پاره کنم!

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

اوکانر پس از ابتلا به بیماری لوپوس و مواجهه با این گفته که تنها چهار سال دیگر زنده می ماند، به زادگاهش جورجیا برگشت و همراه مادرش برای زندگی به مزرعه خانوادگی شان در منطقه آندلوسیا رفت. سال ها قبل یک مشاور نویسندگی به اوکانر توصیه کرده بود، هر روز تعداد ساعات مشخصی را به نوشتن بگذراند. او از این نصیحت رنجیده بود. اما با بازگشت به جورجیا به این باور رسیده بود که «حفظ روال، شرط حفظ حیات است.»

خانم اوکانر که کاتولیکی مومن بود، روزش را راس ساعت شش و با تلاوت دعاهای صبحگاهی از کتاب خلاصه ادعیه آغاز می کرد. بعد از آشپزخانه به مادرش می پیوست تا در حین گوش دادن به اخبار آب و هوای رادیو با هم یک فنجان قهوه بنوشند. عشای صبحگاهی ساعت هفت بود که اوکانر برای حضور در آن مسیر کوتاهی را تا کلیسای «قلب مقدس» در شهر رانندگی می کرد.

پس از انجام وظایف مذهبی سر نوشته هایش بر می گشت و از ۹ صبح تا سر ظهر خودش را برای انجام سه ساعت نوشتار روزانه اش در اتاق حبس می کرد. معمولا این سه ساعت معادل نوشتن سه صفحه بود. گرچه به خبرنگاری گفته بود: «ممکن است فردا همه شان را پاره کنم!»

ولادیمیر ناباکفو

شپش یک میز از مدافتاده

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

عادات نوشتاری ناباکوف مشهور و عجیب است. او از سال ۱۹۵۰ عادت داشت دست نویس های اولیه را با مداد و روی کارت های ایندکسی که در برگه دان های دراز نگه می داشت، بنویسد. به گفته خودش چون شکل کامل رمان را پیش از شروع به نوشتن در ذهنش تصویر می کرد، با این روش می توانست با هر نظم دلخواهی صفحات رمانش را بر اساس آن کلیت تدوین کند. با برزدن کارت ها می توانست پاراگراف ها، فصل ها و کلیت کتاب را سریعا از نو بچیند.

ناباکوف طی سفری جاده ای در طول آمریکا شروع به نگارش دست نویس اول «لولیتا» کرد. او شب ها در صندلی عقب اتومبیل پارک شده اش می نشست و می نوشت. به قول خودش تنها جایی در کشور که نه سر و صدایی در کار بود و نه احضاریه ای.

او پس از چندین ماه کار سخت عاقبت کارت ها را به همسرش، ورا تحویل داد تا نخستین نسخه تایپی را آماده کند و البته همان نسخه را هم چند بار دیگر بازبینی کرد.

ناباکوف در جوانی ترجیح می داد توی تخت خواب و با دود کردن سیگارهای پشت سر هم بنویسد اما با بالارفتن سن (و ترک سیگار) عاداتش هم تغییر کرد. او همراه همسرش در آپارتمانی شش خوابه در طبقه بالای هتل پالاس در مونتروی سوییس ساکن شده بود؛ جایی که می توانست از پشت میز تریبونش به دریاچه ژنو در آن پایین نگاه کند.

سامرست موام

به نوشتن زنده ام

نویسندگان و متفکران جهان موقع نوشتن چه عادت هایی داشتند؟

موام طی ۹۲ سال عمر، ۷۸ کتاب نوشت. هر روز صبح سه- چهار ساعتی می نوشت و خودش را موظف می کرد که روزی هزار تا هزار و پانصد کلمه بنویسد. جالب اینکه کار روزانه اش را حتی پیش از نوشتن پشت میز آغاز می کرد؛ در وان حمام و با فکر کردن به نخستین جملاتی که می خواست بنویسد. بنابراین موقع پیاده کردن شان روی کاغذ دیگر چیزی حواسش را پرت نمی کرد.

موام بر این عقیده بود که نوشتن با نگاه کردن به مناظر جور در نمی آید، بنابراین میزش را همیشه رو به یک دیوار خالی می گذاشت. حدود ظهر که کار صبحگاهی اش را تمام می کرد، باز حس می کرد که برای ادامه کار، بی قرار است. خودش می گفت: «وقتی مشغول نوشتن اید و شخصیتی خلق می کنید، همیشه همراه شماست و مدام دلمشغولش هستید. او زنده است.» و اضافه می کرد: «وقتی از زندگی تان خارجش کنید به بی کسی می افتید.»

هفت صبح

ا زان سوی او چندان وفا، زین سوی تو چندین جفا ، زان سوی او چندان نعم، زین سوی تو چندین خطا.شمس تبریزی

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها ….
زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا….

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم….
زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا….

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد…
زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا….

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود…..
چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا….

محلل . صادق هدایت

چهار ساعت بغروب مانده پس قلعه در میان کوه ها سوت و کور مانده بود . جلو قهوه خانه کوچکی تنگهای دوغ و شربت و لیوانهای رنگ برنگ روی میز چیده بودند . یک گرامافون فکسنی با صفحه های جگر خراشش آنجا روی سکو بود قهوه چی با آستین بالازده سماور مسوار را تکان داد، تفاله چائی را دور ریخت، بعد پیت خالی بنزین را که دسته مفتولی به آن انداخته بودند برداشته بسمت رودخانه رفت.
آفتاب میتابید، از پائین صدای زمزمه یکنواخت آب که در ته رودخانه روی هم میغلطید و حالت تر و تازه بآنجا داده بود شنیده میشد . روی یکی از نیمکتهای جلو قهوه خانه مردی با لنگ نم زده روی صورتش دراز کشیده و آجیده هایش را جفت کرده پهلویش گذاشته بود . روی نیمکت قرینه آن، زیر سایه درخت توت، دو نفر پهلوی هم نشسته و بدون مقدمه دل داده و قلبه گرفته بودند . بطوری چانه شان گرم شده بود که بنظر می آمد سالهاست
یکدیگر را میشناسند.
مشهدی شهباز لاغر، مافنگی با سبیل کلفت و ابروهای بهم پیوسته گوشه نیمکت کز کرده، دست حنا بسته اش را تکان میداد و میگفت:
«دیروز رفته بودم مرغ محله (مغ محله؟) پیش پسر دائیم، آنجا یک باغچه دارد . میگفت پارسال سی تومان مک آلوچه زرد آلوی باغش را فروخت . امسال سرمازده، همه سردرختیها ریخته، بیک حال و زاریاتی بود. زنش هم بعد از ماه مبارک تا حالا بستری افتاده، کلی مخارج روی دستش گذاشته.»

آمیرزا یدالله عینکش را جابجا کرد، با تفنن چپق میکشید، ریش جو گندمیش را خاراند و گفت:

« اصلا خیر و برکت از همه چیزها رفته. »
شهباز سرش را از روی تصدیق تکان داد و گفت:
« قربان دهنت . انگار دوره آخر زمان است. رسم زمانه برگشته. خدا قسمت بکند بیست و پنجسال پیش در خراسان مجاور بودم. روغن یک من دو عباسی بود، تخم مرغ میدادند ده تا صد دینار. نان سنگگ میخریدیم ببلتدی یک آدم . کی غصه بی پولی داشت؟ خدا بیامرزد پدرم را یک الاغ بندری خریده بود. با هم دو ترکه سوار میشدیم .من بیست سالم بود، توی کوچه با بچه های محله مان تیله بازی می کردم. حالا همه جوانها از دل و دماغ میافتند، از غورگی مویز میشوند، باز هم قربان دوره خودمان، بقولی آن خدا بیامرز: اگر پیرم و میلرزم بصد تا جوان میارزم.»

یدالله پک زد بچپقش، گفت: «سال بسال دریغ از پارسال!»
شهباز گفت: «خدا همه بنده های خودش را عاقبت بخیر کند. »
یدالله قیافه جدی بخودش گرفت: «بجان خودت یکوقت بود در خانمان سی نفر نان خور داشتیم، حالا فکریم روزی یک ریال پول توتون و چائی ام را از کجا گیر بیاورم دو سال پیش سه جا معلمی می کردم، ماهی هشت تومان در میآوردم. همین پریروز که عید قربان بود رفتم خانه یکی از اعیان که پیشتر معلم سرخانه بودم. بمن گفتند که بروم دعا برای گوسفند بخوانم، قصاب بی مروت حیوان زبان بسته را بلند کرد بزمین کوبید. داشت کاردش را تیز می کرد، حیوان تقلا کرد، از زیر پایش بلند شد. نمیدانم چه روی زمین بود، دیدم چشمش ترکیده ازش خون میریخت. دلم مالش رفت، ببهانه سردرد برگشتم، همه شب هی کله خون آلود گوسفند جلو چشمم میآمد. آنوقت از دهنم در رفت کفر گفتم، کفر خیال کردم … نه زبانم لال، در خوبی خدا که شکی نیست، اما اینجانوران زبان بسته، گناه دارد. خدایا، پروردگارا، تو خودت بهتر میدانی، هر چه باشد انسان محل نسیان است.»
آمیرزا یدالله لختی بفکر فرو رفت، دوباره گفت : « آره، اگر میتوانستم هر چه تو دلم هست بگویم …! آخر نمیشود همه چیز را گفت. استغفرالله زبانم لال.»
شهباز مثل اینکه حوصل هاش سررفت گفت : «برو فکر نان کن خربزه آب است. »
میرزا یدالله با بی میلی گفت: «آره، از دست ما چه بر میآید؟ از اول دنیا همینطور بوده.»
شهباز گفت : «ما دیگر ازمان گذشته، بقولی مردم پاتیلمان در رفته، از بی کفنی زنده ماند هایم. چه حقه هائی که در این دنیای دون نزدیم، یکوقت تهران دکان بقالی داشتم، خرج در رفته روزی شش قران پس انداز میکردم.»

میرزا یدالله حرفش را برید: «بقال بودی؟ من از بقال جماعت خوشم نمیآید.»
« چرا؟ »
« قصه اش دراز است، حالا تو اول حرفت را تمام بکن.»
شهباز دنباله سخن را گرفت :« بله، دکان بقالی داشتم . امرم می گذشت، کم کم یک خانه و لانه ای برای خودمان دست و پا کردیم، چه دردسرتان بدهم، آنوقت یک پتیاره ای پیدا شد. الان پنج سال است که زنم مرا بخاک سیاه نشانده .این زن نبود، آتشپاره بود. تازه با خون دل آمده بودم سر و سامانی بگیرم، هر چه رشته بودم پنبه کرد، مخلص کلثوم، والده احمد یک شب از پای وعظ برگشت. پاهایش را توی یک کفش کرد که «حضرت مرا طلبیده، باید بروم استخوانم را سبک بکنم .» پیسی ای بسرم آورد که نگو و نشنو … مرا بگو که عقلم را دادم دست این زن! هر چه باشد، آدمیزاد شیر خام خورده، من همان آدم بودم که از سبیلهایم خون میچکید . یک زن عقلم را دزدید …خدا نکند که زن زیر جلد آدم برود. همان شب میگفت:« این چیزها سرم نمیشود، مهرم حلال، جانم آزاد. خودم یک النگو با گردن بند دارم، آنها را میفروشم میروم … استخاره هم کرده ام خوب آمده، یا طلاقم بده یا بهمین سوی چراغ بچه ات را خفه می کنم.» آقا هر چه کردم، مگر حریفش شدم؟ دو هفته تو روی من نگاه نکرد آنقدر کرد، کرد که هر چه داشتم فروختم، پول جرینگه کردم دادم بدستش، پسر دو ساله ام را برداشت و رفت آنجا که عرب نی بیندازد. تا حالا که پنجسال است رفته، نمی دانم چه بسرش آمده. »
میرزا یدالله گفت: « خدا کند که از شر عربها محفوظ باشد. »
« آره، میان عربهای لختی زبان نفهم -این عمریها- بیابان برهود، آفتاب سوزان ! انگار که آب شد بزمین فرو رفت. دریغ از یک انگشت کاغذ. راست میگویند که زن یک دنده اش کم است.»
میرزا یدالله گفت: « تقصیر مردها است که آنها را اینجور بار میآورند و نمیگذارند چشم و گوششان باز بشود.»
شهباز گرم صحبت خودش بود: « چیزیکه غریب است، این زن اصلا خل و چل بود . نمیدانم چطور شد که یکمرتبه آتشی شد، گاهی تنهائی گریه میکرد، گاس برای شوهر اولش بود…»

میرزا یدالله پرسید: «مگر تو شوهر دومیش بودی؟ »
« دیگر بله، چی میگفتم، حرفم یادت رفت .»
«شوهر اولش گفتی .»
« بله، اول خیال می کردم که برای شوهر اولیش بوده … در هر صورت هر چه بزبان خوش خواستم حالیش بکنم، انگاریکه با دیوار حرف میزنم، مثل چیزیکه اجل پس گردنش زده بود، نمی دانم چه بسر پسرم آورد. آیا روزی میآید که چشمم تو چشمش بیفتد؟ پسری که بعد از اینهمه نذر و نیاز خدا بمن داد.»
میرزا یدالله گفت : « هر کسی را نگاه بکنی یک بدبختی دارد. لب کلام آنست که مردم باید آدم بشوند، باسواد بشوند. آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان میشویم. یکوقت بود خودم بالای منبر میگفتم، هر کس یک سفر بعتبات برود آمرزیده میشود و جایش در بهشت خواهد بود.»
شهباز : «شما که از علماء نیستید؟ »
« این حکایت مال دوازده سال پیش است، می بینی که معمم نیستم. حالا همه کاره ام و هیچکاره.»
میرزا یدالله زبان را دور دهنش گردانید و با حالت افسرده گفت:
« زندگانی مرا هم یک زن خراب کرد .»
شهباز : « امان از دست زن! »
« نه، این دخلی بزن ندارد. این بدبختی دست خودم است اگر تهران بودی، لابد اسم ابوی را شنیده ای… ما از زیر بته در نیامده ایم. پدرم از آنهائی بود که نعلین جلو پایش جفت می شد. اسمش را که میبردند یکی میگفتند و صد تا از دهانشان می ریخت. وقتی بالای منبر می رفت، جا نبود که سوزن بیندازی. همه کله گنده ها ازش حساب می بردند. مقصودم این نیست که بیخودی قمپز در بکنم، چون آن مرحوم هر چه بود برای خودش بود:
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر ترا چه حاصل؟
« بهرحال بعد از فوت مرحوم ابوی من جانشین او شدم و در خانه را باز کردم – خوب یک خانه با یکمشت وخرت خورت هم برایمان گذاشت. خودم هنوز طلبه بودم و ماهی چهار تومان با پنج من گندم مستمری داشتم، باضافه ماه محرم و صفر نانمان توی روغن بود. یک لفت و لیسی میکردیم. چون معروف بود که نفس مرحوم ابوی مجرب است. یکشب مرا سر بالین نا خوشی بردند تا دعا بدهم. دیدم دختر هشت یا نه ساله ای در آن میان میپلکید- آقا بیک نظر گلویمان پیش او گیر کرد، جوانی است و هزار چم و خم…»
« پیش او دو تا صیغه داشتم که هر دو را مطلقه کرده بودم، ولی این چیز دیگری بود میگویند که لیلی را بچشم مجنون باید دید. باری دو روز بعد یک دستمال آجیل آچار و سه تومان پول نقد فرستادم، عقدش کردم . شب که او را آوردند، آنقدر کوچک بود که بغلش کرده بودند. من از خودم خجالت کشیدم . از شما چه پنهان؟ این دختر تا سه روز مرا که می دید مثل جوجه می لرزید. حالا من که سی سالم بود، جوان و جاهل بودم. اما آن مردهای هفتاد ساله را بگو که با هزار جور ناخوشی دختر نه ساله می گیرند.»
« خوب بچه چه سرش میشود که عروسی چیست؟ بخیالش چارقد پولکی سرش میکنند، رخت نو میپوشد و در خانه پدر که کتک خورده و فحش شنیده شوهر او را ناز و نوازش میکند و روی سرش میگذارد، ولی نمیداند که خانه شوهر برایش دیگ حلوا بار نگذاشته اند.»
« بهرحال من آنقدر زحمت کشیدم تا او را رام کردم: شب اول از من میترسید. گریه میکرد. من قربان صدقه اش میرفتم، می گفتم: بالای غیرتت آبروی ما را بباد نده، خوب تو آن بالای اطاق بخواب من این پائین، چون دلم برایش میسوخت. خیلی خودداری کردم که بجبر با او رفتار نکردم ، وانگهی دیگر چشم و دلم سیر بود و کار کشته شده بودم. بهر صورت او هم نصیحت مرا بگوش گرفت.
شب اول برایش یک قصه نقل کردم، خوابش برد.
شب دوم یک قصه دیگر شروع کردم و نصفش را برای شب بعد گذاشتم.
شب سوم، هیچ نگفتم تا اینکه یارو بصدا در آمد و گفت : تا آنجا که ملک جمشید رفت بشکار، پس باقیش را چرا امشب نمیگوئی؟ مرا می گوئی از ذوق توی پوست نمیگنجیدم، گفتم: «سرم درد میکند، صدایم نمیرسد، اگر اجازه بدهید بیایم جلوتر. بهمین شیوه رفتم جلوتر، رفتم جلوتر تا اینکه رام شد.»
شهباز خنده اش گرفت. خواست چیزی بگوید، اما صورت جدی و چشمهای اشک آلود میرزا یدالله را که از پشت شیشه عینک دید، خودداری کرد.

میرزا یدالله با حرارت مخصوصی میگفت: « این حکایت دوازده سال پیش است، دوازده سال ! نمیدانی چه زنی بود، سرجور، دلجور بهمه کارهایم رسیدگی میکرد. آخ حالا که یادم میافتد…همیشه گوشه چادر نماز به دندانش بود .
رختها را با دستهای کوچکش میشست، روی بند میانداخت. پیراهن و جورابم را وصله میزد. دیزی بار میگذاشت، دست زیر بال خواهرم میکرد، چقدر خوش سلوک، چقدر مهربان! همه را فریفته اخلاق خودش کرده بود. چه هوشی داشت؟ من خواندن و نوشتن را باو یاد دادم. سر دو ماه قرآن میخواند. اشعار شیخ را از بر میکرد، سه سال با هم سر کردیم، که الذ اوقات زندگی من است. دست بر قضا در همین اوان بود که وکیل بیوه میوه ای شدم که بی پول نبود. خودش هم آب و رنگی داشت. آقا برایش دندان تیز کردیم. تا اینکه بخیال افتادم او را بحباله نکاح در بیاورم. نمیدانم کدام خدانشناس خبرش را برای زنم آورد. آقا روز بد نبینی، این که ظاهرًا خل وضع بنظر میآمد. نمی دانستم آنقدر حسود است. هر چه بزبان خوش خواستم سرش را شیره بمالم، مگر حریفش شدم؟ با وجود اینکه از بابت حق الوکاله مقدار وجهی آن ضعیفه بمن بده کار بود، از اینکار صرف نظر کردم و میانه مان پاک بهم خورد. ولی نمیدانی یک ماه این زن چه بروز من آورد!»
« شاید دیوانه شده بود یا چیز خورش کرده بودند. بکلی عوض شد. دستش را بکمرش زد و حرفهائی بار من کرد که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشد. می گفت: الهی عینک را روی نعش ت بگذارند، عمامه پر مکرت را دور گردنت بپیچند. از همان روز اول فهمیدم که تو تیکه من نیستی. روح آن بابای قرمساقم بسوزد که مرا بتو داد . من یکوقت چشمم را باز کردم دیدم، توی بغل تو قرمساقم. سه سال آزگار است که با گدائی تو ساخته ام. اینهم دست مزدم بود؟ خدا سر و کار آدم را با آدمهای بیغیرت نیندازد، داغ پشت دستم گذاشتم، زور که نیست ؟ دیگر با تو نمی توانم زنگی بکنم مهرم حلال، جانم آزاد بهمین سوی چراغ میروم… میروم بست می نشینم. همین الان. همین الان.»

آنقدر گفت، گفت که من از جا در رفتم. جلو چشمم تیره و تار شد. همینطور که سر شام نشسته بودم، ظرفها را برداشتم پاشیدم میان حیاط، سر شب بود پا شدیم با هم رفتیم بحجره آشیخ مهدی در حضور او زنم را سه طلاقه کردم.»
دست روی دستش میزد . « فردایش پشیمان شدم، ولی چه فایده که پشیمانی سودی نداشت و زنم بمن حرام شده بود . تا چند روز مثل دیوانه ها در کوچه و بازار پرسه میزدم. اگر آشنائی بمن بر میخورد از حواس پرتی سلامش را نمی گرفتم. بعد از این دیگر من روی خوشی به خودم ندیدم. یک دقیقه صورتش از جلو چشمم رد نمشد، نه خواب داشتم و نه خوراک. نمیتوانستم در خانه مان بند شوم . در و دیوار بمن فحش میداد . دو ماه ناخوش بستری شدم .توی هذیان همه اش اسم او را میآوردم . بعد هم که رمقی پیدا کردم، معلوم بود اگر لب تر می کردم صد تا دختر پیشکشم می کردند، اما او چیز دیگری بود . بالاخره عزمم را جزم کردم تا بهر وسیله ای که شده دوباره او را بگیرم. عده او سر آمد . رفتم این در بزن آن در بزن، دیدم هیچ فایده ای ندارد . هر چه جل و پلاس ، کتاب پاره و ته خانه برایم مانده بود فروختم . هژده تومان پول درست کردم . چاره ای نداشتم مگر اینکه یکنفر محلل پیدا بکنم که زنم را به خودش عقد بکند، بعد طلاقش بدهد، تا دوباره بعد از انقضای سه ماه و ده روز بتوانم او را بگیرم.»
« یک بقال الدنگ پف یوزی در محله مان بود که هفت تا سگ صورتش را میلیسید سیر میشد. از آنهائی بود که برای یک پیاز سر میبرد؛ رفتم با او ساخت و پاخت کردم که ربابه را عقد بکند، بعد او را طلاق بدهد و من همه مخارج را اضافه پنج توما ن باو بدهم او هم قبول کرد گول مردم را نباید خورد همین مرد که، همین پفیوز…»
شهباز بارنگ پریده صورتش را در دو دستش پنهان کرد و گفت: « بقال بود؟ اسمش چه بود؟ چه بقالی بود؟ مال کدام محله؟ نه… نه… هیچ همچنین چیزی نمی شود .»
ولی میرزا یدالله بطوری گرم صحبت بود و پیش آمدها جلو چشمش مجسم شده بود که دنبال حرفش را قطع نکرد:
« همان مرد که بقال زنم را عقد کرد . نمیدانی چه حالی شدم . زنیکه سه سال مال من بود، اگر کسی اسمش را بزبان می آورد شکمش را پاره می کردم . درست فکر کن حالا باید به دست خودم همسر این مردکع گردن کلفت بشود. با خودم گفتم، شاید این انتقام صیغه هایم است که با چشم گریان طلاق دادم باری فردا صبح زود رفتم در خانه بقال. یکساعت مرا سر پا معطل کرد که یک قرن بمن گذاشت. وقتیکه آمد باو گفتم: الوعده وفا، ربابه را طلاق بده، پنج تومان پیش من داری. هنوز صورت شیطانیش جلو چشمم هست، خندید و گفت: « زنم است، یک مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم. چنان برق از چشمم پرید.»
شهباز میلرزید و گفت: « نه ، هیچ همچین چیزی نمیشود. راستش را بگو…اوه…»
میرزا یدالله گفت: « حالا دیدی حق بجانب من بود؟ حالا فهمیدی چرا از بقال جماعت بیزارم؟ وقتیکه گفت یک مویش را نمیدهم هزار تومان بگیرم، فهمیدم میخواهد بیشتر پول بگیرد . ولی کی فرصت چانه زدن داشت؟ نمی دانی کجای آدم میسوزد. دود از کله ام بلند شد. باندازه ای حالم منقلب بود، باندازه ای از زندگی بیزار شده بودم، که دیگر جوابش را ندادم. یک نگاه باو کردم که از هر فحشی بدتر بود. از همان راه رفتم بازار سمسارها .
عبا و ردایم را فروختم، یک قبای قدک خریدم. کلاه نمدی سرم گذاشتم. گیوه هایم را ور کشیدم راه افتادم. از آن وقت تا حالا سلندر و حیران از این شهر بآن شهر از این ده بآن ده میروم. دوازده سال آزگار دیگر نمی توانستم در یکجا بمانم، گاهی نقالی میکنم، گاهی معلمی .. برای مردم کاغذ مینویسم، در قهوه خانه ها شاهنامه میخوانم، نی میزنم، خوشم میآید که دنیا و مردم دنیا را سیاحت بکنم. میخواهم همینطور عمرم بگذرد. خیلی چیزها آدم دستگیرش میشود، وانگهی دیگر پیر شدیم. برای مرده ها مردار سنگ میسازئیم. یک پایمان این دنیا است، یکیش آن دنیا. افسوس که تجربه هایمان دیگر به درد این دنیا نمیخورد. شاعر چه خوب گفته:

مرد خردمند هنر پیشه را عمر دو بایست در این روزگار
تا به یکی تجربه آموختن با دگری تجربه بردن بکار.»
میراز یدالله باینجا که رسید خسته شد، مثل اینکه آواره هایش از کار افتاد چون زیادتر از معمول فکر کرده بود و حرف زده بود، دست کرد چپقش را برداشت، به آب رودخانه خیره خیره نگاه میکرد و به آواز دور و خفه ای که از پشت کوه میآمد گوش می داد.
شهباز سرش را از ما بین دو دست برداشت. آهی کشید و گفت:
« هیچ دوئی نیست که سه نشود!»
میرزا یدالله منگ و مات بود، متوجه او نشد.
شهباز بلندتر گفت: « یک مرد دیگر را هم بی خانمان می کند. »
یدالله بخودش آمد، پرسید «کی؟ »
« همان ربابه آتش بجان گرفته.»
میرزا یدالله چشمهایش از حدقه بیرون آمده بود. هراسان پرسید: «مقصود چیست؟ »
مشهدی شهباز خنده ساختگی کرد : «راستی روزگار خیلی آدم را عوض می کند. صورت چین میخورد، موها سفید میشود، دندانها میافتد. صدا عوض می شود، نه شما مرا شناختید و نه من شما را،»
میرزا یدالله پرسید: «چطور؟ »
« ربابه صورتش مهر آبله نداشت؟ چشمهایش را متصل بهم نمی زد!»
میرزا یدالله پرخاش کرد: «کی بتو گفت؟ »
مشهدی شهباز خندید : «شما آقا شیخ یدالله، پسر مرحوم آقا شیخ رسول نیستید که در کوچه حمام مرمر منزل داشتید؟ هر روز صبح از جلو دکانم رد می شدید؟ منهم محلل هستم، همانم.»
میرزا یدالله سرش را نزدیک برد و گفت:
« تو همانی که دوازه سال مرا باین روز انداختی؟ همان شهباز بقال تو هستی؟ یکوقت بود توی همین کوه کمر ، اگر بدست من افتاد بودی حسابمان پاک شده بود . افسوس که روزگار دست هر دومانرا از پشت بسته.»
بعد دیوانه وار با خودش می گفت: « بارک الله ربابه، تو انتقام مرا کشیدی. او هم ویلان است بروز من افتاده .» دوباره خاموش شد و لبخند دردناکی روی لبهایش نقش بست.
کسیکه روی نیمکت روبروی آنها خوابیده بود، غلت زد : بلند شد نشست، خمیازه کشید، چشمهایش را مالاند.

مشهدی شهباز و میرزا یدالله دزدکی بهم گاه می کردند، ولی می ترسیدند که نگاهشان با هم تلاقی بکند -دو دشمن بیچاره از هنگام کشمکش عشق و عاشقی شان گذشته بود. حالا بایستی بفکر مرگ بوده باشند.

شهباز بعد از کمی سکوت رو کرد بقهوه چی و گفت: «داش اکبر، دو تا قند پهلو بیار.»

دخترخاله ها جویس کرول اوتس . برگردان: مژده دقیقی

لیک ُوُرت، فلوریدا
١٤ سپتامبر ١٩٩٨

پروفسور مورگنشترن عزیز،
چقدر دلم می خواهد می توانستم شما را » فریدا« خطاب کنم! ولی حق ندارم تا این حد با شما خودمانی باشم.
من تازه خاطرات شما را خوانده ام. و به دلیلی فکر می کنم ما دختر خاله ایم. نام خانوادگی پدری من» اشوارت« است (این اسم واقعی پدرم نیست، فکر می کنم در ١٩٣٦ در جزیرة الیس عوض شده)، ولی فامیلی مادرم قبل از ازدواج »مورگنشترن« بود و خانواده اش، مثل خانوادة شما، همه اهل کاوفبویرن بودند. بنا بود ما در سال ١٩٤١، که بچه های کوچکی بودیم، همدیگر را ملاقات کنیم، شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان داشتید می آمدید که با من و پدر و مادر و دو برادرم در میلبرن نیویورک زندگی کنید. ولی ادارة مهاجرت امریکا کشتی مارئا را، که شما و سایر پناهنده ها سوارش بودید، از بندر نیویورک برگرداند.
(شما در خاطراتتان خیلی به اختصار به این موضوع اشاره می کنید. ظاهرَا اسم دیگری غیر از مارئا به یادتان می آید. ولی من مطمئنم که اسمش مارئا بود چون به نظرم مثل موسیقی خوش آهنگ بود. البته شما خیلی کوچک بودید. بعد از آن اتفاق های زیادی افتاده، طبیعی است که این اسم به یادتان نمانده باشد. طبق محاسبة من، شما شش سال داشتید و من پنج سال.)
تمام این سال ها نفهمیده بودم شما زنده اید! نفهمیده بودم از خانوادة شما کسی زنده مانده است. پدرم به ما گفته بود هیچ کس زنده نمانده است. خیلی خوشحالم که زنده مانده اید و آدم موفقی شده اید. باورم نمی شود که شما از سال ١٩٥٦ در آمریکا زندگی می کنید. که وقتی شما در شهر نیویورک دانشجوی کالج بودید، من (با شوهر اولم، که زیاد با او سعادت مند نبودم) در شمال ایالت نیویورک زندگی می کردم! می بخشید، من چیزی دربارة کتاب های قبلی شما نمی دانستم، هرچند تصور می کنم اگر می دانستم، » مردم شناسی زیست شناختی« حتماَ برایم جالب بود. (من به هیچ وجه تحصیلات دانشگاهی شما را ندارم، و از این بابت خیلی شرمنده ام. نه تنها کالج نرفته ام، بلکه دبیرستان را هم تمام نکرده ام.)
خب، من به این امید برایتان نامه می نویسم که شاید همدیگر را ملاقات کنیم. به زودی، فریدا! پیش از آن که خیلی دیر شود.
من دیگر دخترخالة پنج سالة شما نیستم که خواب خواهر جدیدی را می بیند (این قولی بود که مادرم به من داده بود)، خواهری که توی تخت خوابم کنارم بخوابد و همیشه پیش من باشد.

دخترخالة » گم شدة « شما ربکا

***

لیک ورت، فلوریدا ١٥ سپتامبر ١٩٩٨
پروفسور مورگنشترن عزیز،
من همین دیروز برایتان نامه نوشتم. متأسفانه حالا متوجه شده ام که ممکن است آن نامه را به نشانی اشتباه فرستاده باشم. شاید، همان طور که در روکش جلد خاطراتتان قید شده، در »مرخصی فرصت مطالعاتی« باشید و به دانشگاه شیکاگو نروید. به وسیله این نامه دوباره سعی می کنم شما را، این بار از طریق ناشرتان، پیدا کنم.
نامة قبلی را هم ضمیمه می کنم. هرچند احساس می کنم برای بیان احساساتم کافی
نیست.
دخترخالة » گمشدة« شما ربکا

بعد التحریر: حتماَ پیش شما خواهم آمد، فریدا، هر جا و هر وقت که بخواهید!
***

لیک ورت، فلوریدا ٢ اکتبر ١٩٩٨

پروفسور مورگنشترن عزیز،
من ماه گذشته برایتان نامه نوشتم، ولی نگرانم که نامه هایم را به نشانی درست نفرستاده باشم. حالا که می دانم در »مؤسسة تحقیقات عالی« دانشگاه استنفرد در پالُوآلتو کالیفرنیا هستید، آن نامه ها را هم ضمیمة نامة حاضر خواهم کرد.
امکان دارد شما نامه های مرا خوانده و ناراحت شده باشید. می دانم، قلم خیلی خوبی ندارم. نباید چیزی دربارة گذشتن شما از اقیانوس اطلس در سال ١٩٤١ می گفتم، انگار خودتان از این مسائل خبر نداشتید. پروفسور مورگنشترن، من قصد نداشتم اشتباه شما را در مورد اسم آن کشتی که شما و خانواده تان در آن زمانة هولناک سوارش بودید، تصحیح کنم!
در یکی از مصاحبه هایتان که در روزنامة میامی مجددَا چاپ شده بود، خواندم که بعد از انتشار این خاطرات نامه های زیادی از» خویشاوندان« به دستتان رسیده، و خیلی ناراحت شدم. آن جا گفته بودید» کجا بودند این همه قوم و خویش در آمریکا وقتی وجودشان لازم بود؟«، لبخند زدم.
ما حقیقتاَ این جا بودیم، فریدا! در میلبرن نیویورک، کنار کانال اری.
دخترخالة شما، ربکا

***

ربکا اشوارد عزیز،
از شما به خاطر نامه تان و واکنش تان به خاطراتم تشکر می کنم. من از نامه های متعددی که پس از انتشار بازگشت از میان مردگان: شرح نوجوانی یک دختر هم در داخل و هم در خارج از ایالات متحده دریافت کرده ام عمیقاَ متأثر شده ام، و از صمیم قلب آرزو می کنم که فرصت داشتم به تک تک آن ها جداگانه و به تفصیل پاسخ بدهم.
ارادت مند، ف. م.
فریدا مورگنشترن کرسی جولیوس کی. تریسی ١٩٤٨ ، استاد ممتاز مردم شناسی دانشگاه شیکاگو
***

لیک ورت، فلوریدا ٥ نوامبر ١٩٩٨
پروفسور مورگنشترن عزیز،
حالا دیگر خیالم کاملاَ راحت شده، نشانی درست است! امیدوارم این نامه را بخوانید. فکر می کنم شما باید یک منشی داشته باشید که نامه هایتان را باز می کند و جواب ها را می فرستد. می دانم، این موضوع موجب خوشحالی ( ناراحتی؟) شماست که این همه آدم حالا ادعا می کنند قوم و خویش» فریدا مورگنشترن« هستند. بخصوص بعد از مصاحبه های تلویزیونی تان. ولی من جدَا معتقدم که دخترخالة واقعی شما هستم. چون من( تنها) دختر آنا مورگنشترن بودم. فکر می کنم آنا مورگنشترن( تنها) خواهر مادر شما سارا بود، خواهر کوچک ترش. مادرم هفته ها دربارة خواهرش سارا حرف می زد که داشت می آمد با ما زندگی کند، دربارة پدرتان و الزبیتا که سه یا چهار سال از شما بزرگ تر بود، و برادرتان لئون که او هم از شما بزرگ تر بود، ولی نه خیلی زیاد. ما چند تا عکس از شما داشتیم. موهای بافتة مرتب و صورت قشنگ تان را خیلی واضح به خاطر می آورم. مادرم به شما می گفت» دختر اخمو«، به من هم همین را می گفت. آن موقع واقعاَ به هم شباهت داشتیم، فریدا، البته شما خیلی قشنگ تر بودید. الزبیتا موبور بود و صورت گردی داشت. لئون توی آن عکس انگار خوشحال بود، یک پسر بچة هفت هشت سالة شیرین. وقتی خواندم که خواهر و برادرتان به آن طرز وحشتناک در » ترزینشتات« مرده اند، خیلی غمگین شدم. فکر می کنم مادرم هرگز از ضربة روحی آن ایام بهبود پیدا نکرد. خیلی امیدوار بود که دوباره خواهرش را ببیند. وقتی مارتا را از بندر برگرداندند، امیدش را از دست داد. پدرم اجازه نمی داد آلمانی حرف بزند، باید فقط انگلیسی حرف می زد، ولی مادرم درست انگلیسی بلد نبود، و اگر کسی به خانه مان می آمد مخفی می شد. بعد از آن ماجرا، با هیچ کدام ما زیاد حرف نمی زد و اغلب بیمار بود. او در ماه مه ١٩٤٩ مرد.
حالا که این نامه را می خوانم، می بینم حقیقتاَ دارم بیخودی روی این مسائل تأکید می کنم! من هرگز به این مسائل، که به مدت ها پیش مربوط می شود، فکر نمی کنم.
دلیلش این بود که عکس شما را در روزنامه دیدم، فریدا! شوهرم داشت نیویورک تایمز می خواند و صدایم زد و گفت،» عجیب نیست؟« زنی که عکسش را توی روزنامه چاپ کرده بودند، به قدری به زنش شباهت داشت که می توانست خواهر او باشد، گو این که، به نظر من، من و شما در واقع چندان شباهتی نداریم، یعنی حالا دیگر نداریم، ولی از دیدن چهرة شما تکان خوردم، خیلی شبیه چهره ای است که از مادرم به یادم
مانده.
و بعد هم اسمتان، فریدا مورگنشترن.
بلافاصله رفتم بیرون و بازگشت از میان مردگان: شرح نوجوانی یک دختر را خریدم.
من هیچ کدام از خاطرات هولوکاست را نخوانده ام، از ترس چیزهایی که ممکن است با خواندن آن ها بفهمم. خاطرات شما را همان طور که توی ماشین نشسته بودم در پارکینگ کتاب فروش خواندم، نمی دانستم ساعت چند است، گذشت زمان را احساس نمی کردم، تا آن که چشم هایم دیگر صفحات کتاب را نمی دید. با خودم گفتم،» این فریداست! خودش است! همان خواهری که قولش را به من داده بودند.« من حالا شصت و دو سالم است، و در این شهر پولدار های بازنشسته، که نگاهم می کنند و فکر می کنند منهم یکی از آن ها هستم، خیلی احساس تنهایی می کنم.
من اشکم زود درنمی آید. ولی موقع خواندن خاطرات شما خیلی جاها گریه کردم، هرچند می دانم( این را از مصاحبه هایتان فهمیده ام) که علاقه ای به شنیدن این قبیل حرف های خوانندگان ندارید و از » ترحم سطحی امریکایی« بیزارید. می فهمم، من هم اگر جای شما بودم همین احساس را داشتم. حق دارید چنین احساسی داشته باشید. در میلبرن، از آدم هایی که به این دلیل برایم دل می سوزاندند که » دختر گورکن« بودم( این شغل پدرم بود) ، بیشتر بدم می آمد تا از دیگران که برایشان مهم نبود خانوادة اشوارت زنده اند یا مرده.
عکسم را، که در شانزده سالگی گرفته شده، ضمیمه می کنم. تنها چیزی است که از آن سال ها دارم.( متأسفانه حالا قیافه ام خیلی عوض شده!) کاش می توانستم عکسی از مادرم، آنا مورگنشترن، برایتان بفرستم، ولی همة آن ها در ١٩٤٩ از بین رفته است.
دختر خالة شما، ربکا

***

پالوآلتو، کالیفرنیا ١٦ نوامبر ١٩٩٨ ربکا اشوارت عزیز،
می بخشید که زودتر جواب تان را نداده ام. بله، فکر می کنم کاملاَ امکانش هست که ما» دختر خاله« باشیم؛ ولی، با چنین فاصله ای، این موضوع حقیقتاَ یک امر انتزاعی است، این طور نیست؟
من امسال زیاد سفر نمی کنم؛ سعی می کنم قبل از آن که فرصت مطالعاتی ام به پایان برسد، کتاب جدیدم را تمام کنم. کمتر» سخن رانی« می کنم و سفرهای تبلیغاتی کتاب هم، خدا را شکر، تمام شده است. ( این کار مخاطره آمیز در حوزة خاطرات اولین و آخرین تلاش من در عرصة نوشتن غیر آکادمیک بود. بسیار آسان بود، مثل بازکردن رگ.) بنابراین درست نمی دانم ملاقات ما در حال حاضر چطور امکان پذیر است.

متشکرم که عکستان را برایم فرستادید. آن را با این نامه برمی گردانم.
ارادت مند، ف. م.

***

لیک ورت، فلوریدا ٢٠ نوامبر ١٩٩٨ فریدای عزیز،
بله، من مطمئنم که ما» دخترخاله« ایم! گو این که من هم، مثل تو، نمی دانم »دخترخاله« چه معنایی می تواند داشته باشد.
گمان نمی کنم خویشاوند زنده ای داشته باشم. پدر و مادرم در سال ١٩٤٩ مرده اند، و سال هاست که برادرهایم را ندیده ام و هیچ خبری از آن ها ندارم.
فکر می کنم از این »دخترخالة امریکایی« ات متنفری. کاش می توانستی مرا به خاطر این موضوع ببخشی. درست نمی دانم چقدر »امریکایی« هستم، هرچند مثل تو در کاوفبویرن به دنیا نیامده ام، و در ماه مه ١٩٣٦ در بندر نیویورک به دنیا آمده ام.( روز دقیقش مشخص نیست. شناسنامه ای وجود نداشت یا گم شده بود.) منظورم این است که در کشتی پناهندگان به دنیا آمده ام! آن طور که به من گفته اند، در جایی بسیار کثیف.
آن زمان ها، در سال ١٩٣٦، وضع فرق می کرد. جنگ شروع نشده بود و امثال ما به شرطی اجازه داشتند» مهاجرت« کنند که پول داشتند.
برادرهایم، هرشل و آوگوستوس، و البته هم پدر و هم مادرم در کاوفبویرن به دنیا آمده بودند . پدرم در این کشور اسم » جیکب اشوارت« را برای خودش انتخاب کرد. (این اسمی است که هرگز به هیچ کدام از کسانی که حالا مرا می شناسند نگفته ام. به شوهرم هم البته نگفته ام.) چیز زیادی دربارة پدرم نمی دانستم، غیر از این که در دنیای قدیم (این اسمی بود که به مسخره روی آن گذاشته بود) کارگر چاپ خانه بوده و مدتی همدر مدرسة پسرانه ای ریاضی تدریس می کرده. تا آن که نازی ها تدریس را برای اینآدم ها ممنوع می کنند. مادرم، آنا مورگنشترن، خیلی زود ازدواج کرده بود. قبل از ازدواج، پیانو می زد. گاهی وقت ها که پاپا خانه نبود، ما به برنامة موسیقی رادیو گوش می کردیم.( رادیو مال پاپا بود.)
مرا ببخش، می دانم که هیچ کدام از این ها برایت جالب نیست. در خاطراتت می گویی که مادرت دفتردار نازی ها بوده ، یکی از آن » مأمورهای« یهودی که به نقل و انتقال یهودی ها کمک می کردند. تو در مورد خانواده احساساتی نیستی. چیزی بسیار بزدلانه در آن وجود دارد، مگر نه؟ من به خواست های کسی که بازگشت از میان مردگان را نوشته احترام می گذارم؛ در این کتاب، نسبت به خویشاوندانت و یهودیان و تاریخ و باورهای یهودی به منزلة » فراموشی« پس از جنگ نگاهی انتقادی داری. دلم نمی خواهد تو را از چنین احساس صادقانه ای معن کنم، فریدا!
من شخصاَ هیچ احساس صادقانه ای ندارم، منظورم احساسی است که دیگران بتوانند درک کنند.
پاپا می گفت همة شما مرده اید. می گفت شما را مثل گلة گوسفند برای هیتلر پس فرستاده اند. یادم می آید صدایش چطور اوج می گرفت. نهصد و هفتاد و شش پناهنده؛ صدایش هنوز هم توی گوشم است و عذابم می دهد.
پاپا می گفت دیگر نباید به دخترخاله ها و پسرخاله ام فکر کنم! آن ها دیگر نمی آمدند.
آن ها مرده بودند.
فریدا، من خیلی از صفحات خاطراتت را از بر کرده ام. و نامه هایی را که برایمنوشته ای. در نوشته های تو، صدایت را می شنوم. من این صدا را ، که این قدر به صدایخودم شبیه است، دوست دارم. منظورم صدای پنهانم است، صدایی که هیچ کس نمی شناسد.
فریدا، من با هواپیما به کالیفرنیا می آیم. اجازه می دهی؟ » تنها سخنی بگو تا بندة من شفا یابد.« دخترخالة تو، ربکا
***

لیک ورت، فلوریدا ٢١ نوامبر ١٩٩٨ فریدای عزیز،
خیلی شرمنده ام، دیروز نامه ای برایت پست کردم که یک غلط املایی دارد:» منع«. و گفته ام هیچ خویشاوند زنده ای ندارم، منظورم این بود که از خانوادة اشوارت هیچ کس باقی نمانده.( من از ازدواج اولم یک پسر دارم که ازدواج کرده و دو تا بچه دارد.)
من کتاب های دیگرت را هم خریده ام: تاریخچة زیست شناسی و تاریخچة نژاد ونژادپرستی. اگر جیکب اشوارت زنده بود، چقدر تحت تأثیر قرار می گرفت؛ آن دخترکوچولوی تو عکس ها نه تنها نمرده، بلکه از او هم خیلی جلو افتاده است!
فریدا، اجازه می دهی برای دیدنت به پالوآلتو بیایم؟ می توانم برای یک روز بیایم، شاید غذایی با هم خوردیم، صبح روز بعد هم می روم. قول می دهم.
دختر خالة( تنهای) تو، ربکا

***

لیک ورت، فلوریدا ٢٤ نوامبر ١٩٩٨ فریدای عزیز،
فکر می کنم این تقاضای بزرگی است که بخواهم یک شب از وقتت را به من اختصاص بدهی. یک ساعت چطور؟ یک ساعت که دیگر خیلی زیاد نیست، هست؟ شاید بتوانی دربارة کارت با من حرف بزنی، هر چیزی که از زبان تو بشنوم برایم باارزش است. دلم نمی خواهد تو را به درون منجلاب گذشته بکشانم، چون با لحن خیلی تندی درباره اش صحبت می کنی. می دانم زنی مثل تو که توانایی یک چنین کارهای فکری را دارد و در حوزة خودش این قدر مورد احترام است، فرصتی برایاحساس دلتنگی ندارد.
این روزها داشتم کتاب هایت را می خواندم. زیر کلمه ها خط می کشیدم و معنی شان را در فرهنگ لغت پیدا می کردم.( من عاشق فرهنگ لغتم، دوست من است.) فکر کردن دربارة این که علم چگونه مبنای ژنتیک رفتار را نشان می دهد، خیلی هیجان انگیز است.
کارتی را برای جوابت ضمیمه کرده ام. می بخشی که زودتر به این فکر نیفتادم.

دخترخالة تو، ربکا

***

پالتو آلتو، کالیفرنیا ٢٤ نوامبر ١٩٩٨ ربکا اشوارت عزیز،
نامه های ٢٠ و ٢١ نوامبر شما جالب هستند. ولی متأسفانه نام» جیکب اشوارت« برایم هیچ معنایی ندارد. تعداد زیادی» مورگنشترن« در قید حیات اند. شاید بعضی از آن ها هم دخترخاله یا پسرخالة شما باشند. اگر تنها هستید، می توانید آن ها را پیدا کنید. همان طور که فکر می کنم قبلاَ هم توضیح داده ام، در حال حاضر خیلی گرفتارم. بیشتر روز را کار می کنم و شب ها زیاد حال و حوصلة معاشرت ندارم.» تنهایی« مشکلی است که عمدتاَ به دلیل نزدیکی بیش از حد دیگران به وجود می آید. یک درمان فوق العاده اش کار است.
ارادتمند، ف. م.

بعد التحریر: گویا در مؤسسه برایم پیغام تلفنی گذاشته اید. همان طور که دستیارم برایتان توضیح داده است، من فرصتی برای جواب دادن به این قبیل تلفن ها ندارم.

***

لیک ورت ، فلوریدا ٢٧ نوامبر ١٩٩٨ فریدای عزیز،
ما پیش از دریافت جواب همدیگر برای هم نامه نوشتیم! هر دو در ٢٤ نوامبر، شاید این نشانة چیزی باشد.
من همین طوری تلفن کردم. یک دفعه به ذهنم رسید که» کاش می توانستم صدایش را بشنوم«
تو نسبت به »دختر خالة امریکایی«ات بی عاطفه شده ای. خیلی شهامت می خواست که در خاطراتت آن طور با صراحت بگویی که برای زنده ماندن مجبور بودی نسبت به آن همه آدم بی عاطفه بشوی. امریکایی ها معتقدند رنج و عذاب از ما قدیس می سازد، که شوخی است. با این همه درک می کنم که فعلاَ در زندگی ات فرصتی برای من نداری. من هیچ» فایده«ای ندارم.
حتی اگر در حال حاضر نخواهی مرا ببینی، اجازه می دهی برایت نامه بنویسم؟ از نظر من اشکالی ندارد که جواب ندهی. فقط آرزو می کنم چیزهایی را که می نویسم بخوانی، از این موضوع خیلی خوشحال می شوم( بله، کمتر احساس تنهایی می کنم!)، چون در آن صورت می توانم توی فکرهایم با تو حرف بزنم، مثل آن وقت ها که بچه
بودیم.

دخترخالة تو، ربکا
بعد التحریر: تو در نوشته های آکادمیک ات بارها به » انطباق انواع با محیط« اشاره می کنی. اگر دخترخاله ات را در لیک ورت فلوریدا، کنار اقیانوس، درست جنوب پالم بیچ، خیلی دور از میلبرن نیویورک و» دنیای قدیم« می دیدی، خنده ات می گرفت.

***

پالتوآلو، کالیفرنیا
١ دسامبر ١٩٩٨

ربکا اشوارت عزیز،
دخترخالة امریکایی پیگیر من! متأسفانه به نظر من، این که ما در یک روز و پیش از دریافت جواب همدیگر به هم نامه نوشته ایم ، نشانة هیچ چیز نیست، حتی »تصادف.« و اما این کارت. اعتراف می کنم که انتخاب این کارت کنجکاوی ام را تحریک کرده. اتفاقاَ این کارتی است که به دیوار اتاق کارم زده ام. (آیا در خاطراتم در این مورد چیزی گفته ام؟ بعید می دانم.) چطور شده که شما این کپی تابلو زمین تازه شخم خوردة کاسپار داویت فریدریش را دارید- شما که به موزة هامبورگ نرفته اید، رفته اید؟ معمولَا آمریکایی ها حتی اسم این نقاش را هم که در آلمان برایش ارزش زیادی قائل اند، نشنیده اند.

ارادتمند، ف. م.

***

لیک ورت، فلوریدا ٤ دسامبر ١٩٩٨ فریدای عزیز،
کارت پستال کاسپار داویت فریدریش را با چند کارت دیگر از موزة هامبورگ یک نفر که به آن جا سفر کرده بود به من داده است. ( درواقع پسرم، که پیانیست است. اگر اسمش را بگویم، حتماَ برایت آشناست. هیچ شباهتی به اسم من ندارد.)
من کارتی را انتخاب کردم که بازتاب روح تو باشد، آن طور که آن را از خلال نوشته هایت درک می کنم. شاید بازتاب روح من هم باشد. نمی دانم دربارة این کارت جدید چه نظری داری، این هم آلمانی است ولی از آن یکی زشت تر است.
دخترخالة تو، ربکا

***

پالوآلتو، کالیفرنیا ١٠ دسامبر ١٩٩٨ ربکای عزیز،
بله من از این تابلو زشت نولده خوشم می آید. دود سیاه مثل قیر و رودخانة الب به شکل گدازه مذاب. تو درون و روح مرا می بینی، مگر نه! البته منظورم این نیست که خواسته ام چهرة واقعی ام را پنهان کنم.
به این ترتیب، قایق یدک کش روی الب را به دخترخالة امریکایی پیگیرم برمی گردانم. متشکرم، ولی خواهش می کنم دیگر برایم نامه ننویس . تلفن هم نزن.
دیگر از دستت خسته شده ام.
ف. م.
***

پالوآلتو، کالیفرنیا
١١ دسامبر ١٩٩٨/ ساعت ٢ صبح
»دختر خاله« عزیز!
من یک نسخه از عکس شانزده سالگیات را تکثیر کرده ام. از آن موهای زبر وآرواره های محکم خوشم می آید. شاید چشم ها وحشت زده بودند، ولی ما می دانیم چطور ترس و وحشت را پنهان کنیم، مگر نه دخترخاله؟
در اردوگاه یاد گرفتم طوری بایستم که قدم بلند به نظر بیاید. یاد گرفتم بزرگ باشم. همان طور که حیوانات خودشان را بزرگ جلوه می دهند، این شاید یکی از آن خطاهای باصره باشد که واقعیت پیدا می کند. خیال می کنم تو هم دختر» بزرگ«ی
بودی.
من همیشه حقیقت را گفته ام. دلیلی برای تزویر نمی بینم. از خیال بافی متنفرم.
مطمئن باش که» در میان امثال خودم« دشمن هایی تراشیده ام. وقتی» از میان مردگان« برگشته باشی، عقیدة دیگران اصلاَ برایت اهمیت ندارد و باور کن که این موضوع در این به اصطلاح» حرفه« برایم گران تمام شده است، حرفه ای که در آن پیشرفت به چاپلوسی بستگی دارد، و به انواع جنسی آن که بی شباهت به اعمال خویشاوندان نخستی ما نیست.
برایم خیلی گران تمام شده که در زندگی حرفه ای مثل زنی ضعیف و ملتمس رفتار نکرده ام. در خاطراتم، وقتی دربارة دوران تحصیلات عالی در کلمبیا در اواخر دهة ١٩٥٠ صحبت می کنم، لحنم آمیخته به شوخی و تمسخر است. آن موقع زیاد نمی خندیدم. وقتی دشمنان قدیمم را می دیدم که می خواستند یک زن کافر را در آغاز زندگی حرفه ای اش خرد کنند- نه تنها زن، بلکه یهودی آن هم یهودی پناهنده از یکی از اردوگاه ها- توی چشم هایشان نگاه می کردم، و هرگز خودم را نمی باختم، ولی آن ها خودشان را می باختند، حرام زاده ها. هرجا و هر وقت که توانستم ، انتقامم را گرفتم.
حالا دیگر آن نسل ها دارند یکی یکی از بین می روند، و من در مورد خاطراتی که از آن ها دارم تظاهر نمی کنم. در مجامعی که برای بزرگ داشت آن ها برگزار می شود، فریدا مورگنشترن همیشه حقیقت گوی» شوخ طبع و بی رحم « است.
در آلمان، که تاریخ مدت های مدید انکار می شد، بازگشت از میان مردگان پنج ماه جزء کتاب های پرفروش بوده. تا به حال نامزد دو جایزة مهم شده است. با نمک است، خیلی هم بانمک است، مگر نه؟
در این کشور، چنین استقبالی در کار نبود. شاید نقدهای » مثبت« را دیده باشی. شاید آن آگهی یک صفحه ای را دیده باشی که ناشر ناخن خشک من بالاخره در نیویورک ریویو آو بوکز چاپ کرد. حمله هی زیادی به این کتاب شده. حتی بدتر از حمله های احمقانه ای که در» حرفه » ام به آن ها عادت کرده ام.
در نشریات یهودی و در نشریات متمایل به یهودیان، موجب حیرت/ وحشت/ انزجار زیادی شده. زنی یهودی که این طور بی احساس دربارة مادرش و سایر خویشاوندانی که در ترزینشتات » جان خود را از دست داده اند« می نویسد. زنی یهودی که دربارة میراث خود این طور سرد و» علمی« حرف می زند. انگار که این به اصطلاح هولوکاست یک» میراث« است. انگار من حق نداشته باشم حقیقت را آن طور که می بینم به زبان بیاورم، ولی من هم چنان حقیقت را خواهم گفت، چون اصلاَ خیال ندارم تا مدت ها از کار تحقیق، نوشتن، تدریس و راهنمایی دانشجوهای دکتری بازنشسته شوم. ( خودم را زودتر از موعد در شیکاگو بازنشسته می کنم، از همة این مزایای عالیمی گذرم، و بساطم را جای دیگری پهن می کنم)
و این اعتقاد به هولوکاست! خندیدم، تو در یکی از نامه هایت با احترام زیادی از این کلمه استفاده کرده بودی. من هرگز از این کلمه، که مثل چربی روی زبان امریکایی ها می لغزد وبیرون می آید، استفاده نمی کنم. یکی از این منتقدهای کینه ای گفته مورگنشترن خائنی است که صرفاَ با گفتن و بازگفتن این موضوع- چون هر بار از من سؤال می کنند همین را می گویم- که » هولوکاست« مثل همة رویدادهای تاریخی، حادثه ای در تاریخ بوده، دل دشمن را شاد می کند( کدام دشمن؟ دشمن که زیاد است.) تاریخ ، مانند تکامل، هیچ هدفی ندارد، مقصد یا مسیری ندارد. تکامل مفهومی است که روی آن چه هست گذاشته اند. خیال باف های متظاهر دوست دارند ادعا کنند که قوم کشی نازی ها یک اتفاق نامتعارف در تاریخ بوده، و ما را به فراتر از تاریخ برکشیده است. این حرف مزخرف است؛ این را قبلاَ گفته ام و باز هم خواهم گفت. از زمانی که نوع بشر وجود داشته، قوم کشی های زیادی اتفاق افتاده. تاریخ اختراع کتاب هاست. در مردم شناسی زیست شناختی ، ما به این موضوع توجه می کنیم که آرزوی درک» معنی« یکی از ویژگی های بسیار نوع بشر است. ولی این امر» معنی« را در دنیا مسلم فرض نمی کند. اگر تاریخ واقعاَ وجود داشته باشد، رودخانه یا فاضلاب بزرگی است که نهرها و شاخه های فرعی کوچک و بی شمار به آن می ریزند. در یک جهت، برخلاف فاضلاب، نمی تواند به عقب برگردد. نمی توان آن را» آزمایش« کرد- اثبات کرد. فقط وجود دارد. اگر این نهرهای جداگانه خشک شوند، رودخانه از بین می رود. رودخانه» تقدیر«ی ندارد. صرفاَ حادثه هایی در زمان است. دانشمند بدون احساس یا تأسف بهاین موضوع اشاره می کند.
دخترخالة امریکایی پیگیر من، شاید این چرندیات را برایت فرستادم. من مست مستم، و حسابی سرخوشم!

دخترخالة ( خائن) تو، ف. م.

***

لیک ورت، فلوریدا ١٥ دسامبر ١٩٩٨ فریدای عزیز،
چقدر نامه ات را دوست داشتم، باعث شد دست های بلرزد. مدت ها بود نخندیده بودم. یعنی به شیوة خاص خودمان نخندیده بودم.
این شیوه، شیوة نفرت است. من عاشقش هستم. گو این که آدم را از درون مثل خوره می خورد. ( حدس می زنم.)
امشب این جا هوا سرد است، از سمت اقیانوس اطلس باد می آید. فلوریدا غالباَ سرد و مرطوب است. لیک ورت و پالم بیچ خیلی زیبا و خیلی ملال آورند. کاش یک سر بیایی این جا، می توانی بقیة زمستان را این جا بگذرانی، چون بیشتر مواقع هوا حتماَآفتابی است.
من نامه های عزیزت را در پیاده روی های صبح گاهی در ساحل همراه خودم می برم. اگرچه کلمه به کلمه شان را از بر هستم. تا همین یک سال پیش، می توانستم کیلومتر ها بدوم، بدوم، بدوم! در باد و طوفان و بارانی که شلاقی می بارید، می دویدم. اگر مرا با آن پاهای عضلانی و ستون مهره های صاف می دیدی، هرگز حدس نمی زدی زن جوانی
نیستم.
فریدا، چقدر عجیب است که ما شصت سالمان شده! عروسک های کوچولویمان یک روز هم بزرگ تر نشده اند.
تو از پیرشدن بدت می آید؟ از عکس هایت پیداست زن خیلی خوش بنیه ای هستی. به خودت می گویی، » هر روزی که زندگی می کنم، قرار نبوده زنده باشم« و این مایة خوشحالی است.
فریدا، در خانة ما که بیشترش شیشه و رو به اقیانوس است، تو برای خودت یک» قسمت« از ساختمان را خواهی داشت. ما چند تا اتومبیل داریم، و تو اتومبیل خودت را خواهی داشت. کسی نمی پرسد کجا رفته ای. مجبور نیستی شوهرم را ببینی، تو راز گران بهای من خواهی بود.
به من بگو که می آیی، فریدا! بعد از تعطیلات سال نو وقت مناسبی است. هر روز،بعد از آن که کارت را تمام کردی، با هم در ساحل پیاده روی می کنیم. قول می دهم مجبور نباشی حرف بزنیم.
دختر خالة دوستدار تو، ربکا

***

لیک ورت، فلوریدا
١٧ دسامبر ١٩٩٨

فریدای عزیز،
مرا به خاطر نامة پریروزم ببخش، بیش از حد اصرار کرده بودم و زیادی خودمانی بود. مسلماَ دلت نمی خواهد به دیدن یک غریبه بیایی.
باید مدام به خودم یادآوری کنم: درست است که ما دخترخاله ایم ، ولی غریبه ایم.
داشتم بازگشت از میان مردگان را دوباره می خواندم. بخش آخرش را، در امریکا. سه ازدواج تو- » تجربه های نسنجیده در زمینة رابطة نزدیک/ دیوانگی.« تو خیلی بی رحم و خیلی بامزه ای، فریدا! نسبت به دیگران هم، مثل خودت، بی گذشتی.
ازدواج اول من هم از روی عشق کور و به گمانم» دیوانگی« بود. ولی بدون اینازدواج، امروز پسرم را نداشتم.
در خاطراتت اصلاَ به خاطر» جنین های نامشروع« ات افسوس نمی خوری، گو این که» درد و خفت« سقط جنین های غیرقانوی آن زمان آزارت می دهد. فریدای بی چاره! در ١٩٥٧ در اتاق کثیفی در منهتن تقریباَ تا پای مرگ خون ریزی کردی. آن موقع، من مادر جوانی بودم که سخت عاشق زندگی اش بود. با این حال، اگر خبر داشتم، حتماَ می آمدم پیش تو.
با این که می دانم نمی آیی این جا، هنوز امیدوارم که شاید ناگهان بیایی! برای دیدن من، برای آن که تا هر وقت دلت خواست بمانی. حریم زندگی خصوص تو محفوظ خواهد بود.
دخترخالة پیگیر تو، ربکا
***

لیک ورت، فلوریدا روز سال نو ١٩٩٩ فریدای عزیز،
از تو خبری ندارم، نکند رفته ای سفر؟ ولی شاید این نامه را ببینی. » اگر فریدا این نامه را ببیند، حتی فقط برای آن که آن را بیندازد دور«
احساس شادی و امید می کنم. تو دانشمنده و البته حق داری این جور احساسات رامسخره کنی و آن ها را » خرافات « و» ساده و ابتدایی« بدانی، ولی به نظر من ممکن است در سال نو یک جور تازگی وجود داشته باشد. امیدوارم همین طور باشد.
پدرم، جیکب اشوارت، اعتقاد داشت که در زندگی حیوانی کلک ضعیف ها به سرعت کنده می شود، و ما همیشه باید ضعفمان را پنهان کنیم. من و تو وقت بچه بودیم این را می دانستیم. ولی غیر از حیوان درون خیلی چیزهای دیگر هم در وجود ماست، و ما این را هم می دانیم.
دخترخالة دوستدار تو ربکا
***

پالو آلتو، کالیفرنیا
١٩ ژانویه ١٩٩٩

ربکا:
بله من رفته بودم سفر. و قصد دارم باز هم بروم سفر. چه ربطی به تو دارد؟ کم کم داشتم فکر می کردم که تو باید اختراع من باشی. بدترین ضعف من. ولی» ربکا، ١٩٥٢« تکیه داده به هرة پنجره ام و به من خیره شده. با آن موهای مثل یال اسب و آن چشم های پرآرزو.
دخترخاله، تو خیلی وفاداری! این موضوع حالم را به هم می زند. می دانم که بایدخوشحال باشم؛ حالا که زن پیری هستم، کمتر کسی دلش می خواهد سراغ پروفسورمورگنشترن» بدقلق« را بگیرد. نامه هایت را توی کشویی می اندازم، بعد به دلیل ضعفم آن ها را باز می کنم. یک بار که داشتم توی ظرف زباله دنبال چیزی می گشتم، یکی از نامه هایت را پیدا کردم. بعد از روی ضعف بازش کردم. می دانی که چقدر از ضعف
متنفرم!
کسی که دیگر دخترخالة تو نیست، ف. م.
***

لیک ورت، فلوریدا
٢٣ ژانویه ١٩٩٩

فریدای عزیز، می دانم! متأسفم.
من نباید این قدر طمع می کردم. چنین حقی ندارم. اول که فهمیدم تو زنده ای، در سپتامبر گذشته، تنها فکرم این بود که» دختر خاله ام فریدا مورگنشترن، خواهر گمشده ام، زنده است! لازم نیست دوستم داشته باشد یا حتی مرا بشناسد یا به یاد من باشد. همین قدر کافی است که بدانم جانش را از دست نداده و برای خودش زندگیکرده است«
دخترخالة دوستدار تو ربکا

***

پالوآلتو، کالیفرنیا ٣٠ ژانویه ١٩٩٩ ربکای عزیز،
ما در این سن وسال خودمان را با احساسات مضحکه می کنیم، مثل آن است که سینه هایمان را نشان بدهیم . خواهش می کنم ، به ما رحم کن!
همان قدر که دلم نمی خواهد خودم را ببینم، تو را هم دلم نمی خواهد ببینم. چرا فکر می کنی ممکن است در این سن و سال یک » دخترخاله«- یا » خواهر« – بخواهم؟ خوشحالم که دیگر خویشاوند در قید حیاتی ندارم، چون اجباری وجود ندارد که فکر کنم آیا او هنوز زنده است؟
به هر حال، من دارم می روم سفر. تمام بهار در سفر خواهم بود. از این جا متنفرم. شهرهای کوچک کالیفرنیا ملال آورند و در آن ها پرنده پر نمی زند. » همکارانم/ دوستانم« فرصت طلب های بی مایه ای هستند که من به نظرشان یک فرصتم.
من از حرف هایی مثل» جانش را از دست داده« نفرت دارم. مگر پشه » جانش را ازدست می دهد« ، مگر چیزهایی که فاسد می شوند» جانشان را از دست می دهند«، مگردشمن آدم» جانش را از دست می دهد«؟ از این زبان فاخر حالم به هم می خورد.
هیچ کس در اردوگاه ها » جانش را از دست نداد«. خیلی ها » مردند«- » کشته شدند«.
فقط همین.
کاش می توانستم تو را از ستایش خودم منع کنم. به خاطر خودت، دخترخالة عزیز.
می بینم که من هم نقطه ضعف تو هستم. شاید می خواهم به تو رحم کنم.
ولی اگر دانشجوی دکتری من بودی، بی معطلی با یک اردنگی حالت را جا می آوردم.
یک دفعه همه می خواهند به فریدا مورگنشترن جایزه و نشان افتخار بدهند. نه تنها به نویسندة خاطرات، بلکه به» مردم شناس برجسته«. برای گرفتن آن هاست که سفر می کنم. البته همة این ها خیلی دیر اتفاق می افتد. با این حال، من هم مثل تو آدم طمع کاری هستم، ربکا. گاهی فکر می کنم روحم توی شکمم است. من کسی هستم که غذا را بدون آن که لذت ببرد می لمباند که به دیگران نرسد.
به خودت رحم کن، دیگر احساسات کافی است. نامه کافی است!
ف. م.
***

شیکاگو، ایلینوی ٢٩ مارس ١٩٩٩ ربکا اشوارت عزیز،
این اواخر به یادت بودم. مدتی است از تو خبری ندارم. داشتم این جا بسته های وسایلم را باز می کردم و به نامه ها و عکس تو برخوردم. چقدر چشم های همة ما توی عکس های سیاه و سفید سرد و بی روح است! انگار عکس رادیوگرافی روح هستند.
دخترخالة امریکایی من، موهای من هرگز مثل موهای تو این قدر پرپشت و زیبا نبود.
فکر می کنم باید تو را ناامید کرده باشم. حالا، صادقانه بگویم، دلم برایت تنگ شده. از آخرین نامه ات تقریباَ دو ماه گذشته است. اگر هیچ کس اهمیت ندهد، این افتخارات و جایزه ها آن قدرها هم باارزش نیستند. اگر هیچ کس بغلت نکند و به تو تبریک نگوید. اصلاَ صحبت تواضع نیست و من مغرورتر از آنم که به غریبه ها فخر بفروشم.
بدون تردید باید از خودم راضی باشم: تو را فراری دادم. می دانم، من زن » بدقلق« ی هستم. اگر جای دیگران بودم، یک لحظه هم از خودم خوشم نمی آمد. خودم را تحمل نمی کردم. انگار یکی دو تا از نامه هایت را گم کرده ام، مطمئن نیستم چندتا، یک چیزهایی به طور مبهم یادم می آید. گفته بودی تو و خانواده ات در شمال ایالت نیویورک زندگی می کردید، و قرار بود پدرو مادر من بیایند با شما زندگی کنند؟ این در سال ١٩٤١ بود؟ تو به مسائلی اشاره کرده بودی که در کتاب خاطرات من نبود. ولی یادم هست که مادرم با چه عشق و علاقه ای دربارة خواهر کوچک ترش ، آنا، صحبت می کرد. پدرت اسمش را عوض کرده و اسم» اشوارت« را انتخاب کرده بود- قبلاَاسمش چه بود؟ در کاوفبویرن معلم ریاضی بود؟ پدر من پزشک معتبری بود. بیمارانغیر یهودی زیادی داشت که به او احترام می گذاشتند. جوان که بود، در جنگ اول در ارتش آلمان خدمت کرده بود، نشان طلای شجاعت گرفته بود وانتظار می رفت وقتی سایر یهودیان را به اردوگاه ها منتقل می کردند، چنین امتیازی او را حفظ کند. پدرم خیلی ناگهانی از زندگی ما ناپدید شد، بلافاصله ما را به آن جا منتقل کردند، و تا سال ها فکر می کردم او حتماَ فرار کرده و یک جایی زنده است و با ما تماس خواهد گرفت. فکر می کردم مادرم اطلاعاتی دارد که از من پنهان می کند. مادرم آن قدرها هم آن شیرزن بازگشت از میان مردگان نبود… خب، دیگر بس است! درست است که مردم شناسی مبتنی بر نظریة تکامل باید گذشته را بی رحمانه زیرورو کند، ولی آدم ها مجبور نیستند چنین کاری بکنند.
امروز این جا در شیکاگو آفتاب تندی است، از آشیانة عقابم در طبقة پنجاه و دوم برج مجلل جدیدم به پهنة دریاچة میشیگان نگاه می کنم. این آپارتمان را به کمک حق التألیف های کتاب خاطرات خریده ام؛ اگر آن کتاب تا این حد» جنجالی« نبود، چنین درآمدی نداشت. بیشتر از این چیزی لازم نیست، مگر نه؟ دختر خالة تو، فریدا
***

لیک ورت، فلوریدا ٣ آوریل ١٩٩٩ فریدای عزیز،
نامه ات برایم خیلی ارزش داشت. متأسفم که نتوانستم زودتر از این جواب بدهم.
هیچ عذری نمی آورم. این کارت را که دیدم، با خود گفتم » برای فریدا»!
دفعة دیگر بیشتر می نویسم. خیلی زود، قول می دهم.
دختر خالة تو، ربکا
***

شیکاگو، ایلینوی ٢٢ آوریل ١٩٩٩ ربکای عزیز،
کارتت به دستم رسید. درست نمی دانم نظرم درباره اش چیست. امریکایی ها دیوانة جوزف کورنل هستند، همان طور که دیوانة ادوارد هاپر هستند. والس های لانر چی هست؟ دو تا عروسک سوار بر نوک یک موج و در پس زمینه یک کشتی بادبانی قدیمی با بادبان های پر از باد؟ » کلاژ«؟ من از هنری که معما طرح کند بیزارم. هنر برای دیدناست، نه فکر کردن.
مشکلی پیش آمده، ربکا؟ فکر می کنم لحنت عوض شده. امیدوارم سرسنگین نشده باشی تا انتقام نامة شماتت بار ژانویه ام را بگیری. یکی از دانشجوهای دکتری من، یک زن جوان باهوش که آن قدرها هم که خودش خیال می کند باهوش نیست، در حال حاضر با مسئولیت خودش از این بازی ها سرم درمی آورد! من از بازی هم بیزارم.
(مگر آن که بازی خودم باشد) دخترخالة تو، فریدا

***

شیکاگو، ایلینوی ٦ مه ١٩٩٩
دخترخالة عزیز: بله، فکر می کنم باید از دستم عصبانی باشی! یا این که حالت خوب
نیست.
ترجیح می دهم فکر کنم که عصبانی هستی. که من به تو و آن قلب مهربان امریکایی ات توهین کرده ام. اگر این طور است، متأسفم. من کپی هیچ کدام از نامه هایی را که برایت نوشته ام ندارم و یادم نیست چه گفته ام. شاید اشتباه کرده ام. وقتی بی احساس و هشیارم، احتمال دارد اشتباه کنم. وقتی مستم، امکان اشتباهم کمتر است.
یک کارت تمبردار ضمیمة این نامه می کنم. فقط کافی است یکی از خانه ها را علامت بزنی:[ ] ناخوش.
دخترخالة تو، فریدا
بعد التحریر: این آب گیر جوزف کورنل مرا به یاد تو می اندازد، ربکا. عروسکی که کنار برکه ای گل آلود ویولنش رار می نوازد.

***

لیک ورت، فلوریدا ١٩ سپتامبر ١٩٩٩ فریدای عزیز،
چقدر در مراسم اهدای جایزه در واشینگتن قوی و زیبا بودی! من آن جا بودم، بین تماشاچی ها در کتاب خانة فولجر. فقط به خاطر تو به این سفر آمده بودم.
همة نویسنده هایی که از آن ها تجلیل شد، خیلی خوب صحبت کردند. ولی هیچ کدام به اندازة » فریدا مورگنشترن« ، که حسابی غوغا کرد، بامزه و دور از انتظار
نبودند.
خجالت می کشم بگویم نتوانستم خودم را راضی کنم که با تو حرف بزنم. باخیلی های دیگر توی صف ایستادم تا بازگشت از میان مردگان را برایم امضا کنی و وقتی نوبتم رسید، تو کم کم داشتی خسته می شدی. تقریباَ اصلاَ نگاهم نکردی ، از دست آن دخترک دستیار که ناشیانه کتاب را ورق می زد، عصبانی بودی. فقط زیرلب گفتم:» متشکرم،« و با عجله رفتم.
من یک شب بیشتر در واشینگتن نماندم، بعد با هواپیما برگشتم خانه. این روزها خیلی زود خسته می شوم، این کار دیوانگی بود. اگر شوهرم می دانست می خواهم کجا بروم، جلویم را می گرفت.
در طول سخن رانی ها، تو روی صحنه بی قرار بودی، می دیدم که بی هدف به هر طرف نگاه می کنی. دیدم که نگاهت روی من مکث کرد. من در ردیف سوم آمفی تئاتر نشسته بودم. کتاب خانة فولجر چه آمفی تئاتر قدیمی کوچک و زیبایی دارد. فکر می کنم در دنیا حتماَ زیبایی های زیادی هست که ما ندیده ایم. حالا دیگر برای حسرت خوردن خیلی دیر است.
من آن زن لاغر و نحیف بی مو با آن جای زخم کریه بودم. عینک تیرة بزرگی نصف صورتم را پوشانده بود. آدم های دیگر در شرایط من کلاه های عمامه ای پر زرق وبرق یا کلاه گیس های براق سرشان می گذارند. و صورتشان را با شجاعت بزک می کنند. در لیک ورت/ پالم بیچ ، تعداد ما زیاد است. به خاطر کلة کچلم در هوای گرم و در میان غریبه ها احساس ناراحتی نمی کنم، چون نگاهشان از من عبور می کند، انگار نامرئی باشم . تو اول به من خیره شدی و بعد به سرعت به جای دیگری نگاه کردی و بعد از آن دیگر نتوانستم خودم را راضی کنم که با تو حرف بزنم. وقت مناسبی نبود، تو را برای دیدن قیافة عجیب خودم آماده نکرده بودم. من از ترحم بدم می آید و حتی همدردی را نمی توانم تحمل کنم. تا صبح همان روز نمی دانستم به این سفر جسورانه می آیم، چون همه چیز به این بستگی دارد که صبح که بیدار می شوم حالم چطور باشد، قابل پیش بینی نیست.
هدیه ای برایت آورده بودم ، ولی عقیده ام عوض شد و آن را با خودم برگرداندم چون احساس حقارت می کردم. با این حال، آن سفر برای من فوق العاده بود، دخترخاله ام را از نزدیک دیدم! البته از بزدلی خودم پشیمانم، ولی دیگر خیلی دیر
است.
دربارة پدرم پرسیده بودی. فقط می توانم این را به تو بگویم که من هم اسم واقعی پدرم را نمی دانم. اسم» جیکب اشوارت« را برای خودش انتخاب کرده بود و در نتیجه من هم » ربکا اشوارت« بودم، ولی آن اسم مدت هاست که فراموش شده. من حالا اسم دیگری دارم، یک اسم امریکایی مناسب تر، به اضافة فامیلی شوهرم. فقط تو، دخترخاله، مرا به اسم » ربکا اشوارت« می شناسی.
خب، موضوع دیگری را هم به تو می گویم: در ماه مه ١٩٤٩ پدرم، که گورکن بود، خاله آنای تو را کشت و می خواست مرا هم بکشد، ولی تیرش خطا رفت، تفنگ را برگرداند طرف خودش و خودش را کشت. من که آن موقع سیزده سالم بود، با او گلاویز شده بودم تا تفنگ را از دستش بگیرم و واضح ترین خاطره ام از آن دوران صورت او در آن لحظه های آخر است و آن چه از صورتش ، از جمجمه اش و از مغزشباقی مانده بود و گرمای خونش که روی من پاشیده بود.
هرگز این را برای کسی تعریف نکرده ام، فریدا. خواهش می کنم اگر باز هم برایم نامه نوشتی ، در این مورد چیزی نگو.
دختر خالة تو، ربکا
( وقتی این نامه را شروع کردم، قصد نداشتم چنین موضوع هولناکی را برایت بنویسم)

***

شیکاگو، ایلینوی ٢٣ سپتامبر ١٩٩٩ ربکای عزیز،
من حیرت کرده ام. که تو این قدر نزدیک بودی- و با من حرف نزدی.
و این موضوعی که برایم نوشتی… این اتفاقی که در سیزده سالگی برایت افتاده.
نمی دانم چه بگویم. غیر از این که بله، من حیرت کرده ام. عصبانی ام ، وناراحت. از دست تو عصبانی نیستم، فکر نمی کنم از دست تو عصبانی باشم، از دست خودم عصبانی ام.
سعی کرده ام به تو تلفن کنم. در راهنمای تلفن لیک ورت، هیچ» ربکا اشوارت« یوجود ندارد. معلوم است، تو به من گفته ای که» ربکا اشوارت« ی وجود ندارد. آخر چرا هرگز فامیلی شوهرت را به من نگفتی؟ چرا این قدر پنهان کاری؟ من از بازی متنفرم، وقتی برای بازی کردن ندارم.
بله، از دستت عصبانی ام. ناراحت و عصبانی ام که حالت خوب نیست. ( تو هیچ وقت کارت مرا پس نفرستادی. من چشم انتظار ماندم و ماندم و تو آن را نفرستادی) یعنی این موضوعی که دربارة» جیکب اشوارت« گفتی واقعیت دارد؟ نتیجه می گیریم که هولناک ترین موضوع ها احتمالَا واقعیت دارند.
در خاطرات من این طور نیست. وقتی آن را بعد از ٥٤ سال نوشتم، متنی بود که کلماتش را برای » تأثیر گذاشتن« انتخاب کرده بودم. چرا، در بازگشت از میان مردگان مسائل واقعی وجود دارد. ولی مسائل فقط زمانی » واقعی« هستند که آن ها را تعریف کنیم. خاطرات من باید با خاطرات دیگری از این دست رقابت می کرد و برای همین لازم بود » تازگی« داشته باشد. من به جروبحث عادت دارم، می دانم چطور پوزة آدم ها را به خاک بمالم. این خاطرات رنج و خفت راوی را نشان می دهد. درست است، من فکر نمی کردم یکی از کسانی باشم که می میرند؛ خیلی جوان بودم و نادان و، در مقایسه با دیگران، سالم. خواهر بزرگ مو بورم الزبیتا، که قوم و خویش ها آن قدر از زیبایی اش تعریف می کردند، و شبیه عروسک های آلمانی بود، خیلی زود همة موهای زیبایش را از دست داد و خون بیرون می رفت. لئون زیر دست و پا له شد، این را بعدها فهمیدم.
چیزهایی که دربارة مادرم، سارا مورگنشترن، می گویم ، فقط اوایلش واقعیت دارد. مادرم کاپو نبود، فقط امیدوار بود با همکاری با نازی ها به خانواده اش( در درجة اول) وبه سایر یهودی ها کمک کند. سازمان دهندة خوبی بود و خیلی به او اطمینان داشتند، ولی هرگز آن طور که در خاطراتم آمده قوی نبود. آن حرف های بی رحمانه را او نگفته، من غیر از دستورهایی که مقامات اردوگاه فریاد می زدند، هیچ چیزی را که کسی به من گفته باشد به خاطر ندارم. همة آن حرف هایی که به نجوا به زبان آمده بودند، آن نشانة زندگی ما با همدیگر، از یادم رفته بودند. ولی خاطرات باید حرف هایی داشته باشد که به زبان آمده اند، و خاطرات باید از زندگی بگوید.
من حالا خیلی مشهورم- درواقع بدنامم! در فرانسه، کتابم این ماه جزء کتاب های پرفروش جدید است. در انگلستان (که یهود ستیزهای صریحی دارد، که مایة مسرت است!)، طبعاَ صحت حرف های من مورد تردید است، با این وصف کتاب فروش خوبی دارد.
ربکا، من باید با تو حرف بزنم. شماره ام را با این نامه برایت می فرستم. منتظر تلفنت هستم. هر شبی از ساعت ده به بعد مناسب است، من آن قدرها هم بی عاطفه و رذل
نیستم.
دخترخالة تو، فریدا
بعد التحریر: حالا مشغول شیمی درمانی هستی؟ بیماری ات در چه مرحله ای است؟ خواهش می کنم جواب بده.
***

لیک ورت، فلوریدا
٨ اکتبر فریدای عزیز،
از دست من عصبانی نباش، می خواستم به تو تلفن کنم. به دلایلی نتوانستم، ولی شاید به زودی قوی تر بشوم و قول می دهم، تلفن می کنم.
برایم مهم بود که تو را ببینم، و صدایت را بشنوم. من خیلی به تو افتخار می کنم. ناراحت می شوم وقتی دربارة خودت حرف های بی رحمانه می زنی، کاش این کار را نمی کردی. »به ما رحم کن«- باشد؟
نیمی از اوقات، خواب می بینم و خیلی خوشحالم. همین الآن احساس می کردم بوی گل مار می آید. شاید ندانی گل مار چیست، تو همیشه در شهرهای بزرگ زندگی کرده ای. پشت کلبة سنگی گورکن در میلبرن یک تکه زمین باتلاقی بود که این گیاه بلند در آن می رویید. ارتفاع این گل های وحشی به یک متر و نیم می رسید. پر از گل های ریز سفید بودند، شبیه برفک. گرده شان خیلی زیاد بود و بوی تند عجیبی داشتند. زنبورها آن قدر دور این گل ها وزوز می کردند که به نظر می آمد این گیاه موجود زنده است. یادم می آمد چقدر چشم به راهت بودم که از آن طرف اقیانوس بیایی. دو تا عروسک داشتم- مگی که قشنگ تر بود برای تو، و عروسک خودم مینی که ساده و کهنه بود ولی من خیلی دوستش داشتم. (برادرم هرشل این عروسک ها را توی زباله دانی میلبرن پیدا کرده بود. ما خیلی چیزهای به دردبخور توی زباله دانی پیدا می کردیم!) فریدا، من ساعت ها با تو و مگی و مینی بازی می کردم. چهارتایی یک ریزور می زدیم. برادرهایم به من می خندیدند. دیشب خواب آن عروسک ها را دیدم، در این ٥٧ سال، آن ها را به این وضوح ندیده بودم. ولی عجیب بود، فریدا، تو توی این خواب نبودی. من هم نبودم.
یک وقت دیگر برایت نامه می نویسم. دوستت دارم.
دختر خالة تو، ربکا
***
شیکاگو، ایلینوی
١٢ اکتبر ربکای عزیز،
حالا دیگر عصبانی ام! تو تلفن نکرده ای و شمارة تلفنت را هم به من نداده ای، چطور می توانم با تو تماس بگیرم؟ من نشانی ات را دارم، ولی اسمی غیر از» ربکا اشوارت« ندارم. سرم خیلی شلوغ است، وقت خیلی بدی است. احساس می کنم انگار با پتک کوبیده اند توی سرم. وای که چقدر از دستت عصبانی ام، دخترخاله!
با این حال، فکر می کنم باید به لیک ورت بیایم که تو را ببینم.
بیایم؟ ف.